.....عزيز سلام
اين روزها ، با تمام فصلهايي كه درونم مي گذرد ، تلاش مي كنم تا بر رنج فايق شوم . مدتي بود كه حس مي كردم فكر و روحم از حركت باز ايستاده است. مدام با خود مي انديشيدم كه آن روح زاينده در من كجا رفته است . روزهاي بي حاصل و پوچ ، شبهاي سرگرداني و بي تكليفي.
من چيزي را در ذهنم به فراموشي سپرده بودم . شعله ي مقدسي كه خاموش مي شد و من بي آنكه بدانم در سرماي خاكسترش مي لرزيدم.
عزم كردم تا ترميم استخوانهاي شكسته ي هنرم را آغاز كنم : موسيقي . اين بار با تكيه بر رنج مقدسي كه در من آشيانه كرده بود و من بايست آن را مي سرودم . آنچه تا كنون مانع پيشرفت من شده بود ، تهي بودن از آلام و دردهاي بشري بود و من امروز دردكشيده و رنج برده به جستجوي شادماني و آرامشي
آمده بودم كه در اين دنياي خاكستري رنگ و مسموم و در تنگناي خودخواهي هاي انساني آنرا نيافته بودم .
نغمه هايي كه مدتها در ذهنم مي شكفتند ، مي باليدند و مي چرخيدند ...و من نشنيده شان مي گ رفتم ، اين بار با
تلاشي و كوششي پرورانده ونگاشته شدند تا من عصاره هاي رنج مقدس را به كساني كه رنج مي برند تقديمl كنم .
براي كسي كه به حقارت روح تسليم نمي شود ، زندگي نبردي دايمي با ناملايمات است . نبردي كه اغلب بدون افتخار مي گذرد و ميدان آن در خاموشي و انزوا گسترده شده است
. چه خوب است كه انسان هزار بار زندگي را از سر بگيرد و چه خوبتر كه هزاران بار آن را معنا ببخشد .
اكنون روزها و شبها ، پشت اين پيانوي قديمي ، مي كوشم تا زندگي بي ارزش را در راه هنر خود فدا كنم و به آنانكه در برابر چشمان من مي گريند ، مي لرزند ، مي سوزند و مي ميرند شادماني را هديه دهم .
بايد اين را صادقانه برايت بگويم ، من ديگر به جستجوي تو نيستم . "تو" براي من معناي عام پيدا كرده اي . چنان در هم جا تسري كرده اي كه من توان آن را يافته ام با قدرتي متعالي همه را دوست بدارم و با نگاهي پر از تلاوت و تسبيح روحاني همگان را بنگرم .
تو يك شخص نيستي ، تو روح زاينده ي جهاني و چون خون روشن خورشيد همه جا مي تابي . و من بايد بتوانم تا اين عشق ، اين رنج ، اين اراده و اين تألمات جانگداز دروني را بنوازم . بتوانم با موسيقي ام فرياد برآورم كه من شفاي روح مي خواهم ، من عشق مي خواهم ، من نور مي خواهم . بايد بنوازم تا آن هنگام كه كلمات به زنجير كشيده شده اند و شعر من گلاويز با الفاظ است ، اصوات را بنا سازم و فرياد دردمندانه ي عشق را سر دهم . عشقي منزه از يك شخص و يك چيز ، بسط يافته در همه كس و هم چيز ، براي تمام آنانكه عشق مي ورزند و براي تمام ارواحي كه نمي توانند عقيم بمانند
.
براي هركس تنها يك بار عاشق شدن كافيست تا بتواند براي هميشه به هم كس عشق بورزد....
"آينه اي در برابر آينه ات مي نهم تا از تو ابديتي بسازم" هزار هزار آينه در انعكاس هزار هزار خورشيد و هزار هزار آواز....
من تو را تا ابد مي نوازم.....
قربان تو .....