.....جان سلام!
به قول فروغ ”آرامش دستهاي خالي را،اضطراب دستهاي پر نمي دانند”.اينجا،با هر قدمي كه براي پيشرفت و
بالا كشيدن خودم بر ميدارم،اضطرابي كه مدتي است در من خانه كرده،عميق تر ميشه.آنجا كه بودم،براي
دلتنگي هايم راه گريزي بود.يك قرار گروهي و ديدار با بچه ها ،چرت و پرت گفتن و خنديدن،و گاهي هم
كل كل كردن با هر كدومشون يا اصلا تنهايي رفتن به يك گورستان قديمي تو خيابان دربند و نشستن و زل زدن
به قبر يك شاعره ي جوانمرگ شده مي توانست اضطراب و تنهاييم را پاك از بين ببره.
اما حالا هي جمع ميشه روي هم و خدا مي دونه كي سر بر كنه.
مدتي بود كه به هر دري مي زدم تا بتوانم شرايط زندگيم را عوض كنم.از همه چيز خسته شده بودم.
از اون همه يكنواختي كه ريخته بود تو زندگيم و حالمو به هم مي زد.از بي هدفي واينكه حالا بالاخره امروز و فردا
بايد جواب يكي از اين جوانك هايي كه در خانه ات را ميزنند بدي و بري يك زندگي بي روح و بي عشق و مسخره
را باهاش شروع كني...بشي يك زن خانه و صبح دنبال خريد سبزي و عصر پاي درس و مشق بچه ات.
....يا اصلا نه...بموني خانه ي بابات و هي هر صبح بري سر كار و عصر خسته بياي خانه و دوباره فردا
همان و همان....
خوب،خودت مي دوني ظهور تو توي زندگي من يك حادثه بود،يك اتفاق....يك روز مثل همه ي روزهاي خدا آدم از خواب پاشه
و بره دنبال كار و زندگيش،بعد يكدفعه با كسي آشنا بشه كه مي تونه به زبون خشك و تشنه ي روحش طعم توت فرنگي
بده و به نگاه سردش رنگ پرتقالي.
حادثه ي عزيز زندگي من!با طلوع خورشيدوار تو ،تمام خستگي ها غروب كرد.....
اما ”هميشه فاصله اي هست،وصل ممكن نيست.”
قربان تو،......