October 25, 2003

...من يك مسافرم يك مسافر تنها...
نه مسافر جاده هاي سبز نه مسافر شهر عشق
... و هر بار با كمال احترام به من مي گويند:
مسافر عزيز، ايستگاه پاياني مي باشد، لطفا پس از توقف كامل ...
.....پس از شنيدن صداي ....
مردم در خود مي جوشند من مسافري تنهام....
مشتركي مورد نظر نيست...
من مسافري تنهام كه هر بار وسوسه مي شود
از خط قرمز كنار سكّو
- كه حريم ايمني اوست-
عبور نمايد
و از دويدن بر روي پله هاي برقي خودداري ننمايد
و از خروجي سمت چپ ايستگاه استفاده بفرمايد...
تا براي هميشه مايه’ ننگ شركت وزين مترو شود....
من يك مسافرم و نذر كرده ام
كه حلق پر از دود خود را روي حلقه’ دار بياويزم
تا خشك شود....
شايد مشتركي مورد نظر شود...
مشترك مورد نظر در دسترس بيايد نه....
در دست رس بيايد...
نه....
در قلب رس ....
من مسافري تنهام اختركم گم شده است...
اما...
گمانم روزي از اين روزها روباهي بيايد و اهلي ام كند

Posted by گلاره at October 25, 2003 09:58 PM
Comments

اهلی کردن چيز فراموش شده ای است ...

سلام !

Posted by: حميد at October 29, 2003 10:41 AM

اااااااااا آقا قبول نيست ! ما قبلا انجا افاضات كرده بوديماااااااا.
اما باز هم ميگويم اين اهلي شدن از اهل كردن بسيار سخت تر و دردناك تر است .....................اسبي را كه دارد رام ميشود كه ديدي ؟
حالا اسب را چه به آدم ؟خدا ميداند.........

Posted by: parastoo at November 18, 2003 10:32 PM

سلام...من می خوام اینجا نظر بدم...
اگه این نظرات خونده میشه یه جوری اطلاع بدین...من خوشم اومده خیلی از این شعر و می خوام نظراتمو بدم...بدم؟؟؟
موفق باشید...

Posted by: محسن at March 9, 2004 03:16 PM

سلام...

خوشحال می‌شدم اگر بعد از جمله‌ی اول«يک مسافر تنها» می‌خواندم «مسافری که...» و نه «نه مسافری که...»...هر چند توضيحات بعد خودش توضيح مسافر است و کامل...ولی احساس کردم بهتر بود جمله‌ای در توصيف مستقيم بيايد...همانطور که احساس می‌کنم سه خط پايينتر«هر بار با كمال احترام به من مي گويند:مسافر عزيز، ايستگاه پاياني مي باشد، لطفا پس از توقف كامل ...///...پس از شنيدن صداي .... » خيلی زود می‌آيد...يعنی يک مرتبه با يک‌دنيا حرف مواجه می‌شوم...بدون اينکه آمادگی‌ش در من باشد...

جملات بعدی به نظر من خيلی خوب است...احساس می‌کنم بی‌خيال پيچيدگی‌های قبل شده‌م و دارم با منظورها...نه...اصلا با شعر...ارتباط برقرار می‌کنم...مشترکی مورد نظر نيست...وسوسه‌ها...که خوب نشان‌دهنده‌ی احساس آن لحظه‌هاست و چقدر خوب نشسته در شعر

«تا خشک شود...شايد مشترکی مورد نظر شود...»و چند جمله‌ی بعد...کاملا آدم را می‌کشد در به قول سيامک فضای پر از جنونی که شاعر می‌خواهد...به نظر من...به عنوان يک خواننده‌ی آماتور شعر خوبی است و بسيار تاثير گذار...

می‌خواستم اينقدر روده‌درازی کنم و به همين علت کامنت قبلی را گذاشتم...

فکر کنم مهمترين قسمت شعر قضيه‌ی گمان به اهلی شدن است...گذاشتم بعد از تعارفات حرفی بزنم راجع بهش...ولی واقعا حرفی ندارم...من کلا وقتی اين جمله‌را می‌شنوم دچار مشکل می‌شوم...به خاطر اتفاقات شخصی...پس حرفی نمی‌زنم...

موفق باشيد...

Posted by: mohsen at March 15, 2004 03:30 PM