October 26, 2002

.....جان سلام، تا آخرين لحظه

.....جان سلام،
تا آخرين لحظه در فرودگاه چشمهايم تو را جستجو مي كرد.احساسم اين بود كه ديگر باز نخواهم
گشت و دلم مي خواست ببينمت.نيامدي،مطمينم كه نتوانستي.حالا تو ديگر يك
دانشجوي ساده نيستي كه به ميل خودت سر كلاس نروي و به جايش بروي فرودگاه براي بدرقه
من.يك آدم مهم پشت ميز نشين شده اي.خنده ام مي گيرد.با همه احترامي كه براي تو در خودم
دارم،نمي توانم به تو به عنوان يك آدم مهم فكر كنم.انگار تو براي مهم بودن،براي پشت ميز نشستن،صدايت را به گلو انداختن
و روي صندلي گردانت چرخيدن خلق نشده اي.راستي تو بايد چه كاره مي شدي؟

در مدتي كه اينجا هستم،كم كم دارم خودم را به همه چيز عادت مي دم.مي داني
كه سخته.بعد از سالها زندگي كردن تو يك جا،يكدفعه بخواي همه چيز را ترك كني و خودتو
با يك عالمه چيز هاي جديد وفق بدي.
يك مرحله ي ديگه از زندگي من تموم شده به نظر ميرسه.انساني كه اين مدت
در من ساخته شده،انساني است كه هنوز تا من بيگانه هست.
مرحله ي توي تهران-اون شهر كثيف ولي دوست داشتني-زندگي كردن،سوار تمام اتوبوس ها
ي شهر شدن،توي تمام كتابفروشي هاي شهر وول خوردن،ساعتها در بوفه ي دانشگاه
با بچه ها مزخرف گفتن و خنديدن و سر كلاس نرفتن و...در زندگي من به پايان
خود رسيده.
تحول سنگيني است كه هنوز آنرا باور نمي كنم.دگرگوني گيج كننده و نگراني
آوريست.
يكبار ديگر هم اين احساس را داشته ام.شانزده-هفده ساله بودم،نگاه آدمها
ديگه نگاه به يك دختر بچه نبود.نگاه به دختري بود كه قد كشيده و بالغ شده
بود.نگاه خريدارانه اي كه برايم سخت عذاب آور بود.
حيرت گيج كننده ي آنزمان با معناي عميق تري به من باز گشته است.
چقدر به گوش دادن حرفهايت عادت داشتم.هرچند در واقع تو يكي از سنگ صبورها
ي من بودي.دلم ميخواد از خودم يك كتاب برات بنويسم.
....امروز غروب سخت دلم هواي آن كرده بود كه مثل گذشته بهت زنگ بزنم ،پاشي بياي پيش من ، برام حرف بزني و من گوش بدم...
اما خوب،من ديگه فهميده بودم با دستمزد كار كردن تو يك شركت كوچك و تا ابد
يك كارمند ساده ماندن نميشه براي هميشه زندگي كرد و خوشحال بود.
مگه بهترين تفريح هاي من چي بود؟فوقش رفتن به يك سينما و ديدن يك فيلم چرند
يا شركت در يك ميهماني خسته كننده.
فقط وجود دوستهام بود كه اون مدت پابندم كرده بود.و برام همين كافي بود
كه صبحها تا ميام پشت پنجره اول از همه كوههاي قشنگم را ببينم كه مطمين بودم كه فقط وفقط مال منه
وبس.
اما تا كي ميشد به بين چيزها اكتفا كرد؟زندگي من وسعت و آزادي مي خواست.چيزي كه نتوانستم آنجا پيداشكنم و به خاطرش سعي كردم همه چيز را عوض كنم.حالا در تازگي اين محيط،انگار دوباره زاده شده ام.پشت پا زده ام به تمام بي تكليفي ها،پذيرش هاي حسرت آ
آلود و خواستن هاي بي راه و به بن بست خورده.شايد آمده ام تا آرزوهاي تمام دختران شهر را تحقق ببخشم.
مثل تمام دختران شهر،با همان خاطرات عجيب،بغض هاي فرو خورده،آرزوهاي واخورده،عشق هاي مدفون شده،
دوست داشتن ها و دوست داشته شدن هاي بي راه وبي هدف و...
با نوشتن اينها براي تو آرام تر ميشوم.
باز هم برايت خواهم نوشت.
قربان تو......

Posted by گلاره at October 26, 2002 05:30 AM
Comments