September 7, 2004

چهارشنبه- 18 شهریور

130.bmp


امروز براي اولين بار دستت را توي دست گرفتم !… انگار هزار ياس رازقي توي دستم ريخت ! انگار همه ابرهاي جهان، تمام افقهاي آسمان را گذاشتند و سرازير شدند روي انگشتانم ! انگار پنج رودسار لطافت ، جاري شدند بر كف دستم ! …
اين همه مهرباني ، براي دوست داشتن اين حلقه كوچك بس نيست ؟! ...

... یکسال مهربانی و عشق... یکسال لحظه به لحظه سرشار از حسی عجیب و لطیف و عمیق....
عزیز دل! سالگرد شادمانه ترین روز زندگیمان، مبارکمان.... هر روزمان عاشقانه تر و عاشقانه تر ...

***************
متن زیر ترجمه ای هست از یک شعر انگلیسی به نام Three Gods Poems. اصل شعر اینجاست.

برگردان: گلاره جمشیدی
"سه خداینامه "

I
فرا بگیر و خروشان کن
بفریب و اغوا کن
لذت ببخش به درختان رقصان و
به دوستانی که از میان حیوانات قلمروات یافته اند...

تو
سادگی،
خلوت و رازپوشی عرضه می کنی
از دردهای زندگی.
حس می کنی،
مانند روح من در عصرهنگام
درست قبل از غروبِ آفتابِ مطلا با شعشعه های بهشتی...

بگذار همیشه چنین حس کنم
مرا با ستارگانت ببوس، با ستارگان دنباله دار...
بتاب و برافروز.
بستر عقیقیِِِ ِ رنگارنگ و مخملی ات
مرا گرم می کند.
حس می کنم درون کاشانهء خویشم...

مرا غوطه ور ساز
فرابگیر و خروشان کن
مرا بفریب و اغوا کن
به من شادمانی عطا کن آنسان که به درختان و
به عاشقان عظمتت....

II
و داستان برای هرآن چیز که می شناخته ایم
به پایان می رسد،
به حقیقت یا به باور خویش

لبخندهای دروغین مان
و قلبهای بی رمق مان
به درون این چهرهء پر هراس سقوط می کنند،
چهره ای که همگان پیش ازاین نیز دیده ایم،
و جهنمی و دیوسان می دانیمش...
همه مقدورات بر نوع بشر موقوف می شوند،
...و دیو بانگ بر می دارد،
جسورانه و آشکارا :
"بندگان ما "

چهره ما در آیینه ای پوشیده از خون و زندگی های گمشده مان
بر ما می نگرد،
حوادث پایان می پذیرند...
انهدام مادر زمین و فرزندانش،
پسر بچه اش: آدم
و دختر زیبایش: حوا

III
و حالا من دوباره اینجا هستم، تنها
در این دنیای سراسر بیم و هراس
با تقدسی کمرنگ ،
و بادهای سرد زمستانی...
آنقدر منفور که جهنم را دوبار بسوزاند،
با آتش نهفته در قلب انسانها...

شاید بهشت تنها پناهگاه باشد
اما بسیار دور....
به درازنای ابدیت،
برای آرامشی و
خلوتی ساده...

من،
قلب متلاطمم را برای تو نگاه می دارم
امید که بتوانی فشار آنرا تاب آوری
و اشکهای سنگین ِ آمیخته با خونم را
که چکه
چکه
بر بندهای کفشِ سفیدِ تازه ات
می چکد...

ما فقط کمی امید می خواهیم
و مجالی برای خیر خواهی....


Posted by گلاره at September 7, 2004 11:13 PM