November 27, 2004

شنبه- 7 آذر 1383

60000109.jpg

گوشوارهء قرمز گوشِت کن، رژ لب حنایی بزن، ناخنهاتو آلبالویی کن... این تل سرخ را هم بزن به موهات....می خوام یه نقش بازی کنی... ببینمت! آهان، حالا خوشگل شدی...
صبر کن... این انگشترو هم دستت کن... نه... این انگشت نه، اون یکی... دست چپ، یکی مونده به آخر... این چیه؟! یعنی نمیدونی؟! همچین انگشتر ِ انگشتر هم که نیست... یعنی راستشو بخوای حلقه است... حلقه چیه؟ نه، اونی که باهاش خودشونو دار می زنن نیست... اونی هم که می اندازن گردن برده می کشن نیست...یعنی هر دوی اینها می تونه باشه ها، ولی می تونه هم نباشه... بستگی داره خودت چطوری بخوای... پیش خودمون بمونه، یکی رو میشناسم این حلقه براش شد همون حلقه دار، بستش به طناب ، گردنشو انداخت توش و چارپایه و ... بعد هم تموم... یکی رو هم میشناسم براش شده همون حلقه گردن برده ها... یک نفر انداخته گردن یکی دیگه و هرجا بخواد می کشدش... اینجوریه دیگه... ولی خوب، گفتم که... تا خودت چی بخوای....

خوب این هم از این... حالا برو جلو آینه خودتو ببین! گل شدی!خورشید هم اگه ببینتت دلش آب می شه... خورشید کیه؟! چطور خبر نداری! عرض کنم که... چطوری بگم برات... خورشید همونیه که یه کم چاقه... چشماش طلاییه، گونه هاش گندمی... همونیه که صبحها وقتی بیدار می شی اول از همه بهت چشمک می زنه، همونی که اینقدر مهربون و قشنگه که مدام دلت می خواد از شاخهء آسمون بچینیش و بوسش کنی... همونیه که ماه یه عمره دنبالش می دوه تا بتونه بشینه روی زانوش و باهاش یه قل دو قل بازی کنه، ولی طفلکی هنوز بهش نرسیده...
ماه هم که لابد می دونی دیگه... نمیدونی؟ ستاره رو چی؟! خوب عجله نکن زیاد... کم کم که بزرگ بشی می فهمی... بعد که فهمیدی ازش خوشت میاد... بعد که خوشت اومد عاشقش می شی... عاشق؟! ... اینم نمیدونی؟... راستش این دیگه یه کم سخته... یه کم که نه... خیلی سخته... اصلا اینطوری نمی شه... بیا جلوتر... آهان بیا... سرتو بذار روی پاهام، دستات رو هم بذار توی دستام... حالا شد... خوب، کجا بودیم... عاشق ... آره... چطوری بگم ...ببین! این کوهها رو می بینی جلوتن! اینا بیشتر وقتا قهوه ای هستن... گاهی هم سبز... چرا؟ چونکه عاشق نیستن... هروقت آلبالویی شدن بدون که حالا عاشقن... یا مثلا این آسمون... می بینی! خاکستریه... گاهی هم آبی.... ولی وقتی رنگ شفق شد، یعنی کار تمومه.... یه رنگهایی هستن که میشه باهاشون عشقو فهمید...
partly_sunny_md_wht.gif
من؟! آره ... من هم ... خوب... یعنی... چه جوری بگم برات...یک روز صبح از خواب پاشدم... رفتم جلو آینه موهامو شونه کنم که دیدم... دیدم گونه هام قرمز شده... لبهام آلبالویی... اولش ترسیدم.... ولی بعد یادم افتاد دیشب خواب دیدم که یه نفر اومد و بوسه زد رو لبهام....اول لبهام سوخت... فکر کردم آتیش گرفته، ولی بعد دیدم طعم آلبالو می ده...آخه من آلبالو خیلی دوست دارم. بچه که بودم یه دختر دستفروش بهار که می شد آلبالو و توت فرنگی می آورد تو کوچه مون می فروخت... من همیشه کلی ذوق می کردم... می گفتم برات ... آره... اون روز صبح فهمیدم یه اتفاقهایی داره تو دلم می افته... یه کسی اونجا تو سرم، توی گلوم، توی گوشهام، تو انگشتهام داشت مثل نبض میزد... تالاپ، تالاپ... نمی دونم... اولش گفتم شاید الکیه... شاید کم کم از تپش بیافته، گونه هام دوباره سفید بشن و لبهام بیرنگ، مثل همون قبلترها ... فرداش شد... باز رفتم جلوی آینه... گونه هام قرمز بود... لبهام آلبالویی... پیشانیم صورتی... شقیقه هام حنایی... چانه ام گلبهی...
... و فرداش صدام، نفسم، عطرم... و بعد شعرم، صدای سازم.......
من داشتم سرتا پا رنگ عوض می کردم... جالب بود... نه؟! می دونستم همه چیز زیر سر همونیه که شب اومد تو خوابم و... چطوری بگم برات... باید خودت بودی و می دیدی....
دیگه رژ لب و لاک و ... هیچی به کارم نمی اومد... خودم به همه چیز رنگ می دادم، دست می کشیدم روی گلها و گلبرگهاشون قرمز می شدن... پا می ذاشتم تو خیابونها و درختها سرخ می پوشیدن... به آسمون که نگاه می کردم شنگرفی می شد... به صدای پرنده ها که گوش می دادم، همه شون سینه سرخ می شدن و آواز قرمز می خوندن...اینطوری همه چیز از احساس من رنگ می گرفت....اونوقت بود که فهمیدم چرا خون قرمزه... قرمزه چون عاشقه... عاشق اون کسی که خون بهش جون می ده، اگه عاشقش نبود که یکریز تو رگهاش بالا و پایین نمی دوید تا زنده بمونه و بتونه اونم عاشق بشه... فهمیدم چرا شقایق قرمزه... چون عاشق اون خاکیه که توش ریشه دوونده... فهمیدم چرا رز، چرا ماهی سفرهء عید، چرا سیب ... و چرا رنگ گونه ها ی " او "...
...فهمیدم که فقط در امان عشق، می شه نشست پشت میز و شیرینی های هلالی و شیر گرم خورد و خندید... هدیه های صبحگاهی را از زندگی پذیرفت و به پیرزن روستایی سلام گفت... توی غار نشست و آتیش روشن کرد آواز خواند... به قهوه زارها و خرمنهای گندم بوسه داد و راز تسبیح و رقص ستاره رو دانست و نخستین جرعهء سوزان اکسیر زندگی رو با شادی تمام فرو داد... اونوقته که همه چیز طعم دارچین می گیره و عطر رازیانه....
بعد من و او شدیم دو تا گیلاس! افتادیم مثل گوشواره تو گوش آسمون... آسمون صدای خنده هامونو شنید، برق زد، رعد کشید، بارون گرفت، ریز ریز زد به زمین، زمین سرخ شد... آدما سرخ شدن... عشق، همه دنیا رو رنگ کرد....

... و حالا .... " سخن از گیسوی خوشبخت من است... با شقایق های سوختهء بوسهء او " ...
daisies_waving_md_wht.gif

Posted by گلاره at November 27, 2004 11:16 AM
Comments

آره قصه قشنگی است مثل همه قصه ها که توش همه چیز خوب است و قشنگ است؛باز خوبه این قصه ها هست ، باز هم بگو از سرزمینی که آدمهایش بلدند سرخ بشوند .

Posted by: parastoo at November 27, 2004 03:59 PM

سلام علیکِ ایتها المجنونه ! ... در دیار سرخهای آسمانی ، مجنونها و لیلی ها آن قدر توی سرخی های شادمانه گم می شوند که نه لیلی می ماند و نه مجنون !...همه چیز سرخ سرخ می شود همین ! ...آن وقت توی هر لحظه توی هر موجودیتی هم لیلی می بینی و هم مجنون !... جنسیتها رنگ می بازند و سرخ می شوند ! ....آن وقت دوست داری ئائ بزنی : آی عشق /آی عشق / چهره آبیت پیداست ! .... چرا ؟!...چون هیچ آبی ای به اندازه این سرخ آسمانی نیست !! ... سرخهای آبی ...آبی های سرخ عین خود جنون !...شا دباشی و برقرار

Posted by: سيامک at November 27, 2004 05:08 PM

گلاره جان! عجب آپديتي بود اين! عالي بود عالي.... اين روزها خيلي به فکر اين بودم که طفلک آنهايي که عاشق نيستند! شاد باشي به سيامک خيلي سلام برسون.

Posted by: Sara at November 27, 2004 10:59 PM

سلام دوست عزیز ! خیلی خوب بود ....سمت ما هم بیاین.

Posted by: آمیرزا قلمدون at November 28, 2004 01:15 AM

گلاره عزیز بسیار زیبا و تحسین برانگیزبود /منتظر حضور سبزت هستم /ایام به کام شما نازنینم ...

Posted by: Afsaneh Esmaeili at November 28, 2004 09:14 AM

سلام...
آخیش...کلی دلم حال اومد...و کلی تر لذت بردم...البته انتظار اینو نداشتم که همچین چیزی اینجا بخونم...
عشق و آلبالو و بوسه و گیسوی پریشان که در باد مدام این طرف و آن طرف می تابد...این قصه ها...این قصه ها برای که داشت تعریف می شد؟خورشید و ماه و...گمان کنم خورشید دنبال ماه می دود که برسد و نه...نمی رسد...خورشیدی که تلاش می کند همه ی نورش را بریزد توی حلقوم ماه و ماه...همیشه که فرار می کند...وقتی هم که به هم می رسند دیده ای که چطور همه ی نور خورشید را یکجا می بلعد؟...این هم یک قصه ی دیگر که باید تعریف کرد!
موفق باشید و همیشه عاشق...یا علی

Posted by: mohsen at November 29, 2004 09:10 AM

سلام بانوي خوابهاي طلايي...و ترانه هاي آلبالويي.. خيلي به موقع آمدم... عالي بود...

Posted by: tabassom at November 29, 2004 04:54 PM

عزیز مهربان سلام. چقدر تو عاشقی! کاش همه از تو و سیامک یاد بگیرند و گلهای عشق رو تقدیم هم کنند. از عشق نوشتن کار هر کسی نیست. فقط عاشقا می تونند این کارو بکنند. نوشته ات زیبا و عاشقانه بود. وقت کردی به این دوست هم سری بزن و از عشق بنویس: cinemaazadi.persianblog.com

Posted by: سیما at November 29, 2004 05:31 PM

سلام.خواندم مثل هميشه دقيق و زيبا...رد گم كردني زيبا!!! براي هر دو آرزومندم.!!!شاد باشيد

Posted by: سايه هاي شرجي at November 30, 2004 02:42 AM

سلام تا اونجا خوندم که گفتی یک روز صبح بیدار شدی .یک خورده چسبناکه و لی وقتش رو ندارم بعد سر فرصت میخونم.معذرت

Posted by: mehran at November 30, 2004 10:04 AM

هيچ وقت يادم نمي آيد آلبالويي بوده باشم! يادم نمي آيد....گلاره بانو من شديدا طرفدار اين مدل نوشتن هستم كه اينجا خوندم و فعلا مخيله ام گير كلماتت هست! ممنون عزيز!

Posted by: ميثم يوسفي at November 30, 2004 11:50 AM

گلاره عزیزم،
نوشته ات بسیار لطیف و زیبا و پرمفهوم بود، با این قلم قشنگ و مسحور کننده ای که دارای نه تنها بهت تبریک میگم بلکه از داشتنت هم یه دنیا کیف میکنم و به خودم میبالم. باورنمیکنم تو همون گلاره گلی کوچولوی ملوس و جیق جیقوی دیروزی باشی که جیقهای قرمز تندش امروز به ترانه های عاشقانه آبی آروم و ملایم بدل گشته . حالا می فهمم که چرا همیشه ازم میخواستی قصه عشقم رو دوباره و سه باره و صدباره برات بگم و هیچوقت از شنیدنش سیر نمی شدی. خوشحالم که امروز خودت طعم شیرینش رو با دل و جون احساس میکنی ، عزیز دلم برات آرزو میکنم که همیشه در حلقه این عشق گرفتار بمونی .

مهوش (پرنده گرفتار در عشق)

Posted by: Mahvash at December 1, 2004 09:24 AM

آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي عشق.....اييييييييييييييييييي عشق........چهره سرخت پيدا نيست.........................

Posted by: حديث at December 2, 2004 06:53 PM

ای عشق همه بهانه از توست ........من خامشم این ترانه از توست.
درضمن:
اگر باشی چو "مهوش" صاحب هوش....
بکن این گفته را آویزه گوش..........
نباشد زندگی بی عشق جایز.......
چو نَبوَد خوشدلی بی عشق هرگز........

مهوش (مرغ عشق)

Posted by: Mahvash at December 2, 2004 07:19 PM

سلام ........ (خودم به همه چیز رنگ می دادم، ) اين جمله أخر جمله ها بود . ميخوام بنويسم اين حس شما هميشه مستدام باد . أري با عشق ميتوان معناي بودن رو فهميد .... موفق باشيد ززز( ببخشيد اين صفه كليد من حروفو بد ميز نه نتونستم هر دي كه ميخواستم بنويسم . ذس هر دي كه ىوست ىاشت ءو \وشتم )

Posted by: أفتاب مهتاب at December 2, 2004 08:54 PM

dobare albalouyiye khunam bala raft! cheghadr lezat bakhshe in neveshte baram!

Posted by: meisam yousefi at December 4, 2004 02:32 PM

سلام بانو . همیشه به اینجا میام و همیشه برای تو و آقای دکتر آرزوی خوشبختی میکنم شما دو تا می تونید سرمشق خوبی برای همه ی عاشقا باشید
من لینک شما رو گذاشتم شما هم لطف کنید منو بذارید ممنون

Posted by: سودابه مهيجی at December 7, 2004 10:39 PM

گلاره گلی کجائی، سراغ ما نمیآیی ؟
لا اقل ایمیلمو جواب بده عزیزم .

مهوش (پرنده منتظر)

Posted by: Mahvash at December 9, 2004 07:15 AM

I found some interesting about subj, look at it. www.eddiereva.com

Posted by: eddireva at December 9, 2004 07:15 AM

salam jeddan lezat bordam darzemn tasviraye motaharek zire neveshtehat kheili jaleb bood

Posted by: binam at December 10, 2004 09:16 AM

سلام.خوبي گلاره جان؟/متن قشنگي بود. طوريكه بي اينكه بفهمم چه جوري بي وقفه خوندمش. روون بود و يكدست و زلال. مثل جريان رودخونه تو دل كوه. آخه عشق بدجوري روونه. و قلم تو هم به اثبات روونيش كمك كرده. هميشه پايدار باشي.

Posted by: ليلي at December 11, 2004 12:18 AM

eshgh!!!........in hame doroogh???...va in hame delbastegi be aanche haghighatan nist....nist....nist....nist!

Posted by: sosan at December 13, 2004 09:41 PM

سلام.به گلاره عزيز-خوبيد؟آقاي دكتر چطوره...سلام منو برسون...اين روزا به اين فكر ميكنم كه ادم چقدر و تا كي ميتونه عاشق باشه...عاشق بودن تو دنياي مادي به نفعشه يا نه؟اصلا تو اين معامله ميشه نفع و ضرر در نظر گرفت يا نه؟يا اينكه اگه خواستي عاشق بشي پيه همه چيزو بمالي تنتو بري جلو... حرفم مسخرست!!! آخه مگه دست خودته كه بخاي بعدش تصميم بگيري....ميشه عاشق شدنو يه هنر دونست؟ببين هر چي جواب بدي از تو همون جوابا بازم سوال در مياد...تسلسله...بايد اين تسلسلو شكوند بايد اونقد جواب واسه سوالا پيدا كرد كه سوالا خسته شن...كه هر چي ميمونه جواب باشه.جوابا بايد سوالا رو ببلعن...برگه هاي امتحانيه يه عاشق بايد همش جواب باشه...بايد سوالا رو خط زد...بدون اينكه سوال مطرح بشه بايد جواب پيدا كرد؟ميشه؟بهم بگو؟؟؟؟؟دل رفت و ديده خون شد تن خست و جان برون شد///في العشق معجبات‌‌ُ ياتين بتوالي...راستي لينك منو هم بزار...آريوبرزن تنهاست...اگه ممكنه آي دي منو اد كن تا آپديت شد راحت با خبر بشيد...خب بر قرار باشي

Posted by: هادي at December 16, 2004 01:27 AM

سلام خانومي...خوبي؟ دختر نارنج و ترنج ! من كه هر چي شماره منزل رو مي گيرم بر نمي داري!!نكنه بيست و چهار ساعته كلاسي!! بابا زبان!!بابا فغانسه! بابا استاد!!!
از بس شمارتو گرفتم تلفن بيچارت به صدا در اومد‎ ه !باور نمي كني از كالر آيديش بپرس....
سلام من را به آقاي دكتر برسون....
هماره شاد باشي!!

Posted by: سميرا at December 18, 2004 08:20 AM

آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
زیبا مینویسی ...خوشحالم که کشفت کردم...درود

Posted by: arash shafai at December 19, 2004 05:42 PM

سلام. چه زيباست واژه هاي عاشقانه ات با سيامك عزيز. شاد باشيد.

Posted by: ضياء- شعر روز at December 21, 2004 05:15 AM

سلام گلاره و نارنج طلا! اسم ات خيلي حالت ِ خاصي داره. و قرمز شدن و سرخ شدن و سوختن ِ گونه و گوش و لب احساس ِ تب آلوده گي كردن و ... چه حس هايي رو ياد ِ آدم مي آره اين نوشته ت. و سخاوت از شماست. و قربان ات. و موسيقي‌يِ قشنگي كه داري

Posted by: سهيل قاسمي at December 21, 2004 05:02 PM

سلام بروی ماهت!

Posted by: Mahvash at December 22, 2004 01:06 AM

خودت خوبي

كه خدات از آواز ني و

نماز ملائكت آفريده است

درست مثل حرير خنكاي هزار پسين درست

هم در يكي فراغت از اندوه آدمي

من كه كسي نيستم

باد آورده ي بي قرار علاقه اي

به درمانده ي دمي

بي راه رفته گم از گور خويش

همينش درست

يا تكلم تسخير غيب الخاص حي

Posted by: roxh at December 22, 2004 11:48 PM

سلام... حميد گفت البته چند روز پيش كه انگار شاكي بودين از من ... اما ... منظور من اون چيزي نبود كه شما برداشت كرديد ... به حميد هم گفتم من نظر خودم رو بيان كردم با احساس ايشون اصلا" هم كاري ندارم ... به هر ترتيب اگر موجب رنجشي شده ام معذرت مي خوام ... حميد مي دونه من حالم آنقدر ها خوب نيست كه بنشينم عذرخواهينامه بنويسم... اما ... نوشتم تا رفع كدورتي شود ... اگر شود!

Posted by: سوسن at December 24, 2004 09:15 AM

راستي عيدتون مبارك!

Posted by: سوسن at December 24, 2004 09:16 AM

اون خورشيد درخشان بينامتني ات من و كشته جيگيلم...

Posted by: حديث at December 27, 2004 02:27 AM

سلام خواهر افتابی ام...خوبی ...می بینم که چنان در خورشید غرقی که حتا ..نمی بینی که ممکن است شعله هایت پر آدمهای بی مقدمه و ساده ای مثل من را بسوزاند...شما دوتا یواش یواش دارید تبدیل میشید به...نه!گوش نامحرم زیاده ...یه وقتی به خودتان و سیامک میگم...در ضمن مدتها بود...مدتها بود...مدتها بود لذتی از نوشته ای این چنینی نبرده بودم...همیشه افتابی و عاشق باشید ...یا عشق...و از ما هم به مهربانی یاد آرید

Posted by: امیر مرزبان at December 29, 2004 12:33 PM

خیلی عالی بود عاشق...سایتو بندازرو ما...

Posted by: بابک at December 31, 2004 05:04 PM

عاشق بود...

Amirhusein Fa From Orkut

Posted by: َامیرحسین at December 31, 2004 05:07 PM

Hello folks nice blog youre running

Posted by: lolita at January 20, 2005 05:54 AM

همین دیگه....آدمهایی مثل تو اند که آدمهای مثل منو دیوونه میکنن دیگه..نمیشه من این متن رو بخونم و اشک تو چشام نیاد آخه..بابا پس این لیلی من کو..کجایی عزیزم..قربونت برم یه گوشه چشمی به من خاک درت بنداز..به جون داداشم اگه دوستم نداشتی نمیذارم صبحهاکه از روزنه امید منو ازپشت پلکات آروم میاری بیرون .ببینی که دیشب تا صبح پشت اون دیواربرات ستاره چیدم..فقط یه گوشه چشم......

Posted by: بابک at January 20, 2005 07:28 AM

خیلی خیلی قشنگ بود...

Posted by: golesoo at January 28, 2005 07:33 PM

سلام بر عشق، خيلي زيبا يود. منهم از عشق مينويسم.

Posted by: Mammad at January 31, 2005 08:38 AM

کاشکی دخترای کوچولو هیچوقت بزرگ نمیشدن.
وقتی کوچولو هستن دخترای باباهاشونن
وقت بزرگ میشن. میشن صدای پای آب. همیشه اینجان ولی هرگز اینجا نیستن.
کاشکی دختر کوچولو ها همیشه کوچولو میموندن. شیرین و آتیش پاره
وقتی بزرگ میشن دیگه آتیشم اونها رو بر نمیتابه.
کاشکی ما همیشه کوچولو می موندیم.
زندگی رو میگفتیم بره ارزونیه دختر گنده ها و پسر بزرگا بشه.
ما چیکار میکردیم ؟ خوب معلومه
منتظر تابستون میموندیم تا برامون آلبالو بیاره.
بعدشم میشدیم خاطره و همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشد

Posted by: آرش at February 4, 2005 03:19 PM