سلام!
متن زیر ترجمه ای است از شعر Tulips اثر سیلویا پلات (Sylvia Plath )شاعره معاصر انگلیسی...

"لاله ها"
سيلويا پلات (1963-1932)
برگردان:گلاره جمشیدی
لاله ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر برف پوش...
من آرامش را می آموزم،
در سکوت خویش می آسایم
همانگونه که نور
دراز می کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه ام را به بیهوش گرها
و بدنم را به جراحان...
آنها سرم را گذاشته اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقهء بیچاره
ناچار است همه چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می روند و عبور می کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می کنند چون ساده لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهایشان کار می کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...
بدنم برایشان ریگی است،
مانند آب نگاهداریش می کنند،
نگاهداری از ریگها باعث سرریزشان می شود
باید صاف و صیقلی شان کرد، به آرامی...
مرا با سوزنهای براقشان بی حسّ می کنند
مرا خواب می کنند،
اکنون من خویش را گم کرده ام
من یک بیمار مسافرم
قالب شبانه ام، چرمین و نفوذناپذیر،
مانند یک جعبه سیاه قرص...
لبخند همسر و کودکم، آشکار در عکس خانوادگی.
لبخندشان به پوستم جذب می شود،
این دامهای خندان کوچک...
من، گذاشته ام اشیاء بگریزند.
یک قایق باری ِ سی ساله،
سرسختانه بر نام و نشانی من می آویزد.
آنها مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدوده اند
هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم،
تماشا کردم: سرویس چایی ام را
گنجهء لباسهایم، کتابهایم را،
غرق شده و فرورفته،
و آب از سرم گذشت...
من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام...
من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،
از نامی
و پشیزی...
این همان چیزی است که مرده را در بر می گیرد،
من درکشان کردم
دهانهایشان را بر آن می بندد،
مانند لوح آیین عشاء ربانی...
لاله ها بسیار سرخند در وهلهء نخست،
آزارم می دهند.
حتی از میان کاغذ هدیه ها،
می توانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم
درخشان،
میان قنداق های سفیدشان
چونان کودکی هراسان.
سرخیشان با زخمهایم سخن می گوید،
با هم رابطه دارند.
چقدر زیرکند
به نظر می آید شناورند،
گرچه مرا زیر بار خود خم می کنند.
آشفته ام می کنند با زبان تندشان و رنگشان
یک دوجین لاله قرمز قلاب می افکنند دور گردنم.
هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،
و اکنون دیده می شوم.
لاله ها به سمت من
و پنجره پشت سرم،
می چرخند.
آنجا که روزی نور به آرامی پهن می شد
و به آرامی از میان می رفت
و من خود را می بینم:
خوابیده، مسخره، سایه ای تکه تکه
مابین چشم خورشید و چشمان لاله ها،
و بی هیچ چهره ای.
من خواسته ام که خود را محو کنم،
لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند.
پیش از آمدن آنها نسیم آرام بود،
می آمد و می رفت،
دم به دم،
بی هیچ های و هوی،
آنگاه لاله ها فضا را آکندند
چون قیل و قالی مهیب
و اکنون هوا گره می خورَد و چرخ می زنَد به دور آنها،
بسان رودی.
گره می خورد و چرخ می زند
به دور توربینی مغروق و پوشیده از زنگار سرخ !
آنها حواسم را جلب می کنند،
حواسی که شادمان بود،
بازی کنان و آسوده،
بی هیچ سرسپردگی بر خویش...
حصارها نیز انگار خود را گرم می کنند.
لاله ها باید پشت میله ها باشند،
مثل حیوانات دهشتناک.
آنها باز می شوند،
مثل دهان گونه ای گربه بزرگ آفریقایی
و من از قلبم با خبرم،
باز و بسته می شود،
جام شکوفه های سرخش
از عشق نابِ من تهی می شود،
آبی که می نوشم گرم است و شور،
مانند دریا...
و از سرزمینی می آید بسیار دور،
چونان تندرستی....
من اکنون یک تارک دنیایم / و آب از سرم گذشت / من خواسته ام که خود را محو کنم / در سکوت خویش می آسایم/ .../خیلی زیبا بود گلاره بانو!
Posted by: meisam at December 29, 2004 12:40 PMسلام.واقعا زيبا و روان ترجمه ميكنيد.راستي دارم يه شعر رو منم ترجمه ميكنم كاري كه عاشقشم كمكم ميكنيد؟ به داداش ما هم سلام برسونيد بغل بغل...شاد باشيد
Posted by: سايه هاي شرجي at December 29, 2004 11:26 PMسلام نازنین. دستت درد نکنه . چه شعر بلندی رو انتخاب کردی. اگر وقت کردی در چالش واژه هم شرکت کن.هم تو هم سیامک. پیرایه جان سفارش مخصوص کرده. امیدوارم شاد باشی. منم تازه کردم. قربانت.
Posted by: سیما at December 29, 2004 11:29 PMگلاره بانو هميشه بي نظيره...چه تو شعر و چه تو ترجمه شعر...
شاد باشي عزيزم...
میخواستم نیام سراغت...چون وقتی میای سراغم ، که میخوای بیام سراغت...اما دلم نیامد که دیگه نیام سراغت......
گلاره گلی عزیز، ترجم ات را خواندم با متن انگلیسی هم مطابقت داشت اما همینطور که قبلا برایت نوشته بودم من فکر میکنم ترجمه شعر نه تنها کاری خلاقه نیست بلکه هرقدر هم مترجم امین باشد باز جوهر شعر اصلی و منظور شاعر بیان نمیگردد. نوشته های خودت را بمراتب دوستر میدارم.
:{ آدم ياد مردن ميافته!
Posted by: Sara at December 30, 2004 07:01 AMگلاره جان دست مريزاد ! بسيار زيبا بود . شما که انقدر خوب شعر را احساس می کنيد و برگردان ، چرا در چالش شعر واژه شرکت نمی کنيد ؟ می دانيد که از نظر درونمايه شعر توليپ و شعر درختان زمستانی تقريبا ً در يک رده قرار دارند ؟ منتظر کار شما هستم و همچنين کار سيامک عزيز ... با اينکه می دانم سرش خيلی شلوغ است . سپاسگزلر می شوم اگر به من يک خبری بدهيد .
و باز هم ،
دست تان توانا باد !
چه عجیب بود این شعر !
Posted by: پرستو at December 30, 2004 05:51 PMtarjome ziba bood mesle shamloo ro ab boodi
tabrik migam banooye ziba
tarjomeye sher khod afarineshist digar
besyar sepas be khatere zahmatet
sabz bashid sabzo aftabi
Posted by: faramarz at December 31, 2004 08:04 PMاکنون من خویش را گم کرده ام/
من یک بیمار مسافرم/
قالب شبانه ام، چرمین و نفوذناپذیر،/
مانند یک جعبه سیاه قرص.../سلام...
لام.............بار اول هست که به اینجا میام و با یه ترجمه خوب روبرو شدم............یه دست مریزاد..............بر مرادتان سلطنت کنید.............یا علی
Posted by: arshia at January 1, 2005 03:48 PMسلام بانوی بزرگوار ...
انتخاب قشنگ و ترجمه ی خوبی است. ِکجاهایی هم که حظ بیشتری بردم. جاهایی مثل:
(نگاه کن همه چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر برف پوش...)
و بهره برداری هوشمندانه از واژآرايی (م) در (من آرامش را می آموزم) و (س) در (در سکوت خویش می آسایم) و (هاء) در (من هیچکسم، / من هیچ ندارم برای این هیاهو) و (شِن) در (آشفته ام می کنند با زبان تندشان و رنگشان) و خيلی جاهای ديگر که قدرت کلام را بيشتر کرده.
اما يکی دو جا هم مثل (من هیچ گلی را طلب نمی کردم) و (این همان چیزی است که مرده را در بر می گیرد) کمی به زبان خبری نزديک شده اند که شايد بشود با تمهيداتی آنها را به قدرتمندی ساير جاها درآورد.
به حر هال! باز هم ممنون بابت لذتی که سخاوتنمدانه با نوشته هايتان می بخشيد ...
ولی کاش متن اينقدر تلخ نبود ...
هوس يه فنجون قهوه کردم که با شير و شکر شيرين شده باشه ...
سلام ... ترجمه بسيار زيبايى بود ... شاد و موفق باشيد
Posted by: ياس هاى آرام at January 2, 2005 07:37 PMنارنج طلای قشنگم فدات شم، گرفتار تهیه کارتهای سالگرد هستم بهمین علت آپدیت نکردم تا نزدیک سالگرد بشه و اون کارتها رو بذارم. از سایتی که برام فرستادی ممنون ، درضمن سایت زنان شاعرو دیدی یا نه؟ اونو اینجا هم برات می فرستم . اول روی کلمه poets کلیک کن بعد روی عکس من سپس شعر عاشقانه ای رو که برای بزرگترین عشق زندگیم سروده ام بانگلیسی بخون ، فارسی اونو میتونی توی کتاب شعرم پیدا کنی. قربونت برم.
مهوش (پرنده غزلخوان)
www.poetryofiranianwomen.com
بعد از چند بار خوندن به این نتیجه رسیدم که هم شعر خوبه هم ترجمه. من چی بگم؟
مرسی از ترجمتون. فقط کاش عکس بزرگتر بودن!
نمي دونم چرا. اما حس كردم پلات اينو قبل خودكشيش نوشته.پايدار باشي.
Posted by: ليلي at January 3, 2005 11:31 PMدر شهر ما گناه بود عشق و شهريار ..........زنداني ابد به سزاي گناهش است
Posted by: iman m nezami at January 4, 2005 01:41 AMخيلي خوب بود خواهر! و ممنون ... جز اين چيزي اگر ميشه گفت بگيد كه بگم
Posted by: Lord at January 8, 2005 06:25 PMآنها سرم را گذاشته اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
........سلام.......دستتون درست...........یاحق
الهی جگرتو برم، از آمدنت خوشحالم و تو را من چشم در راهم .
من نگاه مهربانم را که از اعماق جانم ریشه میگیرد ، جاودانه تا بصبح انتظارت میدوانم باز.
مهوش (پرنده منتظر)
گلاره جان ،
بدیدارم بیا چشم انتظارم.
اما نه باین صورت که فقط سلامی بکنی و دربری. به عشقت هم بگو. من برخلاف تو که ماهها روی پرده هستی زود زود رنگ عوض میکنم.
salam khanoomi khoshgele/dele man ham kheili tang shode/ omidvaram age baraye shere alavi oomadam sari bebinametoon/salam faravan be hamsar gerami beresoon
Posted by: naghmeh at January 13, 2005 01:44 PMHello folks nice blog youre running
Posted by: lolita at January 20, 2005 05:54 AMسلام...اگه رد پای عاشقی مث تو تو بلاگم بیاد همه جاروبراش گل بارون میکنم...شاد باشی...
Posted by: بابک at January 20, 2005 07:31 AMسلام عروس مجرب...منم حديث..حالا كه فراموشخانه را محو كرده ام حتي از اين دنياي مجازي دلم ياد تو كرد...اينجا زمستان است..نگاه كن كه همه چيز چقدر سفيد است...به من سر بزن...آدرسي كه برايت گذاشته ام آدرس بلاگ كوچكي است كه قرار است كلا دوهفته عمر داشته باشد....بي شعر و شوريدگي!
Posted by: حديث at January 21, 2005 07:56 PMواي كه اين آهنگ چقدر فجيع قشنگه!
Posted by: ليلي at January 24, 2005 11:16 PMسلام و عرض ادب...
اشعار سيلويا پلات نظر دادن نميخواهد...ميخوانيم و لذت ميبريم...هم از شعر و هم از ترجمهي تقريبا بي نقص شما...
يا علي
دوست عزیز شما سیلویا پلات رو خوب ترجمه کردین. لذت بردم اما یه پیشنهاد کوچولو دارم . سیلویا پلات زبون بسیار بی شیله پیله ای داره مثل فروغ خودمون وقتی ترجمش میکنی بذار کلماتش قلمت رو تکون بدن اصلا سعی نکن واژه هایی رو که بکار میبره ترجمه کنی بذار گوشت اول صداشو بشنوه بعدش قلمت رو بذار بچرخه. من همیشه آرزو داشتم که یه روزی بتونم صداش رو بشنوم . اما مثل اینکه باید فقط زن بود تا بشه این کار رو کرد. اما تو حتما موفق میشی حتما. وقتی داری ترجمش میکنی یادت نره که سیلویا خیلی حساس بود برای همین هم بیشتر از 30 سال دووم نیاورد. یادن باشه که لاله ها همون چیزهایی هستن که الارغم زیباییشون زیاد عمر نمی کنن. یاد باشه که مرگ یک لاله عین زندگیه. من میخوام این صدا رو توی ترجمه تو بشنوم .
پاینده باشی(آرش)