March 12, 2004

22 اسفند- جمعه

موسیقی و رقص.... شوپن: شاعر پیانو

waltz.jpg

از جدید ترین آهنگهای رقص که در سالنهای امروزی نواخته می شود تا نواهای بدوی و ساده ضربات طبل که اجداد و پسشینیان ما در نقاطی از فلات آسیای مرکزی همراه آنها جست و خیز می کردند، موسیقی پیوسته با رقص همراه بوده است.قبایل بدوی آفریقا که در موسیقی آنها از آنچه ما ملودی می نامیم نشانی دیده نمی شود به کمک طبل نواهایی می نوازند و همراه آن نواها به وضع جالب و مهیجی می رقصند. همچنانکه یک قهرمان اقساته ای اساطیر یونان هربار که می خواست نیرویش را تجدید کند به زمین می آمد و پا بر سر آن می نهاد، آهنگسازان بزرگ و برجسته نیز هرچند یک بار به سوی رقص روی می آوردند تا از نیروی انگیزش آن،از اشکال متنوع ضربهای آن و قوه تحرک پایان ناپذیر آن برای قویتر ساختن آثار خود مدد گیرند.
بتهوون، باخ،برامس، موتسارت، سیبلیوس، چایکوفسکی، شوپن و... همه این آهنگسازان بزرگ در برابر رقص، این جدیدترین و کهنترین فرم موسیقی سر تعظیم فرو آورده اند.
در میان این آهنگسازان اگرچه شاید نام شوپن در در زمینه تعداد ساخت قطعات برای رقص در ردیف های نخست قرار نگیرد اما تاثیر او را در رشد این روند نمی توان منکر شد. مجموعه والس های شوپن ار درخشان ترین و ماندگارترین آثار نوسیقی است.

شوپن که به گفته روبرت شومان، مجسم کننده ی شاعری در زمینه پیانو است و همیشه به عنوان روح جاوید پیانو خواهد ماند،در تاریخ هنر موسیقی، از نظر خلق آثار برای پیانو شاید عزیزترین آهنگساز باشد. او فرزند یک پدر فرانسوی و مادر لهستانی بود. شهرتی که پاریس بزرگ به او عرضه می کند، شهرتی بی فروغ است. آنهم به او که در دوران زندگی اش با اجتماع بزرگ تماس بسیار کمی داشته است....:" روح موسیقی برای زمانی کوتاه به زمین فرود آمده بود...". او که در اثر بیماری سل که بیماری سده اوست دنیا را وداع می گوید، هنرمندی است که به خاطر عشق و علاقه زیاد، در خدمت به خود کوتاهی می کند. شوپن مسلول، شوپن قهرمان، عزیز بد عادت شده ی سالن ها، قربانی عشق خود.... هیچ یک ازاین تصاویر غلط نیستند اما تنها تن پوش توصیف کننده ای هستند که راز حقیقی شخصیت شوپن را می پوشانند. او یه دوستی می نویسد: " بگذار روحت در اوج ترسها پرواز کند، گذار قلبت زجر دردها را بکشد،اما هرگز اجازه مده که درد را در چهره ات بخوانند."تمام آنهایی که بااو نزدیک بوده اند از خویشتنداری و رمیدگی او برای بازگو کردن و شکوه نمودن درباره خودش آشنایی دارند. ژرژ ساند- زن تویسنده ای که 8 سال با شوپن زندگی کرد- در آخرین ملاقاتش از او می پرسد: حالت چطور است؟ ، شوپن پاسخ می دهد:
خوب! .... و چندی بعد با زندگی وداع می گوید.این رمیدگی، احتمالا متناسب با نیاز جامعه بیمار و بی احساس آن زمان نبوده است. اعتراضات عنان گسیخته و طغیان ناگهانی او که آنرا به حساب آنتی تز خلاقه اش می گذاشتند، عمدا نادیده گرفته می شد. انسان به افسونگران بیشتر متکی است، کار مرد جوان بر اساس زیبایی و ضعف جسمی اش مورد ارزیابی قرار می گرفت. " لیست" آترا به شکوفه های رنگین بر ساقه های بسیار لطیف که با کوچکترین لمس صدمه می بینند، تعبیر می کند.

شوپن در ضعف ناشی از بیماریش اینچنین جلوه گر می شود: مردی با اصالت خدایی، فرشته ای که با بالهایش نور را منکسر می کند.بت دختران نسل جوان که البته بیشتر اوقات تکتبک پیچیده یک پیانو در خدمت طبع لطیفشان قرار داده می شود. یکی از این کنتس ها در مورد او می گوید: " شوپن بیش از حد ملیح سرفه می کند!"
بعد ها بیماری شوپن برای ژرژ ساند که تحت تاثیر علل جدایی قرار داشت یهترین عذر موجه جلوه گر می شود.ساند در جایی می نویسد: " هرچقدر شوپن می توانست در جمع آرام ، گرم، گیرا و زیبا باشد، وقتی انسان با او تنها می بود، به همان اندازه می توانست انسان را مردد کند.... شکنی در گلبرگ یک گل سرخ. سایه ی یک حشره او را بینهایت آزار می داد."
"گوتیه" یک روز پس از تدفین شوپن می نویسد: " مثل این بود، روح موتسارت که در سن کمتر از 36 سالگی در گذشته بود، در بالای گور به پرواز در آمده و برای روح برادر جوانش اشک می ریزدو برای ما ترانه ی رنجهای طولانی اش را می خواند."
معاینات پزشکی بعدها جایگزین چنین مرثیه خوانی های دردناکی می شود. : " سهمی از جریان زندگی مردان بزرگ در واقع تامین کننده ی وضع مالی پزشکان آنهاست." در حقیقت می بینیم که سلطان مو سیقی اسیر دست پزشکان است. روانکاوان با تشخیص علنی خود در مورد بیماری وی، " آثار بیگانگی با حقیقت و محیط بر اثر جنون ادواری " ، کارشان مشکل نیست. فابلیت تحریک پذیری شدید و حساسیت زیاد خود به تنهایی نشان دهنده ی "علائم کلاسیک بیماری سل" هستند.گرچه او اعتماد خود را نسبت به این طبیبان از دست می دهد : " آرامش؟ به زودی آنرا خواهم داشت، اما بدون شما."

کار او هیجانات درون را به اصالت کامل مبدل می کند. هرچند که او از جدایی و طرد شدن رنج زیادی می برد، ولی موسیقی او همیشه این این حساسیت ها را در بیانی هنرمندانه تغییر فرم می داده است.درست است که او طبعی مالیخولیایی داشته - چنانکه درتصنیف نکتورن هایش( مالیخولیای شبانه) مشهود است-، ولی نباید در کارش ندای درخشان امید نشنیده گرفته شود.البته نه آن امید بی احساس ، آنگونه که در تم متقابل " مارش عزا" ی او دیده می شود، بلکه دقیقا همان امیدی که از زندگی، جوانی و شادی مورد انتظار است." شادی در شوپن یا عظمت است." آندره ژید می گوید: " من تصور نمی کنم که در موسیقی قبل از دبوسی این همه بازی با نور، شرشر آب، نفیر باد و شاخسار وجود داشته باشد.علاوه بر این، در سری والسهای او دو حیوان وجود دارد که وی در آثارش به آنها نقشی سپرده است: یک گربه و یک سگ که نقش آنها جست و خیز بر روی شستی های پیانو است.

chop.jpg

بیماری شوپن موجب شد که او در جزیره ی مازورکا ماندگار شود. دراین مدت ژرژ ساند از او با نهایت دلسوزی و علاقه پرستاری می کرد. ماجرای عشقی بین این دو هنرمند با زیر و بمهای بسیار قرین بود. پایان قهرآمیز روابط این دو نفر بسی نامطبوع بود ، چنانکه ساند به عنوان کاریکاتوری از شوپن ، او را در قالب پرسوناژی در یکی از رمانهایش نمودار ساخته است. شوپن در سی و نه سالگی چشمهایش را به روی دنیا بست در حالیکه از خود ده ها والس، سونات، شرزو، ایمپرمپتو، فلکلور، پرلود، مازورکا، اتود، واریاسیون، بالاد، نکتورن و ... به جا گذاشت ، آثاری با روحی درخشان و تطهیر شده.....

Posted by گلاره at March 12, 2004 11:35 AM
Comments

سلام گلاره جان. حالت چطوره؟
با غربت چه ميکني؟ و با قربت؟ :) اميدوارم از هر دو به اندازه کافي لذت ببري. الان سر کارم ولي برميگردم و متنتو سر فرصت بايد بخونم چون يک کم طولانيه... برايم بنويس اگر وقت کردي.به سيامک و خانواده سلام برسان.

Posted by: Sara at March 12, 2004 09:07 PM

سلام عزیز دل !...همیشه گفته ام که عشق آغاز جنون است و جنون آغاز هنر ! ...بی خیال این جماعت بی چاک و دهان که طایفه هنر را با نظریات روانشاناسانه خود تشریح می کنند !!... آنچه می ماند به قول تو این همه زیبایی ست که هنوز و تا همیشه مست می کند ... عاشق باشی عزیز !

Posted by: سیامک at March 13, 2004 09:18 AM

سلام خانومي/گفتني ها رو كه آقاي دكتر گفتند و موسيقي همان رقص و همان شعر و عشق است... و چيزي فراتر از همه اونها و كامل ككنده همه شان/شاد باشي

Posted by: naghmeh at March 13, 2004 04:05 PM

اختيار داری خانومی! تو را همين بس که از معرفت ِ وجود ِ سيامک ِ مهربانت سيراب شوی؛ من که مرداب هم نيستم!!!!!
جدای از همه چيز ؛ اين روزها ذهنم مثل ِ کاغذ ِ آ -چهار تميز و پاک شده؛ می نويسم اما ...ولش کن هنوز به درد نمی خورند....
من نيز منتظرم تا اين کلمات نا پخته ؛ پخته شوند....

Posted by: سميرا at March 13, 2004 05:28 PM

ممنون گلاره بانو كه سر مي زني ... بر عكس يه مدتي كه ازت خبري نبود..اين ترجمه شعر رو خوندم...متنهايي رو كه نبودم و نخوندم مثل همين اوليه آف مي شم مي خونم...شاد و سرزنده باشي..

Posted by: meisam at March 13, 2004 06:50 PM

سلام گلاره جون. خيلی استفاده بردم. دنيای موسيقی دنيای شگفت انگيزی است که هر کسی توان درک آنرا ندارد. خوشحالم که اينجا می آيم و درباره موسيقی می خوانم. شاد و بهاری باشی و کلبه مهر تو و سیامک پر از نغمه های عاشقانه ...

Posted by: سيما at March 14, 2004 08:15 AM

---سلام گلاره جون---ممنون که اومدی---بازم منتظرت هستم---

Posted by: sayeh at March 14, 2004 03:51 PM

«بگذار روحت در اوج ترسها پرواز کند، گذار قلبت زجر دردها را بکشد،اما هرگز اجازه مده که درد را در چهره ات بخوانند»جمله‌ای بسيار جالب که می‌تواند از نظر روحی و شخصيتی کاملا تاثير گذار و مشخص کننده باشد...
سلام...ممنون از اينکه قابل دونستيد و سر زديد به ما...
«در سری والسهای او دو حیوان وجود دارد که وی در آثارش به آنها نقشی سپرده است: یک گربه و یک سگ که نقش آنها جست و خیز بر روی شستی های پیانو است.» من زياد از موسيقی خصوصا کلاسيک سر در نمی‌آورم...مقاله‌ی جالبی است که اطلاعات بسيار خوبی به من می‌دهد...جمله‌هايی که آوردم جملات بسيار جالبی بود
موفق باشيد...

Posted by: mohsen at March 15, 2004 03:18 PM

سلام.خوشحالم که مشکلاتم رو به کاستی نهاده در این غربت و باز می توانم بیایم اینجا و لذت ببرم از نوشته ها و ترجمه هایتان.شاد باشید و برقرار.

Posted by: نیما عابد at March 15, 2004 09:26 PM

سلام بانو ! چگونه ای؟حالت؟بالت؟...مطلب جالبی بود . استفاده کردم. همیشه همینجوری زود زود به روز کن .باشه؟!

Posted by: زهره at March 16, 2004 02:28 AM

گلاره ی عزیزم سلام! خیلی نوشته ی جالبی بود...خوب چه میشود کرد؟ همیشه دردها برای آدم های بزرگه...تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس...راستی سال نو رو پیشاپیش بهت تبریک میگم.....همیشه سبز و پایدار باشی.

Posted by: لیلی at March 16, 2004 12:47 PM

سلام بانو! حال شما؟ اميد كه سلامت باشي! به همسر مهربان سلام برسان! سال نو هر دو تان سرشار از عشق و شادي!!!!

Posted by: ژیلا رضایتی at March 16, 2004 01:15 PM

سلام و ممنون از حضور سبزتان. ما خيابان ارديبهشت را با رباعی آذين بسته ايم و منتظر قدومتان نشسته ايم. راستی سال نو را به شما تبریک می گویم. تعطیلات خوش بگذرد.

Posted by: ordibehesht at March 17, 2004 09:11 PM

سلام دوست عزيز دست شما درد نكنه.سال نو را هم به شما تبريك ميگم.

Posted by: مريم at March 18, 2004 02:53 AM

سلام ...

Posted by: rahele at March 18, 2004 08:29 AM

بهار سفيد پوش امسال جلوه ای از پاکی را به همراه داشت . اميد که سال نوی شما نيز با پاکی همراه شود و دود شهر بر جامه روحتان ننشيند . عيد و سال نوی بر شما و خانواده گراميتان مبارک .

Posted by: قاصدك سوخته at March 18, 2004 11:23 AM

سلام .بهار جاودانتان همیشه خرم باد.

Posted by: مرد شهر زده at March 18, 2004 10:03 PM

سلام!

حرفی ندارم! می خوانم و لذت می برم!

سال نو هم مبارک ... برايتان سالی خوش و سرشار از خوبی ها و مهربانی ها آرزو دارم.
به اميد شادی و شادکامی

Posted by: حميد at March 18, 2004 11:39 PM

در زمن!:
بجای ماهی يکبار، ماهی دو - سه بار هم می شه آپديت کرد!
با خواندن نوشته های شما لذتی می برم که کمتر جايی می توانم پيدا کنم. اين لذت ها را از ما دريغ می کنی؟

Posted by: حميد at March 18, 2004 11:48 PM

سلام گلاره خانوم... ممنون كه منو فراموش نكرديد .. از مطلبت هم استفاده بردم. يه سر بزن آپديت كردم. بهارت هم مبارك.

Posted by: آريا مهر at March 19, 2004 01:16 AM