"مي گويند هركسي پرنده اي دارد، اگر پرواز كند وجايي بنشيند صاحبش را هم به دنبال خود مي كشد." كتاب پرنده من

ساكت بود. هيچي نمي گفت. تو ي خانه هم بند نمي شد.هر موقع سر از يك جا درمي آورد... اصلاً نمي خنديد. با خودم مي گفتم شايد بلد نيست بخنده، همينطوري به دنيا اومده... سرش هميشه به كار خودش گرم بود و زياد سربه سرم نمي ذاشت.هرجا بودم همان دور و برم مي پلكيد. اگر توي خانه بودم مي رفت روي كانال كولر مي نشست، يا همانطرفها يك خرده پايين تر از پنجره اتاقم، مي نشست روي درختاي اون پارك قديمي و تمام روز براي خودش آواز مي خواند.
نمي دونستم درونش چي مي گذره. فقط مي ديدم گاهي كه هوا ابري مي شه يه جورايي بيقراري مي كنه. انگار دوست داره بپرّه بره توي دشت... توي كوه.... اما نمي رفت. مي نشست روي درختهاي چندصد ساله پارك و چشم مي دوخت به آسمون. انگار منتظر بود... آره منتظر بود. اونم بدجوري... گاهي كه خيلي بي تاب مي شد، مي اومد پشت پنجره مي نشست. پنجره را باز مي كردم. چشم مي دوختم تو چشماش... يه چيزي اون ته موج مي زد.... هم غم بود ، هم اميد... گاهي كه مي شنيد بزرگترا مي خوان بفرستنش اونطرف دنيا مسخرشون مي كرد. مي گفت هيچ كس نمي تونه پرنده كسي را بفرسته جايي... پرنده اگه نخواد، همه دنيا هم دست به دست هم بدن نمي تونن پرش بدن...
روزها مي گذشت و او زير بارون، زير برف، توي آفتاب داغ تابستون يا لابه لاي شكوفه هاي صورتي و سفيد بهار.... اگر هم دانشگاه بودم يا سر كار، باز براي خودش يك درخت همون نزديكيها پيدا مي كرد و زل مي زد بهم. نمي دونستم به چي فكر مي كنه... سرنوشت من و اونو به هم دوخته بودند... شايد با خودش فكر مي كرد كه چه آينده اي براي اين دختر رقم بزنم؟... بمانم؟ بروم....
دختر از اتوبانها، خيابانها، كوچه ها رد مي شد... به تمام خانه ها... تك تك پنجره ها زل مي زد و به پرنده مي گفت: تو عاقبت پشت پنجره كدام يك از اين خانه ها خواهي نشست؟... من زندگي ام را با چه كسي... توي كدام يك از خانه هاي اين شهر پي خواهم گرفت.............
×××
پرنده ام گم شده!... نيست! باور كنين نيست! اصلا سابقه نداشت... تمام اين بيست و چند سال هميشه باهام بود. هرجا مي رفتم همونطرفها جرخ مي زد... امكان نداشت چند روز منو بي خبر بذاره... چه كار كنم؟!! يعني چي شده؟!! مي ديدم اين اواخر كلافه است.. يه چيزي اش شده بود... اصلاً فرق كرده بود... چشمهاش درشت تر شده بود... پرهاش برق مي زد... بالهاش كشيده و قبراق شده بودند... قلبش گرپ گرپ مي كرد... آره ... اين آخرها حتي گاهي نصفه شبها هم آواز مي خواند... يك آواز عجيب كه هيچ و قت ازش نشنيده بودم...
بايد بگردم دنبالش... شايد يه جا قايم شده كه منو بترسونه. روي كانال كولر كه نيست... شالم را مي اندازم روي سرم و مي روم توي پارك... زمستونه و درختها عريانند... عريان از تلاش هاي قراردادي زندگي... كلاغهاي پير باغ سر و صدا مي كنند. به تك تك درختها چشم مي دوزم... به شاخه هاي بلندشون كه كشيده شده اند تا اوج آسمون... اينجا كه نيست... روي اين يكي هم كه نيست... اون هم كه يك كلاغه... نه، پرنده ام نيست.... يك برگ خشك مي افته روي زمين، درست جلوي پام... دلم فشرده مي شه... نگاهم روي برگ مي مونه... صداي سه تار مي آد... دلم هواي كسي را دارد.....
×××
امروز سيصد و شصت و پنجمين روز تكثير آفتابه... دارم وسايلم را جمع مي كنم... اين اتاق... اين پنجره... اين باغ بزرگ... همه را مي گذارم و مي روم... من به زودي زبر يك آسمان ديگه مي خوابم... كي گفته هرجا بري آسمان همين رنگه؟! عكسم توي قاب مات و تعجب زده نگاهم مي كنه... كاغذهام... نوارهام... كتابهام.... اين كتاب را مي برم... نه، اين يكي فعلاً باشه. اين مبل؟ ديگه من روي آ ن نخواهم نشست... اين تخت؟ ديگه روي آن نخواهم خوابيد... اين پنجره....دنيا را از توي آن نخواهم ديد... سازم خيلي بزرگه و نمي تونم با خودم ببرمش... بارم اگرچه سنگينه ولي احساس سبكي مي كنم... آه يه چيزي داشت يادم مي رفت،عروسكم: وندي.
.... بيشتر شبيه يك قصه مي مونه. فكرش را هم نمي كردم... به قول فروغ هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد. آخه پرنده ام پيدا شده. كي فكرش را مي كرد كجا رفته باشه.... هيچ نمي دونستم مي تونه اينقدر پرواز كنه و به اين دوري بره. از پشت بام همه خانه ها بپره...از بالاي تمام كوههاي بلند و پر برف پرواز كنه... اينهمه شهر را پشت سر بگذاره... بره و بره تا برسه نزديكيهاي دريا...
.......... همانجا بود....... روي شانه هاي يك مرد نشسته بود. رفتم نزديك تر... دست دراز كردم بگيرمش كه... كه... نگاهم به چهره مرد افتاد.... مرد مرا مي نگريست. پرنده ما را مي نگريست. پرنده خنديد... مرد خنديد... من هم....
....كسي كه پرنده اش از جايي پر بكشه مشكل مي تواند همان جا بماند.