April 25, 2005

دوشنبه- 5 اردیبهشت 1384

روزهای عجیبی است... از کوچه ها و خیابان ها که رد می شوی، کوچک و بزرگ، پارچه به دست، زیر درختهای تازه جوانه زده، بهار نارنج جمع می کنند... شاید برای خوشتر شدن طعم چای یا از بین بردن عطش گرمای زودرس تابستان با جرعه ای شربت بهار....
این روزها، وقتی که نیستی، کسانی هستند تا نگذارند تنهایی زیاد آزارم دهد..... ژرژ ساند، کلارا شومان، فروغ فرخزاد، سیلویا پلات....
ژرژ ساند و سیلویا پلات ترجمه می کنم، کلارا شومان می نوازم، فروغ می خوانم و... زنان زندگی ام که همه ناگفته های مرا گفتند و نانوشته های مرا نوشتند و ناسروده های مرا سرودند و ناساخته های مرا ساختند و ....

images3.jpg

ترجمهء شعری از سیلویا پلات:

« توت فرنگی های تلخ »

تموم صبح توی مزرعهء توت فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف زدن،
و ما چمپاتمه زنون میون ردیفها
گوش دادیم.
شنیدیم که سردستهء زنها گفت:
« خارج از نقشه، بمبارونشون کنین .»
خرمگسها وزوز کردن
مکث کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی ها
غلیظ و ترش شد.

ماری آروم گفت:«من یه پسره رو دارم،
اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت،
هر اتفاقی اگه بیفته... »

آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه
گرگم به هوا بازی می کردن و می خندیدن
توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می کردن و می دویدن
از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج بیل زدن به کاهوها و
هرس کردن کرفس ها.

زن گفت: «طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می کردیم .»

« این کارو نکنین !»
دخترک،
با گیسوای بافتهء طلایی،
التماس کرد.
چشمای آبیش توُ وحشتی مبهم شناور شد،
بی تابانه گفت:
« نمی فهمم چرا شما
همیشه اینجوری حرف می زنین ...»

زن به تندی غُرید:
«اَه ... دست وردار، نِلدا!»
و ایستاد،
مثه یه فرماندهء بی رمق،
توُ یه لباس کتونی رنگ و رو رفته
از ما پرسید:
« چقدر چیدین؟»
مجموعشو توی دفترچه اش ثبت کرد،
ما همه برگشتیم به چیدن و بیل زدن،
زانو زدیم جلوی ردیفها و
برگها رو درو کردیم،
با دستای سریع و کاربلد
توت فرنگی هایی رو
که قبلا محافظشون بودیم،
رگ زدیم،
و بین انگشتای شست و سبابه،
ساقه ها رو قطع کردیم ...

Posted by گلاره at April 25, 2005 11:06 PM
Comments

هه در کوچه باد می آید این ابتدای ویرانی است. آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد.

Posted by: mehran at April 26, 2005 12:35 AM

گلاره جان از آشناییت خوشحال شدم و ممنون

Posted by: sara at April 26, 2005 02:07 AM

جگرتو برم یکی از زنهای زیبا و در عین حال فعال زندگیت رو یادت رفته اینجا نام ببری اونهم اسمش گلاره گلی هست .

Posted by: Mahvash at April 26, 2005 07:55 AM

چه خوبه وقتی توی همه لحظه های آدم عطر بهار نارنج بپیچه وقتی پر بشه از زمزمه های شعر فروغ و ..... سلام گلاره عزیز!

Posted by: ساحل at April 26, 2005 11:02 AM

leonard kohen az ghalam oftaad!!!!kenare inhame karhaaye khoob sedaye kohen ham eksire ajibist.....dastet dorost banoo....

Posted by: mirzaa ghalamdoon at April 26, 2005 12:49 PM

هر وقت یک چیز با شکوه در حال شکل گرفتن هست. من واقعا گوشهام تیز میشه این شاید به این خاطر باشه که من هم از بچگی عادت داشتم با بهارای نارنج (که از با شکوهترین چیزها به حساب میان) گردنبند و دستبند بسازم. دوست عزیز . این ترجمه واقعا به اندازه بهارهای نارنج با شکوه بود. واقعا داری زبون مخصوص خودت رو پیدا میکنی و این چیز بسیار با شکوهیه. فکر میکنم این زبون مخلوطی باشه از صدای سیلویا پلات( که مثل صدای بارون هست توی یه شب بهاری) و بوی بهار نارنج که از بهاری ترین و عاشقانه ترین چیزهاست.
دوستی میگفت "هر وقت آرزو میکنم کاشکی مثلا این شعر رو من میگفتم یه چیز جدید در من خلق میشه که مثل هیچ چیز دیگه نیست" . اطمینان دارم اگه جای تو و فروغ رو مثلا با هم عوض میکردن اون حتما آرزو میکرد کاش مثل تو شعر میگفت. این خصلت هنرمنده. هنرمند عاشق چیزهای زیبا میشه انقدر که دلش میخواد با اونها یکی بشه.
این عشق و آرزو سر انجام هنرمند رو به تخت سلطنت خودش میرسونه جایی که هیچکس دیگه نرفته تخت سلطنتی که گاهی هم مثل داستان لوبیای سحر آمیز شبیه یه درخته. من احساس میکنم که تا اونجا راه چندانی برات باقی نمونده. میدونم که این عطر بوی بهار نارنج سر انجام تو رو به بالای درختت میرسونه. منتظر کارهای دیگرت هستم.
ارادتمند (آرش)

Posted by: Arash at April 26, 2005 03:53 PM

سلام عزیز!مطالب زیبایی در بلاگتون دارین که برام جالب است.سری هم به ما بزنین

Posted by: مسعود at April 26, 2005 07:24 PM

سلام گلاره خانم!خیلی از آشناییتون خوشبختم و خوندن مطالب قشنگتون برام عادت شده.نگفته بودین کدوم شهرین؟بهرحال خوشحال میةشیم که میزبان خوبی برای همسایه هامون باشیم...منتظر مطالب قشنگترتون هستم...مسعود

Posted by: مسعود at April 27, 2005 06:33 PM

سلام گلاره جان؟ خوبی؟/فکر می کنم این بهترین راه است برای آنکه از تنهایی ات نقب بزنی به خودت. همان طور که خودت گفته ای ناسروده ها و نانوشته ها و ....ترجمه ی خیلی خوبی بود./پایدار باشی.

Posted by: leily at April 29, 2005 06:00 PM


سلام بانو.... چقدر اينجا را دوست دارم ولی نميتونم هيچوقت کامنت بذارم... :(

Posted by: elahe naz at May 1, 2005 12:14 PM

سلام. من كه يادم نميره به پيانو مهمانمان نكردي!!!!

Posted by: م.آشنا at May 2, 2005 04:43 PM

و آن ها همچنان راجع به روس ها حرف ميزنن

Posted by: saeed amiri at May 3, 2005 01:13 PM

سلام! اگر خواستي بيا و يادداشت هاي روزانه يك زن را بخوان كه شايد داستاني شدند.

Posted by: mehrbanoo at May 3, 2005 05:07 PM

من بايد از نوشته های شما و سيما ياد بگيرم خيلی ادبيات قوی داريد موفق باشيد خانم سيما خيلی دوست داشتنی هستند تمام دوستانشون هم وبلاگ های بسيار پر محتوا دارند
همه گی موفق باشيد

Posted by: fereshte at May 5, 2005 10:55 AM

سلام دوست عزیز !......شعر خیلی قشنگی بود !.....شاد و موفق باشی

Posted by: marmar at May 5, 2005 10:21 PM

اگرچه میدانم وبلاگ محل فروش کتاب نیست اما فقط برای اطلاع دوستان میگویم که دومین کتاب روانشناسی تربیتی نوشته این حقیر تحت عنوان...از دبستان تا دانشگاه... هم اکنون در نمایشگاه کتاب تهران سالن ۲۷ غرفه ۲۵ در معرض فروش می باشد. بد نیست دوستانی که ساکن ایران هستند این کتاب را دیده و نظرشان را برای من که هنوز آنرا ندیده ام بنویسند، متشکرم.
http://1322.persianblog.com

Posted by: Mahvash at May 6, 2005 07:00 AM

سلام...به روزم

Posted by: ارش شفاعی at May 11, 2005 02:08 PM

نوشته های شما حال و هوای عجیبی داره...
لذت بردم.

Posted by: عاصفه at May 13, 2005 07:52 PM

vaghti biad kolli dastet pore barash:)

Posted by: حميدرضا جمشيدي at May 15, 2005 01:09 AM

سلام و عرض ادب!دستت بابت ترجمه ها درد نکنه!

Posted by: فری at May 16, 2005 11:23 AM

salam gelareye naz ...
arameshe ajibi ba tar o poodet nahofte hast , , ,

Posted by: Mani at May 17, 2005 02:26 AM