September 29, 2008
سه شنبه- 9 مهرماه 1387
فقط یک بیل خاکستر
سلام! معرفی یک خانم شاعر جوان با شعرهای بسیار دوست داشتنی و جالب: LINDA MARIA BAROS
لیندا ماریا بارو، شاعر، مترجم و منتقد ادبی متولد1981 در رومانی است.
بین سالهای 2001 تا 2004 سه کتاب شعر و دو نمایشنامه به زبان فرانسه و ترجمه های مختلف از زبان رومانیایی به فرانسه و بالعکس، انگلیسی، اسپانیایی و .. منتشر کرده است. کتاب شعر « نشانه ها و سایه ها» برنده ی جایزه ی شعر سال 2004 شد و کتاب « خانه ای از تیغ » در سال 2007 برنده جایزه ی « گیوم آپولینر» شد که مهمترین جایزه شعر فرانسه به شمار می آید. هیأت داوران ِ این جایزه را مجموعهای از شاعران برجسته فرانسه تشکیل میدهد. جایزه ی آپولینر که در سال 1941 توسط هنری لسکوئه بنیانگذاری شد و، ژان کوکتو نیز در زمان حیات خود، یکی از داوران آن بوده است، هر سال به بهترین مجموعه شعر که دارای اصالت و نوآوری باشد، تقدیم میشود..
بارو، دکترای خود را در رشته ی ادبیات تطبیقی از دانشگاه سوربون اخذ کرده است و برنده فستیوال های معتبر و متعدد بین المللی به خاطر اشعار بدیع و انتقادی و نیز ترجمه هایش از زبانهای گوناگون است.
5 نمونه از اشعار او در زیر آمده است با این توضیح که سه شعر نخست از فرانسه و باقی از برگردان انگلیسی ترجمه شده اند .
متن اصلی شعر ها در قسمت Continue reading آمده است.
سروده: لیندا ماریا بارو
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی
فقط یک بیل خاکستر :Tout, pas même une pelle de cendre
گاه ،
همچون مخلوقاتی ماورایی،
برمی خیزند و ترک می کنند،
میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته اند
شاعران.
انگار از ما وا می کنند
بیگانه وار .
در حال رفتن
پاهاشان در خاک فرو می رود
تا پاشنه ها،
تا زانوها،
تا کمر در خاک فرو می روند
چون انسانهایی نیمه برخاسته از گور
سپس عمیق تر فرو می روند
تا قلبهاشان،
تا شانه هاشان،
و فقط
سرهاشان روی خاک شناور می ماند
پیش از محو شدنشان،
چیزی به جا نمی ماند
مگر پرهیبی.
و سایه های عبورشان
چون دره ای عمیق
پس پشت می ماند.
تا مدتها بعد
صدایشان را می شنویم
که در کُنه آن،
کند و کاو می کنند
کلمه ای را که از آغاز هم آنجا بود.
و سروده ها شان
با دهان انباشته از خاک
زیبا و زیباتر به نظر می رسد.
چون مخلوقاتی ماورایی،
برمی خیزند و ترک می کنند،
میزی را که پشتش به نوشیدن نشسته اند
شاعران.
*******************************************
میزی که شاعران پشتش، به نوشیدن می نشینند : La table où boivent les poètes est pétrie d'argile
از خاک رُس است
میزی که شاعران پشتش به نوشیدن می نشینند ،
به جمعشان می پیوندد،
تکشاخ؛
صندلی برمی دارد و
شروع می کند به نوشیدن.
چهچهه هایی بلند
از بطن تابناک شراب بیرون می کشند.
زبانهاشان الکن،
لبهاشان ارغوانی
-به لطف خیل زنان جوان -
و تکشاخ،
مست لایعقل،
همچنان متمایل به جام
با شاخش
بر پیشانی ها
اشعاری فخیم می خراشد،
که صبح فردا
دیگر کسی به یاد نمی آردشان.
میزی خاکی و ابری
که شاعران پشتش به نوشیدن می نشینند
********************************************
سرآغاز:PROLOGUE
خانه که از مه ِ بودن برمی خیزد،
به کاخی می ماند
بر ساخته از لبه هاي تيغ
نگاه داشته به تعادل
بر مچ دستت .
تو از بلندای پنجره فریاد می زنی:
کارگرها! ملات را بیاورید
کارگران
کاهلانه و سست،
از بین داربستهای باریک
شتابان می گذرند.
هفت گرگ جوان
به خواب می روند.
مردی خشن،
بر آستانه ی در
*************************
شعری از تبار گرازان:THE POEM, THE BOAR-BLOODED ONE
سالها قبل؛
جنگجویان چنگیز خان،
گمشده در جلگه های پهناور
تشنه و عطشناک
برای زنده ماندن
خون اسبها را می نوشیدند
به همین سان
شاعر
مست می شود
آنگاه که بر توسن شعر می راند
توسنی از تبار گرازان
************************
شاعر:THE POET
شاعر راه می رود
شاعر
خیابان های سوت و کور را
پائین می رود
شعرها زوزه کشان
از ابروانش می گذرند
چو افتاده :
" گرازی در شهر سرگردان است"
عابرین
در چارراه ها
از گرازی شهری حرف می زنند
که دندان های نیش اش را
بر درختان افرا،
بر درهای زنگ زده و کهنه ی یک سگدانی
تکیه داده و
گوشت تنش دارد،
در پس این سالهای سگی
می گندد .
در پارکها،
مسیر سگ دوبرمن را بو می کشد،
گاز می زند
ساروج شنی-آهنی انبارها را
با مصونیت سیاسی ...
و در هر گوشه و کناری
نفس نفس زدن اش
شیشه ی پنجره ها را
در هم می شکند
و پرده گوش ها را
پاره می کند
گرسنگی،
جگرش را می چلاند
اما گاه
می ایستد
هاج و واج
در میان موانع
و می دراند سکوت را
با خاموشی اش،
شیار شیار می کند
آسفالت را،
نیشخند می زند و
فخ فخ می کند.
در نزدیکیِ اوست
که شاعر
خیابان های سوت و کور را پائین می رود.
شعرها زوزه کشان
از ابروانش می گذرند
تنها،
با شقیقه های خاکستری
شاعر،
پائین می رود بر
مارپیچ های شیار شیار شده ی خیابان .
**********************
مژده: کتاب شعر کودک و نوجوان « یک نقطه ی رنگین» سروده ی خانم هوروش نوابی منتشر شد. برای تهیه ی این کتاب به آدرس: میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف مراجعه فرمائید.
August 05, 2008
سه شنبه - 15 مردادماه 1387
یکشنبهء غم انگیز... ترانهء خودکشی...(Gloomy Sunday)
در مورد این ترانهء سحرآمیز که مسبب خودکشی افراد بسیاری در اروپای افسردهء دوران جنگ جهانی دوم بوده است بسیار گفته اند و نوشته اند....
« با مشهور شدن این آهنگ در اروپا، خودکشیهای مرتبط با آن نيز به خارج از مرزهای مجارستان سرايت کرد.
در شهرهای مختلف اروپا کسانی پيش از اقدام به انتحار، وصيت کردند که در مجلس خاکسپاریشان «يکشنبه غمگين» ـ که اکنون آهنگِ خودکشی مجار خوانده میشد ـ نواخته شود.
روزنامههای عامهپسند درباره تأثير اين آهنگ بر مغز انسان افسانهها گفتند. حتی بعضیها مدعی شدند که اگر آهنگ را پيش از خواب گوش دهيد، تا سپيده صبح کابوس خواهيد ديد.
در ميان اخبار راست و دروغی که از تأثير اين نغمه به گوش میرسيد، دو حادثه واقعی سر و صدای بيشتری به پا کرد.
اولی در شهر رم اتفاق افتاد. پسربچهای با شنيدن آهنگ از نوازندهای دورهگرد، دوچرخهاش را کنار رودخانه پارک کرد؛ کل پولهای جيبش را به دورهگرد بخشيد و خود را از روی پل به آب انداخت.
در حادثه دوم در شمال لندن، همسايههای وحشتزدهی زنی از پليس خواستند تا درخانه او را بشکند و وارد منزلش شود؛ زيرا مدت چند ساعت بوده که صدای آهنگِ خودکشی مجار به طور مداوم از خانه او شنيده میشده است.
وقتی پليسها در را شکستند، با جنازه زنی مواجه شدند که گرامافون بالای سرش روی وضعيت «تکرار مداوم» تنظيم شده بود.
کسی هرگز نفهميد که آيا او پيش از مرگ به مدت چند ساعت به اين ترانه گوش میداده يا اينکه با پيشبينی حضور همسايگان بالای سرش، خواسته است تا پيشاپيش برای خود تشييع جنازهای باشکوه و آهنگين ترتيب دهد؟» (لینک مطلب اصلی)
خواندن این مطلب تکان دهنده در مورد این ترانه باعث شد در مورد معنی آن کنجکاو شوم. شعرهای مختلفی با این نام سروده شده است که تنها یکی از این همه شعر مربوط به موسیقی اصلی با شعر و آهنگسازی رزو سرس (rezso seress ) - پیانیست مجار- است. با توجه به اینکه اصل شعر به زبان مجار است، ترجمه های مختلفی به زبان انگلیسی از آن موجود است . متن ترانه مضمون بسیار جالبی دارد: حرفهای مُرده ای به محبوب زنده اش و فراخواندن او به مرگ و پیوستن اش به او... اجراهای متعددی از این ترانه صورت گرفته و فیلم زیبایی هم در سال 1999 با الهام از این ترانه ساخته شد.

رزو سرس در یک روز یکشنبه سال 1968به زندگی خود پایان داد.
اجرای شنیدنی این ترانه به زبان اصلی( مجار) در اینجاست.

شعر زیر ترجمه ای است از ترانهء خودکشی: یکشنبهء غم انگیز....
برگردان: گلاره جمشیدی
یکشنبه غم انگیز،
با صدها شاخه گل سپید
در کلیسایی کوچک
دعاگویان
در انتظارت بودم
محبوبم.
آن یکشنبه صبح
رویاهام را
دنبال کردم
اما
باز هم
ارابه ی اندوهم
بی تو به سویم
باز گشت.
از آن پس
تاهمیشه
یکشنبه هام
غمبار است
اشک می نوشم
نان اندوه می خورم
یکشنبه غم انگیز.
در این
یکشنبهء آخرین
به سراغم بیا
محبوبم،
مرد روحانی هست
تابوت هست
کفن هست
گلها،
در انتظار تواند
گلها،
و یک تابوت.
در زیر درختان شکوفه بار
برای آخرین بار
می فریبمت
چشمانم گشوده اند
تا واپسین بار
نگاهت کنم.
نترس از چشمهام
من
حتی
در مرگ هم
تو را
تقدیس می کنم...
آخرین یکشنبه.
Gloomy Sunday
Gloomy sunday
with hundred white flowers
in the chapel, beloved one
I waited in prayer
That sunday morning
my dreams were chasing
Yet the chariot of my sorrow
came back without you
Forever since then are
so sad all my sundays -
tears are my drink, and
the bread I eat sorrow
Gloomy Sunday
On my last Sunday, belovéd
oh come to me
There'll be a priest too, a
coffin, a catafalque, a shroud
Also then, flowers will await you
flowers - and a coffin
Beneath flowering trees, I will
take my last ride
And my eyes open wide
for a last glance upon you
Don't be scared of my eyes
still in death I will bless you
Last Sunday
(Transl.from hungarian by A.W. Tüting)
July 20, 2008
یکشنبه- 30 تیرماه 1387
لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم...
چه خبر بيمزهاي... خبر رساندند كه حميد هامون مرده است. به همهشان جواب دادم كه اشتباه ميكنيد، شايد تا ته قصه را نديديد، مگر علي عابديني با تور ماهيگيري هامون را از دريا برنگرداند؟ و اين جادوي سينما بود كه حتي ميتوانست عزيز عزيزانمان را از دل درياي توفاني برگرداند. واقعيت اما انگار اينقدر دست و دلباز و سخاوتمند نيست. اينبار خسرو خوبان به دريا زد و برنگشت....

...
- شمردن پلهها موقع بالا آمدن ايده خودتان بود يا فيلمنامه؟ چون بعد در صحنه اقدام به قتل مهشيد از آن استفاده مناسبي شده است.
+ آها، اين يكي داستان خيلي زيبايي دارد. براي اين صحنه به سختي توانستيم ساختمان نيمه كاره اي مشرف به آپارتمان مهشيد پيدا كنيم تا صحنه تيراندازي را از آنجا بگيريم. وسايل صحنه را با زحمت زياد از پلههاي نيمه كاره ساختمان بالا بردند و آماده فيلمبرداري شديم. شرايط ساختمان جوري بود كه امكان تكرار برداشت را نداشتيم. كل صحنه هم يك ديالوگ بيشتر نداشت...
- لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.
+ آره ديگه، همين يك جمله بود. در مرحله تمرين روي اين جمله متمركز شدم و داريوش هم خيلي مراقب بود كه كسي تمركزم را به هم نريزد. داشتم يك گوشه براي خودم چيزهايي تمرين مي كردم كه آمد جلو و گفت چي داري با خودت ميگي خسرو؛ دوباره اجراش كن ببينم. در اين سكانس يك نما داريم كه از صورت من شروع مي كردند و دوربين مي رفت روي مهشيد كه وارد حياط مي شد ، از جلوي ورودي راهپله مي گذشت و هامون موفق نمي شد او را با تير بزند. اين جاي تمرين بودم و داشتم با خودم مي شمردم...
- يك دو سه چهار، دوربزن...هفت هشت نه دور بزن. حالا در رو واز كن، چراغ رو روشن كن. حالا بيا دم پنجره، بيا بيا ، دم پنجره.
+ داشتم اين حس را با خودم تمرين مي كردم كه انگار مي خواهم احضارش كنم. اين ذهنيت را از اينجا گرفته بودم كه يك نما از مهشيد در فيلمنامه بود كه پاي پنجره آهسته مي گفت: ا، حميد؟ اونجا چه كار ميكني، و من با لحن خاصي ميگفتم جانم. اين صحنه برايم احساس احضار كردن را زنده مي كرد. داريوش از اين ايده شمردن پلهها خيلي خوشش آمد و گفت همين را مي گيريم.
- پس يعني صحنه اول روي پلههاي اپارتمان را بعد از اين صحنه گرفتيد.
+ حالا گوش كن؛ هنوز قصه دارد. اين صحنه را گرفتيم و آمديم پايين. سپيده زده بود و همه وسايل را جمع كرده بودند كه يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم... لاكردار اگه بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم...مهرجويي با تعجب گفت آن قدر اسير ايده پله شمردن شديم كه ديالوگ اصلي يادمان رفت. همه گروه، حتي منشي صحنه تيزهوش و حواسجمع فيلم، به طرزي عجيب و غير عادي پاك يادشان رفته بود جمله اصلي را نگفتهام. بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنههاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكساش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري صحنه پرت كردن اسلحه در تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ظبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله را الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد ميزد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و ميگفت ببين چه قدر دنيا قشنگ ميشد اگر همه آدمها فرصت ميكردند همين يك جمله را به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم...
...
( برگرفته از سایت سینمای ما_ متن اصلی در اینجا)
June 01, 2008
یکشنبه- 12 خردادماه 1387
کلمه قدرت است ...

مارگارت اتوود ( Margaret Atwood) متولد 18 نوامبر 1939، در کانادا است. او شاعر، رمان نویس، منتقد ادبی، فمنیست و برنده ی جایزه های مختلف ادبی است. هفت بار به مرحله ی نهایی جایزه ی Governor General's Award راه یافته و دوبار این جایزه را کسب کرده. آدمکش کور از معروفترین رمانهای اوست که برنده جایزه بوکر نیز شده است. آثار او در 38 كشور و به 25 زبان ترجمه شده. علاوه بر رمان، داستان كوتاه و شعر، در زمينه كار كودك، نقد ادبي، نمايشنامههاي تلويزيوني و راديويي نيز آثاري دارد. او چندين سال عضو فعال عفو بينالملل بود و مدتهاي مديدي بر ضد سانسور ادبي جنگيده است.
اتوود نوشتن را از شش سالگی آغاز و در شانزده سالگی مصمم شد که نویسنده شود. او تحصیلات خود را در فلسفه و زبان فرانسه به پایان رساند. بیشتر اشعارش الهام گرفته از اسطوره ها و داستانهای پریان است که موضوع مورد علاقه ی او از سنین کودکی بوده است.
بیش از سیزده رمان، هجده مجموعه شعر و بسیاری داستان کوتاه و کتابهایی برای کودکان از او منتشر شده است. چند رمان او به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.
ترجمه دو شعر از او تقدیم به شما:
سراینده: مارگارت اتوود
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی
هجی کردن
دخترکم کف اتاق بازی می کند
با حروف پلاستیکی
قرمز،
آبی،
زرد سیر.
می آموزد
چگونه هجی کردن را؛
هجی می کند
چگونه جادو کردن را .
در شگفتم که چند زن
دختران خود را
انکار کردند
در اتاقها حبسشان کردند،
پرده ها را کشیدند
تا بتوانند
کلمات را
در رگ رگ شان
تزریق کنند.
کودک
شعر نیست،
شعر
کودک نیست.
بی هیچ اما و اگری.
به قصه باز می گردم ،
قصه ی زنی که در چنگ جنگ افتاد،
در حال زایمان،
با رانهای بسته شده
به دست دشمن
تا نتواند
فارغ شود.
زن اجدادی اش :
جادوگری مشتعل،
دهانش فروپوشانده با چرم
برای خفه کردن کلمات.
کلمه پشت کلمه
پشت کلمه قدرت است.
آنجا که زبان
به لكنت می افتد
از استخوانهای داغ ،
آنجا که صخره
دهان می گشاید و
تاریکی
چون خون جاری می شود،
در نقطه ی ذوب سنگ خاره
وقتی استخوانها
می دانند که پوکیده اند،
کلمه از هم می درد،
دو پاره می شود،
و حقیقت را می گوید.
تن به تمامی دهان می شود.
این یک استعاره است.
چگونه هجی می کنی؟
خون را،
آسمان را،
و خورشید را؛
نخست، نام خودت را،
نخستین نامیدن ات را ،
نام نخست خودت را،
نخستین کلام ات را.
Spelling
My daughter plays on the floor
with plastic letters
red, blue & hard yellow
learning how to spell
spelling
how to make spells
I wonder how many women
denied themselves daughters
closed themselves in rooms
drew the curtains
so they could mainline words
A child is not a poem
a poem is not a child
there is no either/or
However
I return to the story
of the woman caught in the war
& in labour, her thighs tied
together by the enemy
so she could not give birth
Ancestress: the burning witch
her mouth covered by leather
to strangle words
A word after a word
after a word is power
At the point where language falls away
from the hot bones, at the point
where the rock breaks open and darkness
flows out of it like blood, at
the melting point of granite
when the bones know
they are hollow & the word
splits & doubles & speaks
the truth & the body
itself becomes a mouth
This is a metaphor
How do you learn to spell
Blood, sky & the sun
your own name first
your first naming, your first name
your first word
**********
شعر شب
چیزی برای ترسیدن نیست
تنها باد است
که سر به شرق چرخانده ؛
تنها ماییم :
پدرت : تندر،
مادرت : باران.
در سرزمین آبها
با ماه ای چون قارچ
بژ رنگ و نمناک ؛
کُنده درختان غرقه شده
و مرغانی بلندبالا
که شنا می کنند .
جایی که خزه
می روید
بر تمام سطوح درختان
و سایه ات
سایه ی تو نیست ؛
بازتاب توست .
پدر و مادر حقیقی ات
ناپدید می شوند
وقتی پرده می پوشاند
در را.
ما آن دیگرانیم،
کسانی از زیر برکه
که خاموش
کنار تخت تو می ایستیم
با سرهایی از جنس تاریکی .
باید بیاییم و بپوشانیم ات
با جامه ی پشمین سرخ
با اشکها و پچپچه های دوردست مان.
تو در آغوش باران
- ننوی خنک خواب ات-
تکان می خوری
آنگاه که ما
مادر و پدر شبانه ات ،
انتظار می کشیم
با دستانی سرد و
فروغی مرده ،
در می یابیم
که تنها سایه هایی لرزانیم
فروافتاده از یک شمع ،
در این پژواک
که تو
بیست سال دیگر
خواهی شنید.
Night Poem
There is nothing to be afraid of
it is only the wind
changing to the east, it is only
your father the thunder
your mother the rain
In this country of water
with its beige moon damp as a mushroom
its drowned stumps and long birds
that swim, where the moss grows
on all sides of the trees
and your shadow is not your shadow
but your reflection
your true parents disappear
when the curtain covers your door
We are the others
the ones from under the lake
who stand silently beside your bed
with our heads of darkness
We have come to cover you
with red wool
with our tears and distant whipers
You rock in the rain's arms
the chilly ark of your sleep
while we wait, your night
father and mother
with our cold hands and dead flashlight
knowing we are only
the wavering shadows thrown
by one candle, in this echo
you will hear twenty years later
************
گلاره
March 29, 2008
شنبه- 10 فروردین ماه 1387
سلام!
سال!
سال خوب...
سال خوب...

یک چهارپارهء جدید تقدیم به شما و شعر مجسم زندگی ....
خورشیدهای گلبهی
پروانه ام؛ درون سبد چرخ می زدم
تا تور غصه پاره شود، چرخ می زدم
سیبم؛ که از درخت خدا کَنده می شدم
تا بر زمین بیفتم، صد چرخ می زدم
من چرخ می زدم که زمین گیج و گم شود
نارنگی ِ زنانگی اش را به من دهد
شاید در امتداد سرانگشتهای تو،
خورشیدهای گلبهی ِ تازه سر زند!
من آمدم کلاغ شوم، قار، قار، قار
انجیرهای باغ غمی را که زار، زار،
می بارم و دوشنبه ی دل جمعه می شود
تا کی درون کلبه ی غم کار، کار، کار؟!
من آمدم کبوتر شهر شما شوم
ماهی کپور کوچک نهر شما شوم
من آمدم که شعر ببافم به زلفتان
منت کش محله ی قهر شما شوم
من آمدم که ثانیه ها را عوض کنم
ثبت پلاک ناحیه ها را عوض کنم
ای شعرهای بسته به زنجیر ِِ انزجار
من آمدم که قافیه ها را عوض کنم!
من آمدم بهار ببارم برای تو،
توت و تمشک تازه بیارم برای تو
درکوچه باغ برفی لبها و گونه ها،
شمشادهای خنده بکارم برای تو
یخ ها درون پیرهنم : آب! آبِ آب!
شعر است یا شراب دو چشمت که نابِ ناب؟!
گنجشککی که کنج دلم درد می کشید،
امشب به روی شانه ی تو خواب! خوابِ خواب!
من خسته از کلیشه ی کذب یکی نبود
برگشته ام به دامن امن کسی که بود!
در دستهای نقره نشان ِ تویی که دشت!
در پلکهای پر هیجان ِ تویی که رود!
حالا درون حنجره ها ساز می زنم
شبها به زیر پنجره ها ساز می زنم
سنجاقک شمالی ِ شطِ تو می شوم
همراه جاز زنجره ها ساز می زنم!
گلاره جمشیدی
*************
فتح باغ را ببینید... زیباست...
نکتورن 11، اوپوس 37 شماره 1- اثر شوپن = رقص روح... ببینید و بشنوید...
شعرهای خانم « هوروش نوابی» را از دست ندهید: باغ شقایق
February 09, 2008
شنبه- 20 بهمن ماه 1386
زمستون
سروده: ژاک پره ور (Jacques Prevert )
برگردان: گلاره جمشیدی
توی یه شب زمستونی
یه آدم گندهء سفید
تند تند می دوه
اون یه آدم برفیه
با یه چپق چوبی کوچیک،
یه آدم برفی گنده
که سرما دنبالش کرده
می رسه به یه دهکده.
با دیدن یه روشنی
خیالش راحت می شه
بدون در زدن
وارد یه خونه می شه؛
واسه گرم کردن خودش،
رو یه بخاری داغ می شینه و،
به یه چشم به هم زدن
غیب میشه.
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش
میون یه چاله آب،
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش و
کلاه کهنه اش...
ترجمه همین شعر را با برگردان احمد شاملو در اینجا ببینید.
لینک مقاله ای از من در سایت 7 سنگ در مورد محسن نامجو در اینجا.
لینک چند ترجمه در نشریه الکترونیکی 3پنج (صدای مستقل ادبیات ایران)
******
گلاره
