
"حكايت عشق و مو سيقي و جنون"
در تاريخ موسيقي جهان، بسياري موسيقيدانان، نوازندگان و آهنگسازان ، آمدند، سرودند، ساختند، نواختند و رفتند.در اين ميان بي شك زناني هم بودند كه جانِ موسيقي را با حس عميق زنانه’ خود شرابي كردند و به كام بشر ريختند، بي آنكه نامي از آنان به يادگار مانده باشد. يكي از معدود زناني كه در اين بين چندان مورد ظلم تاريخ قرار نگرفت و نامش همواره بر اريكه’ موسيقي جهان مي درخشد،"كلارا ويك شومان" است. آنچه مي خوانيد بخش اول نگاهي گذرا بر زندگي او و همسرش"روبرت شومان" است.
روبرت الكساندر شومان در سال 1810 در يكي از شهرهاي كوچك ساكس به دنيا آمد. پدر روبرت از طريق كتابفروشي امرار معاش مي كرد و به همين علت روبرت از همان سالهاي اول جواني اشعاري مي سرود. در همان دوران به دليل علاقه’ فراواني كه به هنر و ادبيات داشت با عده اي از دوستان خود انجمن ادبي تشكيل داد و آثار نويسندگان بزرگي چون گوته، بايرون، شيلر و... را مورد مطالعه و بحث قرار داد.
اوليا, او خصوصا مادرش علاقه داشت كه روبرت در رشته’ حقوق تحصيلات خود را به پايان برساند و به همين جهت او در سال 1828 ، پس از مرگ پدرش وارد دانشگاه لايپزيك شد و تحصيل خود را آغاز كرد.
شومان در يك ميهماني كه به وسيله يكي از استادان ترتيب داده شده بود، با "كلارا ويك" آشنا شد. كلارا كه در آن موقع 9 سال داشت، به خوبي پيانو مي نواخت.پدرش رهبر اركستر و موسيقيدان بود . كلارا تحت تعاليم پدرش از سن 5 سالگي به عنوان يك كودك اعجوبه در موسيقي شناخته شد و در سن نوجواني براي دريافت نشان جامعه’ موسيقي وين انتخاب شد.
اين ملاقات اثر عجيبي در شومان گذاشت و تصميم گرفت نزد پدر كلارا به ثحصيل موسيقي بپردازد. فردريك ويك استعداد درخشان روبرت را كشف كرد اما از همان نخست به انضباط و پيگيري او اطمينان نداشت.
روبرت اولين درس موسيقي را در سن 18 سالگي از ويك گرفت.در طول اين دوران بود كه او چندين والس ساخت.هدف روبرت رسيدن به درجه’ استادي در نواختن پيانو بود و اين تمرين هاي بسيار زيادي مي طلبيد. متد متعارفي كه در آن روزها براي قوي كردن انگشتها و تقويت تكنيك استفاده مي شد، قرار دادن قطعه هاي چوبي بر روي انگشتها بود. كسي نميداند كه آيا اين قطعه هاي چوبي باعث صدمه ديدن انگشت روبرت شدند يا نه. زيرا يكي از انگشهاي دست راست او صدمه و اين به معناي پايان روياهاي او براي پيانيست شدن بود....
از سوي ديگر كلارا با شجاعت و تهور به اجراي كنسرت در شهرهاي مختلف ادامه مي داد. او آهنگسازي هم مي كرد.اما به عنوان كار اصلي بهآن نمي پرداخت. شايد هرگونه توانائي آهنگسازي او در زير سايه’ مهارت نوازندگي او به عنوان يك پيانيست پنهان مي شد.
روبرت در اين زمان تحت تا’ثير شاگرد ديگر ويك،"ارنستينه ون فريكن" قرار گرفت و قطعه, "كارناوال" را براي او نوشت، قطعه اي چرخشي كه در آن يك تم در تمام موومان مانند ترجيع بند تكرار مي شد.
آهنگ دومي كه ساخت را" اتود سمفوني" ناميد.
رابطه, او و ارنستينه طولي نكشيد زيرا كلارا شانزده ساله شده بود و چشمهاي روبرت را اسير خود كرده بود.
فردريك ويك همچنان به عدم بردباري روبرت اعتقاد داشت و براي دخترش ديدار روبرت را ممنوع كرد. او براي بيش از 6 ماه ، اجازه’ ورود به خانه, ئيك را نداشت و تنها و طرد شده ، احساسات خود را در ساختن " فانتزي در دو ماژور" جاري ساخت.روبرت در شعر و موسيقي از كلارا الهام مي گرفت.
كلارا در تولد هجده سالگي اش پريشاني بي حدي در خود احساس مي كرد....او مست وجود روبرت شومان شده بود... ارتباط آنها دوباره شكل گرفت و روبرت از پدر كلارا براي ازدواج با او تقاضا كرد. اما تقاضاي او رد شد...با اصرار آنها مبني بر ازدواج، كار به دادگاه كشيد و دادگاه به نفع كلارا و روبرت را’ي داد و آنها درست در شب بيست و يكمين سال تولد كلارا ازدواج كردند. در ست هنگامي كه روبرت سي ساله بود....
سال بعد از آن، يكي از پربارترين سالهاي عمر روبرت بود. او بيش از صد آواز بي كلام ساخت كه بسياري از آنها براي نواختن همسرش ساخته شده بود. كلارا او را تشويق مي كرد كه هنر خود را گسترش دهد و او را به سمت موسيقي اركسترال هدايت مي كرد.
روبرت عشق خود نسبت به پيانو با اركستراسيون سمونيك تلفيق كرد و " پيانو كنسرتو در لا مينور" را به وجود آورد. كلارا نيز به تورهاي خود براي برپائي كنسرت ادامه مي داد و در كنيرواتوار لايپزيك تدريس مي نمود. او علاوه بر پولونزها، والس هاو پيانو كنسرتوها، بيست و سه اوپوس و تعداد بي شماري آواز براي پيانو ساخت. اما چون هنوز يك آهنگساز زن از طرف جامعه’ موسيقي مورد پذيرش فرار نگرفته بود، كلارا تصميم گرفت كه مفسر اصلي موسيقي روبرت شود: روبرت آهنگ مي ساخت و كلارا مي نواخت.
روبرت و كلارا هفت فرزند داشتند. و اين نا’ثير بسياري داشت بر دوره اي از زندگي آنها كه در آن باب جديدي از آهنگسازي گشوده شد: آوازهايي براي كودكان صحنه هاي كودكي و لالايي هايي براي خواب....
(ادامه ماجرا در آينده نزديك!)