October 29, 2002

در چشم هاي شعله ورت

در چشم هاي شعله ورت آنروز چيزي نشسته و سركش بود
چيزي هم از قبيله ي خاكستر چيزي هم از سلاله ي آتش بود

در ني ني دو چشم درخشانت هم خنده برق مي زد و هم خنجر
در آتش نگاه پريشانت ،مابين مهر و كينه كشاكش بود

يك لحظه آن نسيم كه مي آمد وآن ابرهاي تيره كه مي رفتند
آنگاه چشمت-آينه ي روحت-آن ميشي زلال چه بي غش بود

وقتي كه آن سرود قديمي را شوريده وار زمزمه مي كردي
آنروز مويه هاي تبالودت در پرده ي كدام پريوش بود؟

گه گاه پلك هاي تو مي باريد خاكستري بر آتش چشمانت
آرامش موقّتت اما نيز مانند خواب باد ، مشوّش بود

هم شور مرگ در تو تجسّم داشت هم شوق زيستن،چه بگويم من،
زآن پرده ي شگفت كه جاياجاي با سرخ و آبي تو منقّش بود

در چشم هاي شعله ورت مي سوخت آن آتش بزرگ كه پيش از تو
باغ گل صبوري ابراهيم ،داغ دل صفاي سياوش بود

جان تو بود آنچه رها مي شد تا مرز عشق و مرگ يكي باشد
آري يگانه ي تو به تنهايي تير وكمان و بازوي آرش بود

تو گردباد بودي و پيچيدي بر خويش و تن ز خاك رهانيدي
مخروط وازگونه ي خشماخون! پرواز آخرين تو هم خوش بود


حسين منزوي

Posted by گلاره at October 29, 2002 01:40 AM
Comments