October 17, 2002

اكنون تو اينجايي گسترده چون

اكنون تو اينجايي
گسترده چون عطر اقاقي ها
در كوچه هاي صبح
بر سينه ام سنگين
در دستهايم داغ
در گيسوانم رفته از خود،سوخته،مدهوش
اكنون تو اينجايي

چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوّش چون صداي دوردست روز
بر مردمكهاي پريشانم
مي چرخد و مي گسترد خود را
شايد مرا از چشمه مي گيرند
شايد مرا از شاخه مي چينند
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند
شايد....
ديگر نمي بينم.


فروغ









Posted by گلاره at October 17, 2002 12:29 AM
Comments