ترجمه’ شعري از دلميرا آگوستيني...

تقديم به دوئت هاي شبانه مان....
باران مي بارد....صبر كن، نخواب
گوش كن كه باد چه مي گويد...
ضربه’ باران چه مي گويد،
با انگشتهاي كوچكش بر شيشه هاي اين پنجره...
تمام وجودم گوش فرا مي دهد
به آواي دخترك افسون شده اي
كه در آسمان به خواب رفته است
او كه طلوع خورشيد را ديده است
و اكنون فرود مي آيد، سبكروح و هلهله كنان
او كه دستهاي باد را گرفته است
چونان مسافري كه از سرزميني شگفت آور و عجيب، باز مي گردد...
چه شادمانه خواهد بود رقص گندمزارها...
چه مشتاقانه چمن ها خواهند روئيد
چه الماسهائي خوشه خواهند شد در شاخه هاي انبوه درختان كاج...
صبر كن، نخواب
بگذار گوش فرا دهيم به ضربآهنگ باران
بگذا سينه ام تكيه گاه پيشاني خاموشت شود
من ضربان شقيقه هايت را حس خواهم كرد
كه گرم و تپنده
چونان دو چكش زنده
بر تن من ضربه مي زنند...
صبر كن، نخواب
امشب باد و باران هر دو ما را در گرماي اين اتاق
از تمامي دنيا جدا كرده اند،
صبر كن، نخواب
امشب شايد ماانتهاي ريشه اي هستيم
كه فردا خواهد روئيد
اين ساقه’ عاشقانه
آزادانه مي دود...
تاا وج قلّه هاي رسيدن....