دختر نشسته است روي مبل راحتي توي اتاقش . به تنها ديوار اتاق نگاه مي كند . به كتابخانه ها كه سه ديوار ديگر را پوشانده اند ، به كتابها ، تك تكشان :" اين را خوانده ام ...اين يكي را نه ....اين سه جلد را دوازده ساله بودم كه خواندم....اين چهار جلد را چهارده ساله....." رمانها....شعرها، كتابهاي عرفاني......با بعضي از آنها زندگي كرده بود.....با بعضي ساعتها گريسته بود.كتابهاي قطور دانشگاهي تنها يك رديف را پر كرده بودند...." آن وقتها چقدر كتاب مي خواندم..."
نگاهش كتابها را مرور مي كند : خط سوم.....، فرهنگ تفسيري موسيقي......
دختر توي مبل راحتي فرو مي رود.....:"چقدر وقته يك كتاب حسابي نخوانده ام..."روي ميز كنار تخت چند كتاب است و لاي هركدام يك كاغذ كوچك براي نشانه....." انگار ديگه كتاب خوب اصلا پيدا نمي شه"
دختر نگاه ديگري به كتابخانه مي اندازد. روي يك كتاب مي ماند : زندگينامه ’ شوپن......چيزي ته دلش مي لرزد....به دستهايش نگاه مي كند....به انگشتهايش....."چقدر ناخنهام بلند شده....".به گوشه’ اتاق نگاه مي كند . همانجاست...آرام و بي صدا...."يه بلبل وقتي ساكته و آواز نمي خونه از كجا معلوم وقتي شروع كنه مي تونه همه را مست كنه؟ "
نگاهش مي كند : "چقدر ساكتي!".جوابي نمي شنود............"از من دلخوري؟" جوابي نمي شنود ............."خودت نمي خواي ، مثل امامزاده اي....بايد بطلبي " . جوابي نمي شنود.
دوباره به انگشتانش نگاه مي كند :"هيچ وقت ناخنهايم اينقدر بلند نبوده اند...".توي مبل راحتي تكان مي خورد. "بايد كاري كنم.....نبايد بپوسم"....مگر زندگيش جايي براي فرار از يكنواختي هاي ملال آور روزمره را داشت؟
مادرش گفته بود:"اگر كارت را دوست نداري بگو....تا آنها هم تكليف خودشان را بدانند.دست كم يك نفر ديگر را پيدا مي كنند".
به كارش فكر كرده بود....:"بهترين كاري بود كه مي توانستم پيدا كنم...در بهترين شركتي كه....."
و باز فكر كرده بود...."صبح رفتن ، بعد از ظهر برگشتن...روزها و ساعتها را بيهوده گذراندن......من خود فروشي كرده ام...." پدرش گفته بود :"كار هرگز بيهوده نيست."
چه مي شد گفت؟ چگونه مي شد گفت . تمام مساله خستگي از كار نبود ،خستگي از همه’ قصه بود . از صبح....تاكسي ، كار ، مسووليت ، خانه ، دوستي و همراهي.....همه تكرار مي شد و تكرار مي شد و طاقت شكن بود.
دختر انديشيد ...:"آيا مي شود همه چيز را انكار كرد؟ مسووليت ها را ، نيازها را ، بايدها را....؟"
يك دسته’ مويش را از پيشاني كنار زد....."و اگر كار نكنم؟.....از صبح تا شب ...روي اين مبل راحتي......؟"مگر هفته اي دو سه بار با دوستان رفتن به سينا و موزه و كنسرت كافي نيست؟ مگر كوهنوردي روزهاي جمعه...........؟!"
دوستش گفته بود :"يعني هيچ كس؟"........_"هيچ كس."....._" اما من فكر مي كردم لااقل دو سه نفر را پشت دست داري ! "..............خنديده بود :"هيچ كس."
هيچ كس ، كسي كه بازيهاي كهنه’ ديگران را تكرار نمي كرد.....كسي كه حرفهاي صدباره’ ديگران را بازگو نمي كرد
.....
دختر پيشانيش را به كف دست تكيه داد و پنجه در موهايش فرو برد....دوستانش يك به يك پوسيده بودند.....خانه نشينِ يك مرد...و اسير بايدها و نبايدهاي بي پايانِ چهارچوبِ تنگِ زندگي با او . احساس آزادي كرد.....: " من نمي پوسم."
به گوشه’ اتاق خيره شد....آنجا ، ساكت و آرام....متين و با شكوه.....مثل هميشه. _"ناخنهايم.............."
مگر تا كي مي شه آزاد ماند ؟ تا كي مي شه بعد از تموم شدن كار ، به جاي خونه راه را كج كرد و رفت كافه شوكا و تناسب ابلهانه’ مردمان آنجا را به هم ريخت؟ آيا همين كافي نيست ؟"
دختر از مبل راحتي بلند شد......"ناخن گير كجاست؟"
گوشه’ اتاق،....ساكت و آرام .....، به طرفش رفت ، صندلي را عقب كشيد ، درش را باز كرد و نشست..........انگشتانش تشنه بودند.....متين و با شكوه.....نغمه ها در فضاي اتاق مي رقصيدند ...............او شوپن مي نواخت.....