نه مي شود كه بماني نه مي شود بروي
تو آمدي كه وجودي خميده را بجوي
و لقمه لقمه ي هر تكه ذره ذره كه شد
براي لقمه ي ديگر گرسنه تر بشوي
تو آمدي بتكاني . درو كني .بدري
و هرچه آينه ديدي جدا كني . ببري
به سفره هاي پر از وصله . سرفه هاي سياه
تمام هستي من را وجب وجب بخري
شبيه شيشه اي از شك ترك ترك شده ام
و مثل قلب مترسك الك الك شده ام
در انزواي كلنجار رفتنم با خود
به جرم فاتح مطلق شدن فلك شده ام
كنون تلاشي قلب پر از تراشه ي من
و مكث لحظه و انگشت روي ماشه ي من
هدف گرفتن خود را همين بهانه بس است:
نماز خواندن چشمت به روي لاشه ي من!
گلاره جمشيدي