January 25, 2003

دو دست خالي حسرت را

دو دست خالي حسرت را گرفته ايم به هر سويي
سرِ شكسته به سنگي را نهاده ايم به زانويي

زمين خموش و زمان خاموش ، جهانيان همگي مدهوش
نمي رسد كمكي حتي ز مردمان خداجويي

كجا نشانه ز ايمان است؟دريغ و دغدغه ي نان است
اگر نشسته به دلهامان فروغ مبهم و كم سويي

به كارنامه ي انسانها عدالتي نشود اجرا
اگر نهي دل و سنگي را به كفه هاي ترازويي

اميد اي گهر ناياب! كجا نشان تو را جويم؟
نه مي روي و نه مي ماني ، مگر فريبي و جادويي؟

دل من اي دل بي آرام! ز جاي خيز و خروشي كن
بهار اگر برود زاين باغ ، چو گل درباره نمي رويي

زمان مستي و حيراني ، گذشته است و نمي داني
بيا گذشتن دوران را نظاره كن به لب جويي

تمام پنجره ها تاريك ز ابر تيره ي ترديد است
غبار غربت آنها را چرا به گريه نمي شويي؟

تمام زخم درونم را به گوش پنجره خواهم گفت
شبي كه رفته ام و از من نمانده حرف و هياهويي


هوروش نوابي

Posted by گلاره at January 25, 2003 01:20 AM
Comments