April 02, 2003

سوار باد مي آيم از

سوار باد مي آيم از اوج آينه ها
نگاه مي كنمت : مست و مات و رسوايي
به جز تجسم بي رنگ حجله اي در برف
نمانده در من و تو شكوِه اي ، تقلايي

نگاه مي كنمت : شمع حجله خاموش است
چراغهاي چروكيده ، پرچمي چرمي
و انقلاب فروخورده اي كه سبز و سياه
كشيده نقش حبابي براي دلگرمي

حباب بودنت اما شهيد حادثه نيست
تو خواب بودي و چشمت هميشه مي خنديد
و ميوه هاي سياه نگاه تبدارت
درون كاسه ي مظلوم چشم مي گنديد

نگاه مي كني ام : متهم ، رديف فلان
و اتهام به ظنّ زنيّت زنها
كدام زن ؟ زن زندان و زجر و زور و زوال
و حكم : خلع يد از سرزمين امن خدا

درون حجله سياه است و برف مي لغزد
به روي قاب فلزيّ ِ گنگ ِ بي تصوير
صدايي خواندن يك مرد سابقا عاشق
به گوش مي رسد از طعم تند يك تزوير

هزار و يك نخ گيسوي خويش را كندم
دخيل كردم و بستم به ميله هاي ضريح
دريغ واره ي دردي دروغ واره كه شد
سرود اشك من آواز تيله هاي ضريح

انار دارم و آتش ، تگرگ و دشنه و ياس
هنوز مانده معلق ميان خواهش و خشم
چهارپاره ي شعرم هزار پاره شد ه ست
و پاره پاره ي آن نذر يك ترانه ، دو چشم

هنوز حنجره ات بوي شعر من را داشت
بهانه پشت بهانه ، ترانه پشت دروغ
براي عشق كه اين حجله را به پا كردند
چراغ رابطه تاريك شد به قول فروغ...

گلاره جمشيدي

Posted by گلاره at April 2, 2003 08:37 AM
Comments