اكنون تو اينجايي
گسترده چون عطر اقاقي ها
در كوچه هاي صبح
بر سينه ام سنگين
در دستهايم داغ
در گيسوانم رفته از خود،سوخته،مدهوش
اكنون تو اينجايي
چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوّش چون صداي دوردست روز
بر مردمكهاي پريشانم
مي چرخد و مي گسترد خود را
شايد مرا از چشمه مي گيرند
شايد مرا از شاخه مي چينند
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند
شايد....
ديگر نمي بينم.
فروغ