دو دست خالي حسرت را گرفته ايم به هر سويي
سرِ شكسته به سنگي را نهاده ايم به زانويي
زمين خموش و زمان خاموش ، جهانيان همگي مدهوش
نمي رسد كمكي حتي ز مردمان خداجويي
كجا نشانه ز ايمان است؟دريغ و دغدغه ي نان است
اگر نشسته به دلهامان فروغ مبهم و كم سويي
به كارنامه ي انسانها عدالتي نشود اجرا
اگر نهي دل و سنگي را به كفه هاي ترازويي
اميد اي گهر ناياب! كجا نشان تو را جويم؟
نه مي روي و نه مي ماني ، مگر فريبي و جادويي؟
دل من اي دل بي آرام! ز جاي خيز و خروشي كن
بهار اگر برود زاين باغ ، چو گل درباره نمي رويي
زمان مستي و حيراني ، گذشته است و نمي داني
بيا گذشتن دوران را نظاره كن به لب جويي
تمام پنجره ها تاريك ز ابر تيره ي ترديد است
غبار غربت آنها را چرا به گريه نمي شويي؟
تمام زخم درونم را به گوش پنجره خواهم گفت
شبي كه رفته ام و از من نمانده حرف و هياهويي
هوروش نوابي