October 17, 2002

آن تيره مردمكها،آه آن صوفيان

آن تيره مردمكها،آه
آن صوفيان سادهءخلوت نشين من
در جذبهء سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
ديدم كه بر سراسر من موج مي زند
چون هرم سرخگونهء آتش
چون انعكاس آب
چون ابري از تشنّج بارانها چون آسماني از
نفس فصلهاي گرم
تا بينهايت
تا آنسوي حيات
گسترده بود او
ديدم كه در وزيدن دستانش
جمعيت وجودم
تحليل ميرود
ديدم كه قلب او
با آن طنين ساحر سرگردان
پيچيده در تمامي قلب من....
.... در يكديگر گريسته بوديم
در يكديگر تمام لحظهءبي اعتبار وحدت را
ديوانه وار زيسته بوديم


فروغ

Posted by گلاره at October 17, 2002 01:00 AM
Comments