_بسه ديگه!
_چي؟
_اين وضع! تا كي مي خواي ادامه بدي؟ مي دوني الآن چند وقته؟
-چهار ماه....نه... پنج ماه... نه.....
_خوب!
_خوب؟
خوب شروع كن ديگه! تا كي مي خواي خودتو تو نوشته هاي اين و اون پيدا كني؟
نمي دونم، حس مي كنم خودش همه چيز را مي دونه... درون منه... قبل از اينكه بگم مي شنوه... قبل از اينكه بنويسم مي خونه....
_ببين! باورت مي شد اين روزها اينقدر زود برسن؟ چيزي نگذشته از اون روزهايي كه يك دستت عروسك بود و يك پات بالاي درخت شاتوت....
_از كجا اومد؟ چي شد يكدفعه...... مثل يك الهام كه يهو مي شينه تو دل آدم...
_بيا... بيا سرتو بذار روي پام...برام تعريف كن.....
_اومد ....منتظر بودم...سالهاي صبور ... مثل سنگ... اما نه سنگ صبور...
" استاد! مي شه! لطفا يك لحظه! اين يك تحقيقه در مورد مدولاسيون ِ دامنه در امواج ِ ...."
چرا هواي اينجا هميشه ابريه؟! چرا من عصرهاي دانشگاه را دوست ندارم؟ چرا وقتي اينقدر خلوت مي شه من ياد گورستان مي افتم؟ بچه ها كجان؟ چرا بوفه خاليه؟ چرا در ِ گروه بسته است؟
هيچ وقت شده بي دليل بزني زير گريه؟ (سرتو بالا كن! تو چشماي من زل بزن! همه چيز تموم شده!)
آخه تا كي؟ تا كي بايد بگردم؟ اين شهر بزرگ... اينهمه آدم ... اصلا همين دانشگاه خودمون!
جوجه خروسها توي هم مي لولند... تكيه مي دم به ديوار. استادها هنوز نرفته اند سر كلاس... جوجه خروسها مي خندند... سيگارهاشون را با هم رد و بدل مي كنند... حالم بده... دارم بالا مي آرم... مي رم توي دستشويي. آب مي زنم به صورتم. توي آئينه نگاه مي كنم... من قول دادم گريه نكنم... اشك و آب و آئينه......
"آفرين تحقيقِ خوبيه، بزنيد روي سي دي بدهيد به من... براي كنفرانس امسال هم خودتون را آماده ....."
اه... اصلا من اگه شانس داشتم... حالم از خودم به هم مي خوره... ببين! آخه اينجوري كه نمي شه! اين چه جور قايم موشك بازيه كه هردونفر بايد قايم بشن؟ تا كي؟ بالاخره يكيمون بايد بياد بيرون!
-خوب؟
_گذشت!
_خوب؟
_اومد!
صداي نوار را بلند مي كنم... پا رو مي ذارم روي گاز...
نمي فهمم... اصلا نمي فهمم... هميشه فكر مي كردم روزگار چقدر كور جلو مي ره... معلومه چرا آدم نصيبِ حوا شد، خوب كس ديگه اي نبود. حالا توي اين دنياي بزرگ بي سر و ته... چطور ممكنه كسي آدم ِ خودشو پيدا كنه؟ سيب مي پوسه و از أدم خبري نيست.....اشتباه مي كردم.... او اگه آدم ِ تو باشه حتما نصيب خودت مي شه....اون موقع ابليس كه سهله ، خودِ خدا هم جلوتونو نمي گيره... بعدش... دو تايي با هم همه’ پولك هايي را كه شباي بي هم بودن از آسمون چيدين ، مي دين و يك باغ كوچيك مي گيرين، توش يه عالمه درخت مي كارين.....همه سيب....
وطن ِ من كجاست؟ آهاي كلاغه تو از كجا ميآيي؟ از پيش ِ اولدوز يا از باغ ِ انزواي فروغ؟ تو مي دوني خونه ات كجاست؟ وطنتو مي شناسي؟ پس بي زحمت يه لطفي بكن به منم بگو وطنم كجاست... اينجا؟ نه ! نه! محبوب ِ من اينجا نيست.... من مي خوام برم... مي خوام برم همونجائي كه دو تا چشم سياه منتظرن تا من ببوسمشون.... اونجا؟ نه ! نه! من اينجا بزرگ شده ام... توتهاي درخت هاي اينجا رو خورده ام........
شك... سوال... ترديد....
مي ايستم. ترمز دستي را مي كشم.... اينجا چقدر سبزه... آهاي مردم من از جائي ميآم كه توش اونقدر درخت نيست كه اهاليش مجبور شده اند عكس درخت را روي ديوارهاي شهر نقاشي كنند....
بر آسمان هر كجا عكس تو را نقاشي كرده اند... توي وهم ِ جنگل مي لولم... درختها مي سوزند... من مي رقصم... دلم مي خواد آتيش بگيرم... دلم مي خواد بين آتيش بسوزم.... مي رقصم و دامن پر چينم آسمان را رنگين مي كند....داغ به تنم حمله كرده... تب به جانم آتش مي زند.... شاخه ها آتش گرفته اند.... من مي رقصم و گيسوانم جنگل را سياه مي كند....
من شاد ِ شادم....و هرگز اينقدر غمگين نبوده ام.... من شاد ِ شادم و هيچ وفت چنين جان به لب نبوده ام. همان شب بود... صدايت كه كردم دندان ِ عقلم افتاد... سرفه زدم... دندانم از چشمهايم بيرون پريد.
نفسم به شماره افتاده... اينجا تمام ِ راهها به تقارن رسيده اند...اين خيابان ِ جنوب به شمال ولي ديگر به كوه نمي رسد ... كوه باز شده و من از أن گذشته ام... آن سوهاي كوه ديگر براي من در حكم ِ دوردستها نيست....
پيروزي از آن ِ عشق است........دلت را به عشق بسپار.....
نفسم بند آمده... برايم آب مي آوري... مي نشيني و به دستهايم خيره مي شوي.... آب را روي موهايم مي ريزم.... گيسوانم اشك مي ريزند... تو مي خندي.... : مژه هات نچسبند!
اينجا چقدر ساكته... همه’ دنياي من... يك صفحه’ 17 اينچي كه توش همه چيز پيدا مي شه الا برق چشمهاي تو...."نمود تكنولوژي قرن" : Sam...Digitall, every one's invited......به كجا؟ اگر نه به ميهماني عشق و بوسه’ تو ... پس به كجا؟...اگر نه به شهر پر شهدِ شعر ِ تو پس به كجا؟... اگر نه به گرمستان دستهاي مهربان ِ تو...اگر نه به گندمزار گونه هاي تو.... پس به كجا؟.....
فكر يك نيروي جديد باشيد...: مهندس ِ الكترو.....
_خوب؟
_انّا فتحنا لك فتحا مبينا........
مي دوني خدا چرا دم و باز دم را آفريد؟ براي اينكه توي هر دم زن بگه دوستت دارم، توي هر بازدم مرد بگه دوستت دارم.........صورتم را به صورتت نزديك مي كنم....مژه هايم مي چسبند..به مژه هايت....
امشب براي تو روي فرش چمن خواهم رقصيد.... با دلي لبريزِ آتش و نگاهي پراز شوق آمده ام.... در ديدگانم برق ستاره’ سحري مي درخشد.... امشب بي زر و گوهر ، بي مرز و بي حائل به نزد تو آمده ام.... با دو گيلاس از شراب ِ انار.... زنده باد بدمستي.......
It's raining...wait, don't sleep,
Listen to what the wind is saying
And to what the water says tapping
With it's little fingers on the window panes
All my heart is listening
To hear the enchanted sister
That has slept in the sky,
That has seen the sun up close,
And now comes down, buoyant and cheery,
Holding the hand of the wind
Like a traveler returning
From a marvelous land.
How happy the waving wheat will be!
How eagerly the grass will thrive!
What diamonds will cluster now
In the deep branches of the pines!
Wait, don't sleep. Let us listen
To the rhythm of the rain.
Let my breasts support
your taciturn forehead.
I will feel the beating of your temples,
Palpitant and warm,
As if they were two living hammers
Striking upon my flesh.
Wait, don't sleep. Tonight
The two of us are a world,
Isolated by wind and rain
In the warmth of a bedroom.
Wait, don't sleep; tonight we are,
Perhaps, the supreme root,
from which tomorrow will grow
This lovely stalk, the race to come.
ن چی بگم حالا ؟!!! ... هیچی !! ...گریه کنم !!!؟؟ ...بخندم ؟!!! ... قات بزنم بیافتم توی خیابونا تا هزار تا ماشین از روم رد شه !؟!؟!؟! .... هیچکدومش !!...وا میستم وسط خیابون و شراب انار می نوشم و تو چشات داد می زنم : دیوونه !! ... می گم یه کاری !! ...یه پیشنهاد ! .... بیا اسم این دومین رو عوض کنیم ! ...بذاریم دارالمجانین دات کام !! ...امضا : دیوونه تو !...
Posted by: سیامک at November 13, 2003 06:06 PMGelareh,
I am wondering in memroies, tears, regrets and joys...
Wish your hearts always as joyful as is now...
Know, protect and appreciate what you have...
mobaraket bashe azizam, hamishe khoshbakht va saadtmand bashi...
Sara-Toronto 12:15pm
tabrik:)
Posted by: rEza at November 14, 2003 12:52 AMمي دوني خدا چرا دم و باز دم را آفريد؟ براي اينكه توي هر دم زن بگه دوستت دارم، توي هر بازدم مرد بگه دوستت دارم . چقدر زيبا بود . راستي مي دونستي حوا بعد از ازدواجش پشيمون شد ؟ مي گفت اين آدمش نيست !!!
Posted by: كاشكي شعر مرا مي خواندي at November 14, 2003 08:32 PMDear Gelareh
Hi
Congratulation
I agree with Siamak
Darolmajanin.com is good!
up to later
bye
فعلا به اندازه همه خوشحاليهاي دنيا تبريك ! تا سر فرصت بخوانم و .....
زندگي با همه چيزش نوشتان:)
سلام. مباركه! صفحه جديد . قالب جديد. اميدوارم در اينجا هم مثل هميشه قشنگ بنويسيد و. ما استفاده كنيم. راضيه سلام فراوان دارد.
Posted by: فري at November 15, 2003 10:45 AMگلاره مي دوني من نخواستم مثل خودت فني و حرفه اي حرف بزنم اخه اصلا نميتونم من از همه متن خيلي خوشم اومد
راستشو بگم...
يه خورده گريم گرفت...
بهت تبريك ميگم و اميدوارم كه هميشه همينطور بنويسي
ميدوني من دقيقا اين متنو حس مي كنم مخصوصا اين اواخر توي دانشگاه
مرسي از اينكه منو قابل دونستي تا بخونمشون
بازم يكي شدنتونو تبريك ميگم
علي
وقتي كه بوق فاجعه اشغال مي زند ... يا يك صداي مرده دم از ناله مي زند ... آندم غرور مرده ي شاعر هميشگي ست ... تا شعر دلشكسته به خود فال مي زند ... دختر ... رژ غليظ ... و يك جاده ي شلوغ ... با عطر ِ تند ِ ادكلن ِ سركش ِ بلوغ ... ماشين مدام پشت سرش بوق بوق بوق ! ... و باز وعده هاي براي ابد دروغ ... ... ... ما روز هايمان پر ِ تكرار ِ بي كسي ست ... ما آن قبيله ايم كه از ياد رفته ايم ... وقتي كه كاه و گندم هستي جدا شده ست ... ما كاه بوده ايم كه بر باد رفته ايم ... با شوق پر زدن به كجا پر كشيده ايم ؟ ... وقتي كه شوق بود سروديم بال نيست ... حالا كه شعر هست و دو بال بلند عشق ... هي داد مي زنيم كه مردم ! مجال نيست ! ... ري را ! فقط تو ... به خدا هم كلك زديم ... با پله هاي عشق به شهوت رسيده ايم ... يك آسمان دروغ نوشتيم و بعد هم ... خورشيد عشق را به ميانش كشيده ايم ... طرح تمام زندگي ما دو حال داشت ... يا قفل بي كليد و يا شعر بي جواب ... وقتس كه خواستيم بفهميم عشق چيست .. گفتند بچه اي تو ! برو زود تر بخواب ! ... مردم هميشه رو به جهنم گريختند ... نقاشي خدا كه بدون بهشت نيست ... اين مار و پله گاه به مقصد نمي رسد ... اين بازي خداست ... خط سرنوشت نيست ... وقتي مسير ها به زمين ختم مي شوند ... فرقي ميان گندم و يك دانه سيب نيست ... شايد گناه آدم و حوا بهانه بود ... شايد بهانه بود ... نه ... اصلا عجيب نيست ... انسان درون خواب خدا دل شكسته بود ... انسان هميشه رانده ي تقدير خويش ماند ... ” ابليس با خدا به تفاهم رسيده بود “ ... ما را براي چيدن يك دانه سيب راند ... ... ...
Posted by: خون at November 16, 2003 10:26 AMري را فقط نه تو ... به خدا هم كلك زديم × وقتي كه خواستيم بفهميم عشق چيست × ... ببخشيد ديگه ... اين شعره تو گلوم گير كرده بود نوشته ي شما رو كه خوندم نعره زدمش ! حالا يكي نيست بگه آقا اول بخون بعد بفرستش كه نخواسته باشي اصلاحيه بزني !
Posted by: خون at November 16, 2003 10:30 AMوبلاگ *رقص در سلول انفرادی* متعلق به* یغما گلرویی* شاعر و ترانه سرا ، تعطیل شد !و حالا اگر شما هم با ما هستید . و به این حرکت غیر اخلاقی اعتراض دارید ! قسمت نظر خواهی را امضا کرده و حمایت خود را اعلام کنید ، تا به صورت طوماری به مسئولین پرشین بلاگ ارسال گردد و خواستار امنیت وبلاگ یغما گلرویی ترانه سرای بیدارمان شویم !!! ما هستیم و می نویسیم ! این صدای ماست !
وقتی می خوای بگی دوستت دارم انگار صدات از همه بلند تر می شه و فریاد می زنی. اونقدرکه همه گوشاشونو می گیرن و فقط اونی می شنوه که نگاه تو مال چشم اون شده. خیلی قشنگ نوشتید.پایدار باشید.
Posted by: leily at November 16, 2003 10:27 PMسلام گلاره خانم! چي مي تونم بگم جز تبريك صدباره! به خاطر خونه ي جديد! به خاطر زندگي جديد!..شاد باشيد!...راستي سر زده به كلوپ حمايت از وبلاگ يغما رو هم حتما فراموش نكنيد!
Posted by: حسن عليشيري at November 16, 2003 11:23 PMباز هم سلام هر روز تبريك ميگويم تا بالاخره بيايم حرفهاي خوب بزنم............ميگويمااااااااا خيلي قشنگ بود .........و من گريستم:D
Posted by: at November 17, 2003 12:35 AMghabli ra man neveshtamaaaaaaaaaa :)
Posted by: parastoo at November 17, 2003 12:37 AMسلام بر دو كبوتر عاشق. شروع سفرتان را به سمت ؛ آبيها ؛ تبريك مي گم. من مي دانم كه هردو شاد و اميدوار پارو مي زنيد و تا ته دنيا مي رويد چون بادبان عشق را داريد......سبز باشيد و بهاري ...هميشه.
Posted by: سيما at November 17, 2003 05:44 AMYo
Posted by: MOHAMMAD at November 17, 2003 10:38 AMنمينويسي نمينويسي ...ولي وقتي مينويسي جوري است كه آدم دلش ميخواهد هر روز بيايد بخواند(خوب ديگر هر چه از دل برآيد.....).
ولي جدا قشنگ بود به خصوص براي ما كه از نزديك با تمام آن لحظات بوديم يك دوره بود از يك برحه زماني اما دلچسب و happy end !
هوار هوار مباركها .... خوشحاليها ......خوشگليها.....عروسيها ....داماديها....وووو هر چيز خوب ديگر است كه با ه ا جمع بسته ميشود.
سلام گلاره خانم عزیز.بسیار صمیمی نوشته اید.شاد و برقرار باشید
Posted by: نیما عابد at November 19, 2003 04:19 PMو سپاس از شعر شب بارانیJuana de Ibarbourou
کاش دکتر سیامک عزیز به فارسی ترجمه کند این شعر را.راستی خدمتشان سلام مرا برسانید
سلام دوست جونم هم وبلاگت و هم قالبش خیلی زیباست موفق باشی به منم سر بزن اگه دوست داشتی به هم لیک بدیم
Posted by: طناز دختر شاه پریون وملکه قصر مهر ومحبت at November 21, 2003 02:42 PMرد مي شدم ... به آقا سلام مخصوص برسانيد !
Posted by: خون at November 25, 2003 01:06 AMشاید اگر میشد گنگی شب را به خورشید پیوند زد
اکنون یغماها زنده بودند در چشم بارانی من
فرداها را میشود کشید با یک گل سرخ رو به امید
حتی اگر پژواک گنگ همچنان باشد...
به یک سفره رخش
به یک کاکل وش
میشود فرداها را با یغماها کشید
میتوان همچنان دیدشان در چشم بارانی من
حتی اگر پژواک گنگ همچنان باشد ...