November 12, 2002

.....جان سلام ميداني،انكار كردن حقيقتي

.....جان سلام
ميداني،انكار كردن حقيقتي كه وجود دارد به همان اندازه احمقانه است كه زياده روي در پذيرفتن آن.
...وشايد به همان اندازه رنج آور است.ما آدمهاي عجيبي هستيم،يكتواختي ها را به اميد دگرگونيها به هم مي ريزيم اما هميشه دگرگونيها برايمان غم انگيز و حسرت آفرين
هستند.
...به عقربه هاي ساعت نگاه مي كنم...هر شب آنها را كوك كرده ام كه همه ي زندگي مراكوك كنند و به من فرمان دهند كه
گاه رفتن است.
اما من بايد بمانم....ميان ماندن و رفتن ديگر حكايتي نيست...آشكارا بر پرده ي كنايت نمي رود.

خاطره ها با من است.گفتند تنها صداست كه مي ماند...اما مگر بو نمي ماند؟.....پاييز است وبوي پاييز اينجا
كه از پنجره به درون اتاق مي ريزد مرا به دورها مي برد...پاييز چند سال پيش بود؟ يك سال؟
دوسال؟هزار
سال؟ در بي زماني عشق ، زمان مفهومي ندارد.احساسات روي هوا،روي باد،روي بوي فصل مي ماند و هر زمان
دوباره آن هوا ، آن باد و آن بو مي آيدتمام حس و حال گذشته را با خود مي آورد.
پاييز بود و آرامش بود،پاييز هست و آرامشي نيست.تو بودي....بزرگوار و آرام ....مي نشستي....ويولنسل را در آغوش
مي گرفتي ( و من هزار بار به آن ساز حسودي ام مي شد) ....آرشه....يك حركت و قلب من بود كه به جاي
سيمها مي لرزيد...مي لرزيد و تو آرام و صبور مرا برگ پاييز مي كردي و شكوفه ي بهار....
اينجا موسيقي هم مفهوم گذشته را براي من ندارد....غم شادي آفرين تنبوري نيست وحبس نفسي با شور دف.
....مي مانم.براي چه به نياز هاي معصومي كه حقيقت دارند تازيانه زنم؟مي مانم تا مردمي كه هرگز راهشان
با من يكي نبوده است از من گدايي اطمينان نكنند....اگرچه آوازهاي سرزمين مادري ام تا ابد در من
خاموش بمانند.
من به جستجوي شادي آمده ام.آن مفهوم غريبي كه در شهر آشناي خودم گم كرده بودمش و براي يافتنش به غربت زده ام.
آن ستاره ي دوردستي كه تنها در خطوط مهربان زير چشمان پدرم بود و لبخند گاه گاه نگاه مادرم .اگر مفهوم غم در
. زندگي كسي حلّ شده باشد ، ديگر هيچ چيز غم انگيز نيست.من به جستجوي شادي آمده ام. و نه خوشبختي.
خوشبختي چيز ملال آوري است.تنها به درد گاوها و تاجرها مي خورد.
پاييز هست و تو نيستي....عشق تا خودش ،خودش را انكار نكند هيچ كس هيچ بلايي نمي تواند به سرش بياورد.
...واي به روزي كه عشق به انكار خود برخيزد.
....من از انتهاي هرچه نسيم است مي وزم....و فرو مي ريزم با گيسوان سنگينم در دستهاي تو...و هديه
....مي كنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را.
تو؟.....نه .هذيان است...هذيانهاي دختر تنهايي در نيمه شب يك سرزمين بي بهار...تو نيستي...شايد هرگز نبوده اي.
شايد از اوّل همه چيز هذيان بود...خواب بود. كابوس يا رويا؟فرقي نمي كند....به اندازه ي تمام آرامشي
كه به زندگي من دادي، اندوه هم دادي و دلتنگي.هرچند
ما سخاوت پيشه ايم و دل به هركس مي دهيم
پس نمي گيريم ديگر گوهر بخشيده را
فاصله اي هست بين زماني كه يك استخوان مي شكند و زماني كه درد شكستگي آغاز مي شود....براي من اين فاصله
به سر آمده.....
.....درد ميكشم...

قربان تو.......



Posted by گلاره at November 12, 2002 11:25 PM
Comments