زني شبيه دوباره زني شبيه نقاب
زني شبيه دو پلك پريده رنگ حباب
نفس كشيد و نگه كرد و خط به خط روييد
ميان سايه و روشن درون شيشه ي قاب
زني كه با غليان با صعود فاصله داشت
براي درد كشيدن هميشه حوصله داشت
ز گوهري كه بتابد برقصد و برود
به روي گونه ي گلگون خويش قافله داشت
زني ميان دو بازوي قاب مي خنديد
و شانه هايش از آوار بغض ميلرزيد
و تكه تكه نگاهش چو موش وحشي مرگ
تمام حجم فضا را به خويش مي بلعيد
ميان قاب كسي شكل مي گرفت آرام
كسي كه مثل كسي هست و نيست، وحشي و رام
دو گوشواره ي چوبي دو گيس رفته به باد
كمي ...چگونه بگويم شكسته اما خام
ميان قاب تكان خورد و دست بيرون كرد
دو دست زخمي و خونين چروك و خالي و سرد
و پنج و پنج ...ده انگشت ناگهان واشد
...جلو جلو و جلو تر...مرا به چنگ آورد
چهار چشم، دو بيني، دو سر، دو پيشاني
دو چهره روبروي هم.دو برق عصياني
دو لب كه واشد و آرام و بي صدا لرزيد
و جمله هاي پريشان و گنگ و هذياني
طنين مبهمي از بازتاب صد فرياد
گه پشت قرن سكوتي سياه رفت از ياد
...و عشق راز عجيبي كه ساليان دراز
درون سينه نهفت و نمي رود بر باد
زني شبيه تلاطم...شبيه آتش و دود
زني مردد ماندن ميان بود ونبود
چقدر شكل خودم بود...شكل پيري من
...كه قاب .قاب نبود...آنچه بود آينه بود...
گلاره جمشيدي