December 13, 2003

22 آذر

سلام!
... و اين هم ادامه سرگذشت روبرت و كلارا شومان!

روبرت در اوج فعاليتهاي هنري خود گرفتار بيماريهاي عصبي شد. او اغلب افسرده بود و هرچه سنش بالاتر ميرفت وضع روحي اش بيشتر رو به وخامت مي گذاشت.
شومان در همان سال رهبري اركستر دوسلدورف را پذيرفت. در طي اين زمان " سولو كنسرتو در لا مينور" و " سمفوني شماره3 در مي بمل ماژور " را ساخت.اما سال بعد بار ديگر سايه هراسناك افسردگي بر چهره روبرت پديدار شد. اين همان سايه اي بود مادر و خواهرش را دير زماني در خود گرفته بود. روبرت با آن حمله ناراحتي رواني، مدتي كوتاه مبارزه كرد و پس از اندكي بهبودي باز به خلق آثار خود پرداخت.

image8.gif
او از تابلوهاي ديواري كافه’ اويرباخ به عنوان منبع الهام بهره جست و اثر معروف گوته به نام " فاوست" را به موسيقي در آورد. ولي سايه اي كه او را دربر گرفته بود به تدريج تيره تر و سنگين تر مي شد.
كلارا با حالتي وحشتزده شاهد آن بود كه محبوبش روز به روز در چنگال بي رحم ناراحتي رواني گرفتارتر مي شود.
اواسط ماه اوت سال 1844 بود كه سلامت روبرت به كلي دستخوش اختلال گشت. آخرين باقيمانده نيروي اعصاب خود را براي به پايان رسانيدن قطعه’ فاوست صرف كرده بود.از آن فقط تصنيف بخش همسرايان در پايان اثر باقي مانده بود.كلارا در دفتر يادداشت خود نوشت: " شبها اصلا نمي تواند بخوابد. در عالم تصور روياهاي وحشتناك و آزار دهنده مي بيند. نزديك صبح او را غرق در اشك مي يابم. همه’ نيروي مقاومتش زايل شده...."
پس از مدتي، حال روبرت اندكي رو به بهبودي گذاشت و اصرار ورزيد دوباره به تصنيف آثارش ادامه دهد. گرچه پاهايش چون تكه اي يخ سرد مي شد و شروع به لرزيدن مي كرد.او كه در آن زمان فقط سي و چهار سال داشت در نامه اي نوشت : " زمان به شدت مي گذرد و شب عمر من به تدريج فرا مي رسد." در آن دوران روبرت به شنيدن تم ها و ملودي هاي گوناگوني از ارواح شوبرت و مندلسون اعتراف مي گرد....
يك روز تقريبا ده سال بعد از اولين باري كه دستخوش اختلال حواس و ناراحتي رواني شده بود، بدون سر و صدا از خانه خارج شد و يادداشت كوتاهي براي كلارا به جاي گذاشت. در آن يادداشت از كلارا خواسته بود " تو هم حلقه’ ازدواجي را كه در دست داري به رودخانه پرتاب كن و أنگاه اين دو حلقه به هم خواهند رسيد و يكي خواهند شد."
اما ماموري كه در كنار پل ايستاده بود تا از رهگذران باج عبور بگيرد اجازه نداد روبرت از روي پل بگذرد زيرا روبرت همراه خود پولي نداشت تا بپردازد.ولي موفق شد او را وادار كند به جاي پول، دستمالش را بگيرد و اجازه’ عبور بدهد. مامور پل پس از آنكه به روبرت اجازه’ گذشتن داد ، به دنبالش او را زير نظر گرفت ومتوجه شد كه أن مرد پريشان احوال در مرتفع ترين نقطه پل ايستاد و چيزي را كه برق مي زد به درون رودخانه پرتاب كرد و لحظه اي بعد نبز خود را از بالاي پل به رودخانه انداخت. در همان موقع چند نفر از ماهيگيران كه او را ديده بودند به نجاتش شتافتند . پس از آن كه مدتي در منزل بستري بود خودش تقاضا كرد كه به يك آسايشگاه بيماران رواني منتقل شود و تحت مراقبت قرار گيرد.
روبرت در آن سال در آسايشگاه بيماران رواني به سر برد تا آنكه در سال 1856 سرانجام جسم و جان او يكباره كاهيده شد. همه نيرويش با آثاري كه تصنيف كرده بود به تحليل رفته بود. مانند بلبلي كه آنقدر آواز مي خواند تا جان مي سپارد او نيز آن اندازه اثر خلق كرده بود كه ديگر تاب و تواني برايش نمانده بود.
دوران زناشويي و زندگي مشترك او و كلارا دوازده سال طول كشيد و از اين مدت دو سال به خاطر گذراندن در أسايشگاه بيماران رواني از كلارا و فرزندانش دور ماند. روبرت در سال 1856 در سن 46سالگي در همانجا در گذشت.
شهرت روبرت پس از مرگش هر سال فراتر مي رفت. آثار او كه زماني در گوش معاصرانش مدرن و ناآشنا مي آمد در سراسر دنيا بين علاقمندان موسيقي محبوبيتي فراوان يافته بود. كلارا با اجراي آثار روبرت در همه رسيتالهايش و با كوشش در نواختن آنها به نيكوترين و عالي ترين وجه در افزودن اين شهرت كمكي بس موثر بود.
وفتي سال عمر كلارا نيز آن حد بالا رفت كه ديگر نمي توانست رنج سفرهاي دور و دراز را براي برگزاري كنسرت تحمل كند، از صحنه كنار رفت و به عنوان استاد تعليم پيانو به كار پرداخت. ولي هيچ يك از شاگردانش نتوانستند رمز آن نوع نوازندگي بي نظيري را كه موجب برانگيختن تحسين والاترين موسيقيدانان و نوازندگان معلصرش شده بود از او فرا گيرد و از نظر استادي و جيره دستي به پاي او برسد.
كلارا در سال 1896 در گذشت.
امروز هم نوازندگان زبردستي وجود دارند كه زير دست شاگردان كلارا تعليم يافته اند. شاگرداني كه فرصت حضور در رسيتالها و كنسرتهاي او را پيدا كرده بودند، فرصت محظوظ شدن از هنرمنديِ نوازنده اي كه در دوران طولاني موسيقي رمانتيك ، در دوران مندلسون، شوپن، ليست و شومان ، ستاره درخشان صحنه ’ سالن هاي كنسرت اروپا بود و هركجا مي رفت ، تحسين علاقمندان به موسيقي ناب و اصيل و نوازندگي ممتاز را بر مي انگيخت.....

schumanngrab.jpg


Posted by گلاره at December 13, 2003 12:12 PM