October 30, 2002

.....عزيز هر روز كه از

.....عزيز
هر روز كه از اينجا بودن من مي گذره،هزار روز از خاطراتم دورتر مي شم.
آفرينش هاي انسان،هميشه گذران است.
شايد من كم كم شبيه تمام شهروندان اينجا شوم،اما هيچ كدام از شهروندان اينجا هرگز مثل من نخواهند شد.
آنها هرگز نخواهند فهميد احساس محروميت براي يك جوان ايراني چه طعمي دارد.
امروز از صبح باران مي باريد.و من خود را من ديدم كه بيهوده و بي هدف زير باران راه من روم.
عجيب نبود كه چشمهايم به دنبال تو مي گشت.مي دانستم كه نيستي،اما دلم مي خواست بودي.با تو مي شد حرف زد،
مي شد از دلتنگي گفت....از احساسي كه براي هيچ كس به قدر من باور پذير نيست...دلتنگ شدن حتي براي خاطره ي
فوت كردن شمعهاي يك كيك تولد و شايد تمام بازي هاي تكراري كه هرگز ملال آور نخواهند شد.ولي آيا بايد
از محبت ها زنجير ساخت و از بستگي ها كوله باري سنگين وطاقت شكن؟
امروز بايد بدانم كه من ديگر آن دختر كوچكي نيستم كه مادرش هر صبح موهايش را مي بافت و بر سر هر
بافته يك روبان سفيد مي زد، آن دختر دانشجويي نيستم كه هر روز روي پلكهايش خط چشم سياه ميكشيد و
راه مي افتاد به سمت دانشگاه.بايد بدانم كه تو اينجا نيستي و من نبايد به ديدار هرچند تصادفي تو در هر نقطه اي از
شهر،هر كوچه و پس كوچه و هرجا كه مطمين هستم هرگز نخواهي بود دل خوش كنم.
امروز مي توانم گيسوانم را در آزادي اين فضاي بي اجبار به دست خنكاي نسيم دهم و تمام خيابان هاي شهر را بي قيد و آزاد
و بي هراس ،بدوم و بدوم و بدوم.....شايد تا آخر اين دنيا......
قربان تو......

Posted by گلاره at October 30, 2002 11:23 PM
Comments