سلام!
... و اين هم ادامه سرگذشت روبرت و كلارا شومان!
روبرت در اوج فعاليتهاي هنري خود گرفتار بيماريهاي عصبي شد. او اغلب افسرده بود و هرچه سنش بالاتر ميرفت وضع روحي اش بيشتر رو به وخامت مي گذاشت.
شومان در همان سال رهبري اركستر دوسلدورف را پذيرفت. در طي اين زمان " سولو كنسرتو در لا مينور" و " سمفوني شماره3 در مي بمل ماژور " را ساخت.اما سال بعد بار ديگر سايه هراسناك افسردگي بر چهره روبرت پديدار شد. اين همان سايه اي بود مادر و خواهرش را دير زماني در خود گرفته بود. روبرت با آن حمله ناراحتي رواني، مدتي كوتاه مبارزه كرد و پس از اندكي بهبودي باز به خلق آثار خود پرداخت.

او از تابلوهاي ديواري كافه’ اويرباخ به عنوان منبع الهام بهره جست و اثر معروف گوته به نام " فاوست" را به موسيقي در آورد. ولي سايه اي كه او را دربر گرفته بود به تدريج تيره تر و سنگين تر مي شد.
كلارا با حالتي وحشتزده شاهد آن بود كه محبوبش روز به روز در چنگال بي رحم ناراحتي رواني گرفتارتر مي شود.
اواسط ماه اوت سال 1844 بود كه سلامت روبرت به كلي دستخوش اختلال گشت. آخرين باقيمانده نيروي اعصاب خود را براي به پايان رسانيدن قطعه’ فاوست صرف كرده بود.از آن فقط تصنيف بخش همسرايان در پايان اثر باقي مانده بود.كلارا در دفتر يادداشت خود نوشت: " شبها اصلا نمي تواند بخوابد. در عالم تصور روياهاي وحشتناك و آزار دهنده مي بيند. نزديك صبح او را غرق در اشك مي يابم. همه’ نيروي مقاومتش زايل شده...."
پس از مدتي، حال روبرت اندكي رو به بهبودي گذاشت و اصرار ورزيد دوباره به تصنيف آثارش ادامه دهد. گرچه پاهايش چون تكه اي يخ سرد مي شد و شروع به لرزيدن مي كرد.او كه در آن زمان فقط سي و چهار سال داشت در نامه اي نوشت : " زمان به شدت مي گذرد و شب عمر من به تدريج فرا مي رسد." در آن دوران روبرت به شنيدن تم ها و ملودي هاي گوناگوني از ارواح شوبرت و مندلسون اعتراف مي گرد....
يك روز تقريبا ده سال بعد از اولين باري كه دستخوش اختلال حواس و ناراحتي رواني شده بود، بدون سر و صدا از خانه خارج شد و يادداشت كوتاهي براي كلارا به جاي گذاشت. در آن يادداشت از كلارا خواسته بود " تو هم حلقه’ ازدواجي را كه در دست داري به رودخانه پرتاب كن و أنگاه اين دو حلقه به هم خواهند رسيد و يكي خواهند شد."
اما ماموري كه در كنار پل ايستاده بود تا از رهگذران باج عبور بگيرد اجازه نداد روبرت از روي پل بگذرد زيرا روبرت همراه خود پولي نداشت تا بپردازد.ولي موفق شد او را وادار كند به جاي پول، دستمالش را بگيرد و اجازه’ عبور بدهد. مامور پل پس از آنكه به روبرت اجازه’ گذشتن داد ، به دنبالش او را زير نظر گرفت ومتوجه شد كه أن مرد پريشان احوال در مرتفع ترين نقطه پل ايستاد و چيزي را كه برق مي زد به درون رودخانه پرتاب كرد و لحظه اي بعد نبز خود را از بالاي پل به رودخانه انداخت. در همان موقع چند نفر از ماهيگيران كه او را ديده بودند به نجاتش شتافتند . پس از آن كه مدتي در منزل بستري بود خودش تقاضا كرد كه به يك آسايشگاه بيماران رواني منتقل شود و تحت مراقبت قرار گيرد.
روبرت در آن سال در آسايشگاه بيماران رواني به سر برد تا آنكه در سال 1856 سرانجام جسم و جان او يكباره كاهيده شد. همه نيرويش با آثاري كه تصنيف كرده بود به تحليل رفته بود. مانند بلبلي كه آنقدر آواز مي خواند تا جان مي سپارد او نيز آن اندازه اثر خلق كرده بود كه ديگر تاب و تواني برايش نمانده بود.
دوران زناشويي و زندگي مشترك او و كلارا دوازده سال طول كشيد و از اين مدت دو سال به خاطر گذراندن در أسايشگاه بيماران رواني از كلارا و فرزندانش دور ماند. روبرت در سال 1856 در سن 46سالگي در همانجا در گذشت.
شهرت روبرت پس از مرگش هر سال فراتر مي رفت. آثار او كه زماني در گوش معاصرانش مدرن و ناآشنا مي آمد در سراسر دنيا بين علاقمندان موسيقي محبوبيتي فراوان يافته بود. كلارا با اجراي آثار روبرت در همه رسيتالهايش و با كوشش در نواختن آنها به نيكوترين و عالي ترين وجه در افزودن اين شهرت كمكي بس موثر بود.
وفتي سال عمر كلارا نيز آن حد بالا رفت كه ديگر نمي توانست رنج سفرهاي دور و دراز را براي برگزاري كنسرت تحمل كند، از صحنه كنار رفت و به عنوان استاد تعليم پيانو به كار پرداخت. ولي هيچ يك از شاگردانش نتوانستند رمز آن نوع نوازندگي بي نظيري را كه موجب برانگيختن تحسين والاترين موسيقيدانان و نوازندگان معلصرش شده بود از او فرا گيرد و از نظر استادي و جيره دستي به پاي او برسد.
كلارا در سال 1896 در گذشت.
امروز هم نوازندگان زبردستي وجود دارند كه زير دست شاگردان كلارا تعليم يافته اند. شاگرداني كه فرصت حضور در رسيتالها و كنسرتهاي او را پيدا كرده بودند، فرصت محظوظ شدن از هنرمنديِ نوازنده اي كه در دوران طولاني موسيقي رمانتيك ، در دوران مندلسون، شوپن، ليست و شومان ، ستاره درخشان صحنه ’ سالن هاي كنسرت اروپا بود و هركجا مي رفت ، تحسين علاقمندان به موسيقي ناب و اصيل و نوازندگي ممتاز را بر مي انگيخت.....

هِممممممممممممممممممممممممممممم !!...
Posted by: siamak at December 13, 2003 02:57 PM....و اما بعد : ...
عزیز دل ! ...گفته بودم جنون سرچشمه هزار تغزل است .....نگفته بودم ؟! ... گفته بودم عشق هماره و هماره از پنجره جنون به دل راه می گشاید تا گلوگاه زخمی هنر فریادگر هزار نوای عاشقانه باشد ....گیرم یکی به سرپنجه این عقده بگشاید یکی به رنگ و یکی به واژه !...مجنون باشی لیلای من !
montazere payane khosh tari boudam.... in almanie asheghe Schumann oun dafe gofte boud Robert Schisophrenia dashte, vali zaheran hamoun depression boude.... man oun moghe yade beautiful mind oftadam va goftam shayad happy ending story bashe... ama zaheran injouri naboud... :) ba in hal zendegy toulesh ke mohem nist, arzesh mohemme!
mamnoun... Sara
salam hazrate galareh! arz shavad ke dar babe bahse matrah shode, va ba tavajjoh be inke daneshgah be hazarati ke 2ta beshavand sekke midahad, ta akhare vaghte edarie 4shanbe vaght daram aashegh behsavam va dar jashne ezdevaje daneshjooee sabte naam konam..leza dar babe peyda kardane morede atefie marboote az shoma va siamak komak mikhaham...mored behtar ast ziba,pooldar,basavad va bi kas o kaar bashad ta az hargoone awareze jaanebi jelogiri shavad! ham aknoon niazmande yarie sabze shoma hastam!!!!
mozee rasmiam darbaraye waterproof-jaat (!) ra dar elamyeie ba'di khaham newesht!!!
گلاره عزیزم سلام! چطوری خانوم خانوما؟ چقدر جالب بود زندگی کلارا شومان!!
Posted by: مریم at December 15, 2003 12:00 PMراستی گلاره خودت یه زمانی قرار بود کلارا شومان بشی! نکنه شدی و ما خبر نداریم؟ به هر حال ما منتظر کنسرتت هستیم. خبرمون کن. قربانت.
Posted by: مریم at December 15, 2003 12:02 PMMaryam jan man ke nemidounam Gelareh chejourie tou music... ama az nazare atefi shak nakon... faghat midounam vaze aghlanie Siamak behtar az Robert-e!!!!!!!!!!
Gelareh jan omidvaram ke movafagh bashi... vaghean in do ta post akharet jaleb boud...
چه خوبه كه آدمها ميتوانندعاشق بشوند ..... چه خوبه كه آدمها ميتوانند دنياهاي جديد بسازند... چه خوبه كه آدمها حق دارند مجنون بشوند.... چه خوبه كه آدمها ..... موفق باشي و شاد :)
Posted by: parastoo at December 15, 2003 10:20 PMسلام گلاره جان. ممنون که آمدی ..... من باز می آيم و اين متن زيبايت را دوباره می خوانم. برای سيامک نوشتم برای تو هم می نويسم:اميد که کلبه عشق شما دو کبوتر پر از ياس های سفيد معطرباشد که هيچگاه پژمرده نمي شوند......
Posted by: سيما at December 16, 2003 03:18 PM
مي توان از عشق هم دلسرد شد رفت و در غم كوچه ها ولگرد شد*******
مي توان با يك پرستو پر كشيد جرعه اي از شوكران را سر كشيد*****
مي توان آيينه را در خود شكست زير گيسوي تو زانو زد نشست*****
مي توان تا مرز گريه پيش رفت در سكوت كوچه ها در خويش رفت
Posted by: ehsan at December 18, 2003 01:02 AMThis is the third comment I am leaving here but there's more time I have reviewed your post... Thinking about you... Take Care.
Sara-Toronto
كاشكي ميشد وبلاگها را زود به زود نوشت ........آن وقت ديگر بچه ها دلشان نميشكست............:(
Posted by: parastoo at December 19, 2003 02:30 AMغم انگيز بود ! هنرمندان شايد آسيب پذير ترين آدمهاي جامعه اند. اين هم شايد يكي از تناقض هاي آفرينش باشد. آنها كه هميشه از زيبايي و جاودانگي و آرامش حرف مي زنند خود بيشتر در معرض توفان ها قرار دارند.
Posted by: ضياء at December 19, 2003 10:37 AMlezat bordam mamnoon
Posted by: mahdi at December 19, 2003 05:52 PMسلام. زيبا بود و تاثير گذار. زنده باشيد و در پناه حق
Posted by: محسن اشتياقي at December 21, 2003 09:40 AMسلام گلاره بانوی عزیز! نکته سنجی و بزرگی بانو گلاره فراموش نشدنی است. این همه مدت که نبودم و به غیر مشغول بودم، تو آمدی و سر زدی و نوشتی و سوزاندی و رفتی... بیاد من بودی... بیادت خواهم بود تا ابد...
حالا باز هم بیا... ماه مانایی بروز کرده ام.
salam
weblog khely khobe dare
sargozasht adamhae bozorg .....adam khely chiza mitoone befahmeh
adam mitoone befahmah hechkodom az adamae bozorg vaghean bozorg nabooodan
mamnoonam
آپديت نمي كنيد پس؟....
Posted by: ميثم at December 25, 2003 07:52 AMسلام ....خوبيد گلاره خانوم.....حال و احوال .......راستياتش من چندباري خدمت رسيدم اما وجود كامنت گذاشتن رو نداشتم ........تااينكه بنده رو شرمنده كرديد و به كلبه حقير سرزديد............... مطالب شما رو كامل ذخيره كردم ، مثل دفعات قبل .....مي خونم ....به سيامك خان ، هم ولايتي خودم سلام اين دهاتي رو برسون.....پايدار باشيد
Posted by: بوتيمار at December 25, 2003 07:54 PMسهراب باز حرف زد و ما نفهمیدیم که سهراب بود!!!!!
گلاره هم باز وب لاگ درست کرد و چیزی نوشت!!!!!!
این بچه ها یه چیزی شون می شه به خدا!!!!!!!!!!!!!