January 04, 2004

14دي

"مي گويند هركسي پرنده اي دارد، اگر پرواز كند وجايي بنشيند صاحبش را هم به دنبال خود مي كشد." كتاب پرنده من

images.jpg

ساكت بود. هيچي نمي گفت. تو ي خانه هم بند نمي شد.هر موقع سر از يك جا درمي آورد... اصلاً نمي خنديد. با خودم مي گفتم شايد بلد نيست بخنده، همينطوري به دنيا اومده... سرش هميشه به كار خودش گرم بود و زياد سربه سرم نمي ذاشت.هرجا بودم همان دور و برم مي پلكيد. اگر توي خانه بودم مي رفت روي كانال كولر مي نشست، يا همانطرفها يك خرده پايين تر از پنجره اتاقم، مي نشست روي درختاي اون پارك قديمي و تمام روز براي خودش آواز مي خواند.
نمي دونستم درونش چي مي گذره. فقط مي ديدم گاهي كه هوا ابري مي شه يه جورايي بيقراري مي كنه. انگار دوست داره بپرّه بره توي دشت... توي كوه.... اما نمي رفت. مي نشست روي درختهاي چندصد ساله پارك و چشم مي دوخت به آسمون. انگار منتظر بود... آره منتظر بود. اونم بدجوري... گاهي كه خيلي بي تاب مي شد، مي اومد پشت پنجره مي نشست. پنجره را باز مي كردم. چشم مي دوختم تو چشماش... يه چيزي اون ته موج مي زد.... هم غم بود ، هم اميد... گاهي كه مي شنيد بزرگترا مي خوان بفرستنش اونطرف دنيا مسخرشون مي كرد. مي گفت هيچ كس نمي تونه پرنده كسي را بفرسته جايي... پرنده اگه نخواد، همه دنيا هم دست به دست هم بدن نمي تونن پرش بدن...
روزها مي گذشت و او زير بارون، زير برف، توي آفتاب داغ تابستون يا لابه لاي شكوفه هاي صورتي و سفيد بهار.... اگر هم دانشگاه بودم يا سر كار، باز براي خودش يك درخت همون نزديكيها پيدا مي كرد و زل مي زد بهم. نمي دونستم به چي فكر مي كنه... سرنوشت من و اونو به هم دوخته بودند... شايد با خودش فكر مي كرد كه چه آينده اي براي اين دختر رقم بزنم؟... بمانم؟ بروم....
دختر از اتوبانها، خيابانها، كوچه ها رد مي شد... به تمام خانه ها... تك تك پنجره ها زل مي زد و به پرنده مي گفت: تو عاقبت پشت پنجره كدام يك از اين خانه ها خواهي نشست؟... من زندگي ام را با چه كسي... توي كدام يك از خانه هاي اين شهر پي خواهم گرفت.............
×××
پرنده ام گم شده!... نيست! باور كنين نيست! اصلا سابقه نداشت... تمام اين بيست و چند سال هميشه باهام بود. هرجا مي رفتم همونطرفها جرخ مي زد... امكان نداشت چند روز منو بي خبر بذاره... چه كار كنم؟!! يعني چي شده؟!! مي ديدم اين اواخر كلافه است.. يه چيزي اش شده بود... اصلاً فرق كرده بود... چشمهاش درشت تر شده بود... پرهاش برق مي زد... بالهاش كشيده و قبراق شده بودند... قلبش گرپ گرپ مي كرد... آره ... اين آخرها حتي گاهي نصفه شبها هم آواز مي خواند... يك آواز عجيب كه هيچ و قت ازش نشنيده بودم...
بايد بگردم دنبالش... شايد يه جا قايم شده كه منو بترسونه. روي كانال كولر كه نيست... شالم را مي اندازم روي سرم و مي روم توي پارك... زمستونه و درختها عريانند... عريان از تلاش هاي قراردادي زندگي... كلاغهاي پير باغ سر و صدا مي كنند. به تك تك درختها چشم مي دوزم... به شاخه هاي بلندشون كه كشيده شده اند تا اوج آسمون... اينجا كه نيست... روي اين يكي هم كه نيست... اون هم كه يك كلاغه... نه، پرنده ام نيست.... يك برگ خشك مي افته روي زمين، درست جلوي پام... دلم فشرده مي شه... نگاهم روي برگ مي مونه... صداي سه تار مي آد... دلم هواي كسي را دارد.....
×××
امروز سيصد و شصت و پنجمين روز تكثير آفتابه... دارم وسايلم را جمع مي كنم... اين اتاق... اين پنجره... اين باغ بزرگ... همه را مي گذارم و مي روم... من به زودي زبر يك آسمان ديگه مي خوابم... كي گفته هرجا بري آسمان همين رنگه؟! عكسم توي قاب مات و تعجب زده نگاهم مي كنه... كاغذهام... نوارهام... كتابهام.... اين كتاب را مي برم... نه، اين يكي فعلاً باشه. اين مبل؟ ديگه من روي آ ن نخواهم نشست... اين تخت؟ ديگه روي آن نخواهم خوابيد... اين پنجره....دنيا را از توي آن نخواهم ديد... سازم خيلي بزرگه و نمي تونم با خودم ببرمش... بارم اگرچه سنگينه ولي احساس سبكي مي كنم... آه يه چيزي داشت يادم مي رفت،عروسكم: وندي.
.... بيشتر شبيه يك قصه مي مونه. فكرش را هم نمي كردم... به قول فروغ هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد. آخه پرنده ام پيدا شده. كي فكرش را مي كرد كجا رفته باشه.... هيچ نمي دونستم مي تونه اينقدر پرواز كنه و به اين دوري بره. از پشت بام همه خانه ها بپره...از بالاي تمام كوههاي بلند و پر برف پرواز كنه... اينهمه شهر را پشت سر بگذاره... بره و بره تا برسه نزديكيهاي دريا...
.......... همانجا بود....... روي شانه هاي يك مرد نشسته بود. رفتم نزديك تر... دست دراز كردم بگيرمش كه... كه... نگاهم به چهره مرد افتاد.... مرد مرا مي نگريست. پرنده ما را مي نگريست. پرنده خنديد... مرد خنديد... من هم....
....كسي كه پرنده اش از جايي پر بكشه مشكل مي تواند همان جا بماند.

Posted by گلاره at January 4, 2004 01:11 PM
Comments

گلاره عزیزم : تنها می تونم بگم :
سرسبز ترین بهار تقدیم ِ تو باد
آواز ِ خوش ِ هزار تقدیم ِ تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن ِ عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم ِ تو باد
...
تقدیم به هر دوی شما با یک دنیا مهربانی ؛ عشق و دوست داشتن ...

Posted by: سمیرا ی گندم زار at January 4, 2004 01:58 PM

از ترس احساس کردم قلبم داره مي ايسته! راست ميگم... ياد اتاقم،ايوانم،کاغذهايم-نوارهايم،کتاب هايم واي کتاب هايم... همه را گذاشتم و آمدم. هنوز يادآوريش خاطرم را تنگ ميکند. ميداني ترک خانه پدري براي کسي که لحظه لحظه زندگي کردن را از مادر و تلاش و آمدن خطوط چهره را از پدر آموخته سخت است. چه ميگويم شايد محال است. .. مگر ميشود آن زمان ها را خاطره کرد؟! گلاره بسيار عزيزم عميقا ميدانم چه ميگويي. چرا که ميدانم خانه اي را ترک ميکني که بسيار بيش از فقط يک خانه بوده است.
اما نويدي نيز برايت دارم به شيريني نگاه مادر در روزهايي که با خشم به خانه مي آمديم و به سنگيني و وزن نگاه پدر وقتي کنجکاوانه ما را نگاه ميکرد:
زندگي ات را که با عشق شروع ميکني چيزي از دست نميرود و لي قلبت بزرگ و بزرگ تر ميشود تا بتواني بينهايت کس و بينهايت چيز و بينهايت عشق را در خود جاي دهد.آنقدر که دريا... آنقدر که خود مادر شوي.
براي هر دو شما که برايم بسيار عزيزيد( مخصوصا خودت!) زندگي شيريني آرزو ميکنم.
خوشبخت باشي عزيزم.
سارا-ريچموندهيل ۵:۲۲عصر-يکشنبه

Posted by: Sara at January 5, 2004 01:50 AM

سلام مسافر عزيز........كسي كه پرنده اش از جايي پر بكشه مشكل مي تواند همان جا بماند...مخصوصا اگر بر شانه شاعرانه يك عاشق نشيند!....من پرواز عاشقانه بر بال پرنده ام را تجربه كرده ام و مي دانم كه شاد خواهي زيست پس با اميد باش و مغرور چون گذشته........

Posted by: سيما at January 5, 2004 06:29 AM

سلام .و یرانی شهر ترنج را به تو تسلیت می گویم

Posted by: kashanah at January 5, 2004 08:51 AM

سلامی از سر ارادت و برای آشنایی !مث آقا سیامک وبلاگتان زیباست و پر بار ! لذت بردم .

Posted by: جلیل آهنگرنژاد at January 5, 2004 12:40 PM

سلام عزیز دل رویا ها !
می دانی ؟!.. بی خیال فروغ !!..لااقل این یک بار :
پرنده ماندنی ست !!
اما باز هم :
پرواز را به خاطر بسپار !!
...
شاد باشی و برقرار

Posted by: سیامک at January 5, 2004 01:41 PM

سلام
گفتم: پرنده ... آه! پرنده !
چشمان شب گرفته ام را آزاد کن ...

---------------------------------------
اميدوارم که بهترين روزهای زندگيت را پيش رو داشته باشی ... امروز، فردا ... هر روز
شاد باشيد و شادکام

Posted by: حميد at January 6, 2004 04:34 PM

باد ما را برد! مرا و پرنده را! هيچ كس صاحب شانه هايي را كه پرنده ام بر آن نشست نشناخت!

Posted by: حسن عليشيري at January 7, 2004 02:05 AM

به قول فروغ :
...سخن از روز است و پنجره های باز و هوای تازه.
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است.
و تولد و تکامل و غرور.
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ساخته اند.....
میلاد فروغ مبارک! زیر سقف جدید آرامش مونس چشمهای عاشقتان باشد.
پایدار باشی.

Posted by: لیلی at January 7, 2004 12:05 PM

سلام گلاره عزيز ؛ دلمان تنگ شده بود و كمي نگران خدا را شكر كه خير است. اين بار زبان من و تو پرنده بود اما پرنده هاي كودك شعر من به جاي ديگري رفتند و راز كوچ چلچله را فهميدند. اميدوارم پرنده تو هر جا كه عشق هست همانجا لانه كند. راستي من توي نوشته هاي قبلي مثل گزارش روزانه نوشته ام كه چقدر بچه ها از من حساب مي برند!! مدتي هم هست قبل از اينكه لب تر كنم كنار ماشين من منتظرند تا سوار بشن. توي نوشته نذر عاشورايي هم گفتم كه به چه جور حلي و چه مدل فكري نمره مي دم. شاد باشي.

Posted by: تبسم at January 8, 2004 01:11 PM

ببخشيد اشتباهي گفتم توي گزارش هفتگي گفتم كه چقد حساب مي برند.

Posted by: تبسم at January 8, 2004 01:15 PM

ببخشيد اشتباهي گفتم توي گزارش هفتگي گفتم كه چقد حساب مي برند.

Posted by: تبسم at January 8, 2004 01:16 PM

سلام.تاخیر را تنها به حساب کم سعادتی و بداقبالیم بگذارید نه فراموشی.نوشته این پست و ترجمه شعر پست قبلی را خواندم.لذت بردم ولی بازمیگردم برای نوشتن نظرم .شاد باشید

Posted by: نیما عابد at January 8, 2004 11:37 PM

پر پرواز ندارم ، اما … دلي دارم و حسرت درناها …

Posted by: tara&soha at January 9, 2004 12:51 AM

پر پرواز ندارم ، اما … دلي دارم و حسرت درناها …

Posted by: tara&soha at January 9, 2004 12:53 AM


Posted by: at January 9, 2004 08:10 AM


Posted by: at January 9, 2004 08:10 AM

تو که وب لاگ من نمی آیی...اما بد هم نیست یه سری بزنی ببینی اونجا برات هدیه چی گذاشته ام!!!

Posted by: سمیرا ی گندم زار at January 9, 2004 08:15 AM

سلام عرض شد گلاره‌خانوم‌اينا.... حال شما خوبه؟.... ببخشيد كه من يه كمي زيادي بي‌معرفت شدم و سر نمي‌زنم.... الان 8 ماهه كه هي مي‌خوام كارامو سر و سامون بدم تا يه خورده به وبلاگم برسم اما نمي‌دونم كي قراره اين كارا سر و سامون بگيره!!!!!.... خودمم خسته شدم.... ولي به جون خودم هر موقع كه وقت كنم و يادمم باشه به همه‌ي دوستان عزيز سر مي‌زنم.... خدمت اون يكي عزيزمون هم سلام شفاهي برسونين و بفرماييد دل‌تنگشونيم....شاد باشيد و برقرار.... تا بعد...

Posted by: آدمك at January 9, 2004 12:25 PM

سلام گلاره خانم
بابا برای سازتم یه فکری میکنیم ما شهرستانیها خیلی دل نازکیم دختر گلم دنیا رو از یه پنجره دیگه هم میشه دید پرنده تو شاید مرغ دریای بود ما اینجا هم کوه داریم هم دریا انقدر بری بیرون که دیگه قیطريه رو بیخیال بشی
منتظرانت بهشهر يها

Posted by: سیامک at January 9, 2004 10:36 PM

بازم سلام
اخر من با سیامک دعوام میشه می بخشید قبلی رو من فرستادم
امید اروغ

Posted by: امید at January 9, 2004 10:39 PM

salam o sokoot! deleman gereft badjoor ... amma in morghe vahshi yek bame taze baraye neshastan yafte, begozarid bepparad hazrat!

Posted by: جلال | در محضر ملک‌الموت at January 12, 2004 08:29 AM

سلام. ليلي و مجنون! بابا ما را هم تحويل بگيريد بابا!! از الان تبريك مي گيم اين زلالي و صفا را. كارت دعوت ما يادتون نره هااااااا

Posted by: م. آشنا at January 12, 2004 05:05 PM

chaapkhaneye ajibi daarad ... in taksir konandeye aftaab ...

Posted by: BLOOD at January 13, 2004 05:01 AM

bedin vasile ertebate khish ra ba hargoone morghe vahshi shadidan takzib mikonam !!!

Posted by: جلال | در محضر ملک‌الموت at January 14, 2004 07:09 AM

سلام عزيزم!كاملاً حست رو درك مي كنم!اين شوك پرنده گم كردگي قشنگ ترين اتفاق دنياست! اميدوارم شما و سيامك بزرگوار طعم خوش با هم بودن را قدر بدانيد! ما منتظر كارت دعوتيم!

Posted by: zhila at January 14, 2004 07:40 AM

سلام خوشحالم که به من سر زديد.من هم به روز کردم

Posted by: محمد حسين بهراميان at January 14, 2004 06:39 PM

سلام به ما هم سر بزنيد

Posted by: شعرعاشورا at January 14, 2004 06:40 PM

هی........ هو ........نگاه دارت باشد ........یا ناله ی کوه کن بیستون ..........یا زلف یار .............یا لیلی....... یا مجنو ن .......یا چاه ........یار یار یار ... اول و آخر ..........
الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق... الله ... هو حق ... الله... هو ... حق ... الله... هو ... حق...
گلاره تو می دانی...
به سیامک بزرگ سلام برسان... بگو وجودش دلخوشی است. دریغش مدارد

Posted by: هو یا علی مدد.. حق... یا علی at January 14, 2004 11:49 PM

man oomadam khob hala montazere poste jadidam parande :)

Posted by: parastoo at January 16, 2004 02:05 AM

سلام عزيز! به روزم سر بزن!!!

Posted by: مهدي موسوي at January 16, 2004 10:19 AM

.......

Posted by: دختر دريا و at January 20, 2004 08:42 PM

بانوی فراموش نشدنی به چه مشغول است که برزو نمیکند؟

Posted by: مستانه رو مستانه رو غوغاست در هفت آسمان at January 21, 2004 12:49 AM

in ahangi ke ro webliget gozashti kheili kheili ghashang va .............nemidoonam kheili ye joorie
dar zemn mishe uptodate koniiiiiiiiiiiiiii???????????????????????aroos khanoom :)

Posted by: parastoo at January 21, 2004 01:03 AM

سلام گلاره خوبم اومده بودم بهت تبریک بگم که تو وبلاگ سیامک دیدم خاله فوت کرده اند...تسلیت منو بپذیر نازنینم...زندگی مملو از سعادت و شادکامی براتون آرزومی کنم. بدرود.

Posted by: رها at January 28, 2004 02:07 PM

سلام بانوی بزرگوار

درگذشت خاله ی تان را تسليت می گم و از خدای مهربان آمرزش برای آن عزيز و همه ی درگذشتگان طلب دارم.
اميدوارم که سوگ ها دير نپايد و شادی ها زودتر برگردند ...

به اميد رحمت و شادی
در پناه حق

Posted by: حميد at January 29, 2004 04:00 AM

سلام عزيز - كاش به ما هم سر مي زدي

Posted by: asgharnazemi at January 30, 2004 11:28 AM

سلام ... يه ماهي ميشه به روز نكردي ... ولي حس غريبي بهم ميگه بنويسم ... پس دوباره سلام. به ما هم سري بزن

Posted by: mani at January 31, 2004 01:24 AM

گلاره خانوم سلام............. باز من اومدم.........مثل هميشه بدون دعوت........اومدم فقط بپرسم چرا كم مي نويسي..نكنه از شانس منه.............راستي لينك شمارو با افتخار به جمع همدمان تنهايي بوتيمار اضافه كردم...پايدار باشيد

Posted by: بوتيمار at January 31, 2004 02:01 AM

سلام. آدم ميمونه بين پرواز و پرندگي كدوم رو انتخاب كنه....

Posted by: سعيدي راد at February 2, 2004 01:33 AM

سلام. آدم ميمونه بين پرواز و پرندگي كدوم رو انتخاب كنه....

Posted by: سعيدي راد at February 2, 2004 01:40 AM

یا بانو...

Posted by: ماه مانا at February 2, 2004 01:46 PM

مسابقه طرح ... قاصدک سوخته ميزبان اولين مسابقه طرح (‌ هايکو ) است . اين مسابقه با هدف گسترش طرح فارسی برگزار می شود شرکت شما باعث افتخار قاصدک و غنای ادب فارسی در اين مجال خواهد بود . منتظر قدوم شما هستيم .

Posted by: قاصدك سوخته at February 2, 2004 02:04 PM

سلام خانومی.زیبا بود. منم ÷رنده ای داشتم که....

Posted by: زهره at February 6, 2004 03:57 AM

Salaam...kheili kheili kheili mobaarketun bashe.....vaghean khoshhalaaaam....darzemn chegahdr ghahsnag tozih dade budi ke agar parandeyi barkhast ......cho moshkel neshinad...ghorbane shoma Hoda

Posted by: unknown-trill at February 14, 2004 06:02 PM

اخر من با سیامک دعوام كلاب كلاب كلاب

Posted by: زينب چوقادي at March 4, 2004 07:59 PM