تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
از ساغر او گیج است سرم
وز دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم؟
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم؟
من چنگ توام بر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم....

عزیز دل!
بهار داره خودشو توی دل زمین جا می کنه... اما می دانی! توی سرزمین دل من چند وقته که بهار شده... شاید از همان بهار سال قبل که هردومون خواستیم سرک بکشیم و ببینیم " آن ور پرچین باغ" چه خبره... دلم می خواد برم تو گوش تک تک درختای کوه روبروی پنجره مون بگم که من چقدر زودتر از اونها جوانه زدم.به آسمان همیشه پر ابر این شهر بگم که خورشید من طلوع کرده و گرمم می کنه...
سفره را می چینم... سیب... سیر...سبزه... نه... نه... در برابر سین بزرگ زندگی من اینها به چه کار می آیند؟سین عزیزی که وقتی اسمش توی زبانم می چرخه انگار یک تکه شکلات بزرگ پخش می شه توی دهنم... توی گلوم... چشمهام... انگشتهام.... همه ی وجودم پر می شه از طعم شیرینی و یاس....بعد از این همه سال این اولین باریه که سفره ی یک سینم کامل شده... لاله ی نارنجی مان باز شده... ماهی نارنجی مان می رقصد... نگاه تو نارنجی... دستهای من نارنجی....شکوفه های تمام درختهای شهر نارنجی... همه ی دنیا غرق بوی بهار نارنج....
این اولین بهار حقیقی زندگی من است همراه با تو که بهار همیشه و همیشه بهار این دلی.....