April 27, 2004

8 اردیبهشت - سه شنبه

سلام!

by.jpg

متن زیر ترجمه ایست از شعر " To Romance " اثر " لرد بایرون ". اگر به اصل شعر رجوع می کنید به زیبایی رعایت قوافی هم توجه کنید!

برای تو مهربانترینم که خوب می دانی: همه جوشم، همه موجم، سر ِ دریای تو دارم.....


" به عشق! "

مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی!
چه کس تو را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی ام را می گسلم
بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی ات را
به خاطر این حقیقت ترک می گویم...

... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند
آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می ماند
که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان دارد
آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد
و هرچیز چهره ای دیگر به خود می گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند
و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقیقی...

آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان
و همراهی بین همه یاران
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی تو
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟

شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام
حالیا حکمرانی ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت
ابلهی دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش!

آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ایلهانه اش جاری نمی شود،
- مگر به دردی از تو،
و از پریشانی های حقیقی روی می تابد
برای خیساندن آنها در شبنم های معبد پر زرق و برق تو...

اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش یا هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی

های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوشتان با ترسهای موهوم
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار انباشته می شود،
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...

یدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد که شما را تاب آن نیست
آنجا که... افسوس!... شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید...


برگردان: گلاره جمشیدی

Posted by گلاره at April 27, 2004 06:58 PM
Comments

سلام . حال شما ؟ زیبا بود

Posted by: ساده دل at April 27, 2004 07:34 PM

سلام /لذت بردم عزيز / به روز شدم وقت شد يه سر بزن/موفق وپيروز باشيد/(گروه هنری ارتش دريدا)

Posted by: ali abdali at April 27, 2004 08:59 PM

خانوم خوشكله سلام مثل هميشه عالي بود از شنيدن صداي مهربونت خوشحال شدم شاد و سلامت باشي

Posted by: naghmeh at April 27, 2004 11:02 PM

فوق العاده بود گلاره بانو...من خيلي خوشم اومد...ممنون. شاد باشي و درست !

Posted by: meisam at April 28, 2004 10:45 AM

خیلی دورم. هزاران کیلومتر. پنجره را باز میکنم. میگم شاید....کلیک. صدای غریب پیانو میاد .... یاد گلاره میافتم! یاد سیامک. اینجا هوا سرده. بهار انگار که هیچوقت اینجا نمیاد. سرما و هوای غربت میاد جلو چشم هام. ... اصل شعر را با دقت بیشتری خواندم نمیدونم چرا شاید چون قافیه تو زبان انگلیسی برام همیشه یه معما بوده.......... امیدوارم همیشه خوش و سلامت باشی...

Posted by: Sara at April 28, 2004 09:20 PM

سلام گلاره ی عزیز! ممنون از اینکه سر زدی. منم می دونم که مرگ رفتن به کوی دوسته. برای اون که رفت همه چیز خوبه ولی برای بقیه چی؟ برای برادری که غم مادر هنوز توی دلشه و حالا درد برادر بهش اضافه میشه آسون نیست. نمی دونم....خیلی حالم بده. همیشه سالم باشی.(این بهترین موهبته)

Posted by: لیلی at April 29, 2004 01:24 PM

سلام...
از همان آرزوها که همیشه می کنید شما و سیامک عزیز!
و اما...بعد...
«رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند»...متوجه نشدم...متن انگلیسی اش هم پیچیده تر از ترجمه ی خوب شما...
«همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی»احساس می کنم خوب ترجمه شده بود...
ویژگی عالی که به چشم می زند این است که شعر فوق العاده کلاسیک را به زبان کلاسیک نو خاصی برگردانده اید...خوب...حس کلاسیک را برگرداندن البته با توجه به کارهای قبلی که از شما دیده ایم نباید برای جنابعالی کار سختی باشد...ولی در هر صورت من را به وجد آورد...
شاد باشید...خوشبخت...و برقرار...

Posted by: mohsen at April 29, 2004 01:36 PM

انتشارات شروع در نمایشگاه کتاب / سالن ۶/ غرفه ی 91

Posted by: علی هوشمند at April 29, 2004 04:55 PM

سلام گلاره عزيز راستش بايد دوباره اين ترجمه را بخوانم اما اينجا هميشه بوي مهرباني و عشق مي‏دهد. راستي 19 ارديبهشت سعادت ديدار شما هست؟

Posted by: tabassom at April 30, 2004 04:29 PM

درووود بر تو گلاره بانو...از لطفت ممنونم...نوشته های دلنشینت را خواندم...مدت ها بود نیامده بودم اینجا و امروز دست پر برگشتم...مخصوصا متنت درباره پرنده کوچک مهاجرت!!!!...خوشبختیت جاودانه باد....

Posted by: پریا کشفی at April 30, 2004 07:17 PM

سلام گلاره. از آشنایی باهات به شدت خوش حال ام. در مورد شناس نامه یِ آهنگ دوستی در وبلاگ ام بعد از نظر شما جواب داده از من دقیق تر می دانسته. حقیقت اش از وبلاگ یکی از دوستان (عاقلانه) شنیدم و من هم مثل شما مدت ها به آن گوش می کردم. و بالاخره از قالب اش دزدیدم. خوش حال ام که سلیقه ی مشترکی داریم. و ترجمه ی شعر زیبا بود. مثل شعر و من آن را دقیق تر خواهم خواند . باز هم سر بزنید.

Posted by: سهیل قاسمی at April 30, 2004 10:41 PM

.... و در تمامی نتهای عاشقانه زندگی هميشه برای فرداهای نيامده روزشمار ساعت شماته دار ذهن خويشم.... منتظر عاشقانه های شما هستم.... با بهترين آرزوها

Posted by: دختر دريا و گوشماهيها at May 1, 2004 07:39 PM

سلام ... عالي بود لذت بردم...

Posted by: yaass_a110 at May 2, 2004 04:35 PM

سلام. سليس و يكدست بود. دست شما درد نكند. اين لرد بايرون هم هر چقدر در زندگي ادم متقلب و هفت خط بود در اين شعر به همان اندازه صادقانه سخن گفته است!!

Posted by: ziya at May 3, 2004 07:25 PM

سلام . حسین منزوی درگذشت...من تا خبر رو شنیدم سری به بلاگ عزل معاصر زدم که مطمئن بشم راسته یا دروغ دیدم چیزی ننوشته و هنوز همون حلال یا حرام آخرین مطلبشه . سایت های خبری هم چیزی نداشتند... می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه ... با ترس و لرز بلاگ خودم رو آپدیت کردم و خبر را نوشتم و همه اش منتظر بودم یکی بیاد و منو برای اینکه خبرم دروغیه مسخره بکنه... اما کسی نیومد و من ماندم حسرت دیداری که هر روز به فردایش می افکندم ... زودتر از تصمیم گیری من رفت... اما در مورد این مطلب.. بسیار زیبا بود و به اصلش هم حتماً سر می زنم. ترجمه های من در بلاگ http://nazaar.persianblog.com هستن...سری بزن

Posted by: amir at May 6, 2004 08:35 AM

سلام عزیز .اول بگم که هزار تا از دیدنت خوشحال شدم ! فقط ببخش که هم تبریک یادم رفت هم مجال خداحافظی نداشتم ! از همین جا :یک دنیا تبریک و یک دنیا آرزوی خوشبختی برای تو و دکتر عزیزمون می فرستم...

Posted by: زهره at May 9, 2004 08:45 AM

سلام. دستتوت درست! بسیار ساده و روان.....

Posted by: فری at May 9, 2004 04:02 PM

سلام. ترجمه زيبايي بود. همان طور كه سيامك عزيز گفته بود!

Posted by: سيد علي ميرافضلي at May 11, 2004 09:53 AM

چه خبر گلاره بانو....سلامتين ؟!

Posted by: ميثم at May 11, 2004 02:16 PM

http://mahmana.persianblog.com/1383_2_mahmana_archive.html#1768561

Posted by: ماه مانا at May 12, 2004 12:17 AM

http://mahmana.persianblog.com/1383_2_mahmana_archive.html#1768561

Posted by: ماه مانا at May 12, 2004 12:17 AM

سلام..

Posted by: بوتیمار at May 12, 2004 01:34 AM

سلام......................خوبید گلاره جان......................اول باید بخاطر جشن عروسی تبریک بگم...........ارزوی عمری دراز و ÷ربرکت درکنار هم برای شما ارزو دارم...................دوم باید عرض کنم که از دیدار شما بسیار خوشحال شدم............................سلام منو به اقای دکتر برسونید و بگید بوتی عرض ارادت داره شدید..........پایدار باشید

Posted by: at May 12, 2004 01:35 AM

شعري از مولوي نوشته بودي روز 29 اسفند، بعد از مصراع‌ِ اول، تلخي نكند ... / اين بيت بود: عريان كندم هر صبح‌دمي گويد كه بيا من جامه‌كنم / در خانه جهد مهلت ندهد او بس نكند پس من چه كنم. و بعد از اين است كه مي‌گويد تنگ است بر او هر هفت فلك، چون مي‌رود او در پيرهن‌ام. و جايي هم كلمه‌يِ در عربده اش بود. هيچ كدام را نياورده بودي. نمي‌دانم به خاطر‌ِ اروتيك بودن‌ِ بيت‌ِ بالا بود كه صلاح ندانستي و تشخيص دادي بايد حذف شود يا اين‌كه دست‌رسي به نسخه‌يِ اصلي نداشته‌اي. در صورت‌ِ اول كار‌ِ بسيار بد و زشتي كرده اي. در صورت‌ِ دوم هم، كارِ خوبي نكردي و سهل‌انگاري كردي كه دنبال‌ِ اصل‌ِ موضوع نرفتي. توضيح‌ات براي‌ام مهم است. و مرجعي را كه اين شعر را برداشتي به من بگو. چون بيتي از آن را نيز چنين شنيده ام: مي‌گفت كه تو در چنگ‌ِ مني من ساختم‌ات چون‌ات نزنم/ من چنگ‌ِ تو ام زخمه بزني زخمه نزني من تن تنن ام

Posted by: سهيل قاسمي at May 13, 2004 04:20 PM

مطلب ات و عكس‌هاي‌ات در مورد‌ِ رقص، خيلي قشنگ بود. اما سوآلي دارم: آيا از نظر‌ِ تو ضرورتي دارد كه تاييد‌ِ ارگان‌ِ خاصي را بگيري در مورد‌ِ چيزي كه دوست‌اش داري؟ مثال در مورد‌ِ رقص، وقتي مي‌نويسي هنگامي که زبان از بيان احساسات ناتوان مي ماند ديگر اعضا به ياريش شتافته و حس دروني انسان را به تصوير مي کشند تا نيروي نهفته آزاد شده و روح از بند عقده هاي گوناگون رهايي يابد، نيازي هست كه امام محمد غزالي هم آن را تاييد كند، يا عايشه بايد برقصد تا رقص خوب شود؟ اگر آيه يي بياورند كه فلان كسك عليه السلام در مورد‌ِ به‌فرض همين رقص يا موضوع‌ِ دل‌آويز‌ِ ديگري نظر‌ِ منفي داشته، تو به ريش اش نمي‌خندي و بگويي كه حرف‌ِ مفت زده؟ يا اين‌كه دنبال‌ِ توجيه مي‌گردي تا نظر‌ِ ايشان را مثبت نمايي يا اين‌كه صرف‌نظر مي‌كني؟ به نظر‌ِ من در صورت‌ِ اول، زحمتي اضافي به خودت مي‌دهي تا كار‌ِ عبثي كني. در مورد‌ِ دوم، از شرف و استقلال ات مي‌گذري. نظرت براي‌ام مهم است.

Posted by: سهيل قاسمي at May 13, 2004 04:22 PM

سلام! اول از همه تبریک و هزار بار دیگر تبریک! دوم اینکه از دیدارتان خیلی خیلی خوشحال شدم! و سوم اینکه ترجمه ی بسیار روان و خوبی بود..شاعرانگی متن برگردان شدن قابل تقدیر است..به هر روی ترجمه شعری از شاعری همچون بایرون کار بسیار سخت و تحسین برانگیزی است..شاد باشید.

Posted by: حسن علیشیری at May 15, 2004 12:03 PM

سلام و تحسین میکنم کارتان را، موفق تر باشید.

Posted by: بهرام at May 15, 2004 01:23 PM

دروووود گلار ه عزيزم....از ديدنت خيلي خوشحال شدم.....بازهم آرزوي خوشبختي......راستي به روز نميشي مهربون؟؟؟؟

Posted by: پريا كشفي at May 16, 2004 03:12 PM

خيلي قشنگ مي نويسي ... موفق باشي ...

Posted by: Shadi at May 18, 2004 03:29 PM

سلام گلاره جان سرم خيلي شلوغه! شما چرا آپديت نكردي؟ بانو چقدر از ديدنت خوشحال شدم همانطور بودي كه تصورت كرده بودم. با چشمان خندان! دختري كه با چشمهاي سياه حرف مي زند.

Posted by: tabssom at May 19, 2004 07:07 PM

سلام از ديدار شما در همايش و ترجمه زيبايتان لذت بردم.به آقاي بهرام پرور عزيز سلام برسانيد

Posted by: سايه هاي شرجي at May 20, 2004 01:55 AM

سلام عروسم!

Posted by: hadis at May 24, 2004 02:37 PM

همچنان درود...

Posted by: ماه مانا at May 24, 2004 07:22 PM

سلام نازنين /ممنون از ايميل بسيار زيبايت/كلي ذوق زده شدم/ممنون آرزو مي كنم همواره شاد و سلامت و پاينده باشيد

Posted by: naghmeh at May 25, 2004 01:31 PM

گلاره جون سلام! بسیاز زیبا و لطیف بود دستت درد نکنه .اصل حال خودت چطوره؟

Posted by: راضیه at May 25, 2004 04:37 PM