سلام!
« شهرزاد» اسم قشنگیه، نه؟
بعضی موسیقی ها چنان اثر عجیبی در وجود آدم می گذارند که با وجود گذر سالها نه تنها از عمق آن کاسته نمی شود بلکه ژرفتر و تاثیرگذارتر هم می شود.
برای اینکه برداشتها و کنکاشهایم را در مورد موسیقی هایی که می شنوم به صورت مکتوب درآورم و هم معرفی کوتاهی از آنها برای دوستان داشته باشم، هراز گاهی در مورد یکی از قطعاتی که برایم بسیار دلنشینند چیزهایی در اینجا خواهم نوشت . نوارها و سی دی های این قطعات هم در بازار موجودند.
و اما به عنوان اولین کار، سوییت سمفونی شهرزاد اثر « ریمسکی کرساکف »، بر اساس داستانهای هزار و یک شب را انتخاب کرده ام.

داستانهای پریان در سوییت سمفونی شهرزاد، از افسانه هایی که کهن تر از حاقظه و خاطرات بشر است واز احلام و رویاهای قدیم نژادها و اقوام گوناگون سخن می گوید.اما این داستانها از کجا آمده اند؟ از چند قرن پیش چنین داستانهایی در اروپا نقل مجالس و بر سرزبانها بوده است. تار و پود شگفت و باور نکردنی این داستانها توسط شعرا و داستانسراها به یکدیگر تنیده شده است. هزار سال پیش مجموعهء این داستانها به نام داستانهای هزار و یک شب مشهور بوده است ولی حتی در آن زمان هم به آنها چون داستانها و افسانه های کهن می نگریستند.
در قرن نوزدهم داستانهای هزار و یک شب به صورتهای گوناگون به شعر و داستان درآمده بود.نقاشان بر اساس آنها تابلوهایی ساختند و سرانجام توسط ریمسکی کرساکف به جامهء موسیقی هم آراسته شد.
هیچ یک از استادان روسی قرن نوزده به اندازهء ریمسکی کرساکف به نیروی سحر و جادوی ارکستراسیون آشنا نبوده است. او می توانست با نغمهء یک فلوت یا یک ترومپت، عطرها و رنگهای جادویی و خیال انگیز حرمسراها و سرزمین اسرارآمیز مشرق زمین را در نظرها مجسم سازد. سوییت سمفونی شهرزاد چون شهر فرنگ فریبنده و جادویی ، پرده هایی از داستانهای هزار و یک شب را به همان زیبایی و فریبندگی که در کودکی آنها را می خوانده ایم در برابرمان جلوه گر می کند و گاهی این پرده ها چون رویایی در هم و پریشان منقش می شود ولی همیشه با رنگ آمیزی پرشکوه و خیره کننده و داسنانهای مهیج و پر شور و نشاط و سرشار از ماجرا همراه است.
زمینهء این رویاها همچنانکه خود کرساکف در صفحهء اول دفترچهء متن سوییت سمفونی نوشته است، به این ترتیب است:
«سلطان شهریار که از خیانت و بیوفایی زنان حرمسرایش به خشم آمده، سوگند یاد کرده است از آن پس هر زنی را که به دربار آورده می شود، بعد از شب اول که از او کام می گیرد به قتل برساند. ولی شهرزاد که یکی از مهرویانی است که به چنگ سلطان می افتد، تدبیری می اندیشد تا جان خود را نجات دهد. به این ترتیب که از سلطان اجازه می خواهد قصه ای برای او نفل کند. ولی این قصه در شب اول به پایان نمی رسد و چون شب از نیمه می گذرد شهرزاد از سلطان اجازه می طلبد که بقیه آن داستان را در شب بعد برای او نقل کند. سلطان هم که از سحر کلام و شورانگیزی قصه بر سر شوق و کنجکاوی آمده بود، با خواهش شهرزاد موافقت می کند. ولی قصهء شهرزاد به آن زودیها به پایان نمیرسد و هزار و یک شب به طول می انجامد. در این مدت سلطان به عشق شنیدن بقیهء داستان هرشب مجازات و کشتن شهرزاد را به شب بعد موکول می کند و در آخرین شب نیز بر سر رحم می آید و از سر تقصیر وی می گذرد و به این حیله، شهرزاد از قصاص پادشاه جان به در می برد.
شهرزاد در ضمن قصه های خود داستانها و عجایب جالبی برای سلطان نقل می کند و برای جمع آوری این داستانها ، از اشعار و آوازهای محلی استفاده می کند و آنها را با مهارت و شیرینی در هم می آمیزد و هرشب قصهء سرگرم کننده ای برای سلطان نقل می کند.»
از مشهورترین داستانهای این مجموعه می توان به «سفرهای دریای سندباد»، «علاءالدین و چراغ جادو» و «علی بابا و چهل دزد بغداد» اشاره کرد.
موومان اول دریا و کشتی سندباد ، بحری را توصیف می کند. اکتاوهای سنگین و سهمگین، تم اصلی با در واقع سرآغاز سمفونی را اعلام می کند. این تم میتواند مجسم کنندهء سلطان ستمگر باشد. سازهای بادی چوبی با آوایی نرم و آرام شهرزاد قصه گو را که بلافاصله فرا می رسد معرفی می کند. شهرزاد که لحنی آمیخته با ریشخند دارد توسط ویولن سلو مجسم می شود. آنگاه داستان آغاز می شود. این قسمت دارای دو تم اصلی است: یکی همان تم سرآغاز که قوی و پر جوش و خروش است و دیگری جزر و مد دریا و امواج خروشان و پرتلاطم را مجسم می کند.
موومان دوم داستان شاهزادهء قندهار است. در آغاز موومان بار دیگر نغمهء فریبنده و جذاب ویولن سلو (تکنواز) به گوش میرسد. یک باسون با نغمات پرپیچ و خم پر نشیب و فراز خود، قصهء جالب و سرگرم کننده ای را شروع می کند و هر لحظه نوای ترومپت ها از دور و نزدیک این قصه گویی را قطع می کند. ترومپت ها به تدریج اوج می گیرند و پس از لحظه ای نقل قصهء دیگری را شروع می کنند و آنگاه بار دیگر آهنگ قصهء شاهزادهء قندهار به گوش می رسد.
موومان سوم همچون آواز عاشقانهء یک عشق شورانگیز شرقی است. عشق شاهزاده و شاهزاده خانم. نخست آهنگ سکرآور ویلن ها که در زمینهء آن گامهای موج دارِ فلوتها و کلارینتها نواخته می شود. موومانی که به نشانهء «آندانتینو کوآزی آلگرتو»مشخص شده است. ریتمهای پر غلغله و پر زرق و برق شنیده می شود، طبل ، دایره زنگی، سنج و مثلث و به دنبال آن جملات عاشقانه و شورانگیز فرا می رسد و به ما مجال می دهد قوهء تصور و تخیل خود را به کارگیریم و آنچه می خواهیم از آن نغمه سرایی دریابیم.
عنوان فینالیته این است: فستیوال در بغداد، دریا، برخورد کشتی با صخرهء سنگی که بر فراز آن مجسمهء برنزی یک مرد جنگی قرار دارد. به دنبال تم اصلی که در اینجا به وضعی آشفته دگرگون شده و تغییر شکل یافته است، لحن آرام و زیبای شهرزاد شنیده می شود. فستیوال با آهنگهای سبک و پرجوش و خروش آغاز می شود. جمعیتی که در حال رقص و پایکوبی اند ، سر و صدای کوچه و بازار و هیاهوی پر نشاط مردمی که در حال عبور یا تماشای مراسم هستند به روشنی با نواهای مقطع سازهای کوبه ای شامل دایره زنگی و سنج مجسم می شوند. هر دسته که رقص تازه ای را شروع می کنند در ریتم موومان تغییرات سریع و تندی به وجود می آید. نشاط و شادمانی جمعیت حالت دیوانه واری به خود می گیرد تا آنجا که به نظر می رسد همگی از نفس افتاده اند و کوفته و فرسوده شده اند. ناگهان چنین می نماید که تمام آن صحنه ها بر عرشهء یک کشتی اتفاق افتاده. هر لحظه مد دریا افزونتر می شود و آنگاه کشتی با آن صخره ای جادویی برخورد می کند و در هم می شکند. سازهای بادی جیغ میکشند و خروش برمیدارند و امواج متلاطم و کف بر لب دریای توفانی را مجسم می سازند... به تدریج توفان و مد دریا فرو می نشیند و داستان به پایان می رسد. صدای زیبا و گوشنواز شهرزاد قصه گو که با ویولن تنها مجسم می شود کم کم در اوج و هیجان ارکستر محو می شود و حالت رویایی که پایان میبابد را نمودار می سازد.
من از این اثر اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین را گوش داده ام. بی نظیر است... شما هم امتحان کنین ...
فعلا اول بشم!
Posted by: ميثم يوسفي at May 17, 2005 05:15 PMممنون گلاره بانو.استفاده کردیم.البته من از شهرزاد زیاد خوشم نمیاد.از اسمش!
Posted by: ميثم يوسفي at May 17, 2005 05:17 PMشهرزاد اسم بدی نیست اما تو که قراره اسم دخترت رو گلاردیا بذاری ! (شوخی میکنم) این شوخی خاله خواهر زاده ای رو باور نکن و خودت رو لا اقل باین زودیها گرفتار نکن . اگه هم دوست داشتی از الگوی خودت تبعیت کنی بهتره .
Posted by: Mahvash at May 18, 2005 06:40 AMسلام. خوب خیلی خوب توضیح دادین!هم هزار و یک شب و هم سمفونی رو. تعریفشو خیلی شنیدم. از همین امروز می افتم دنبالش !دستتون درست!
Posted by: فری at May 18, 2005 03:07 PMسلام گلاره جان...ممنونم از ابراز لطفتون!وبلاگتون خیلی قشنگ و زیباست.نمی دونم از اسم زیباش بگم یا از مطالب غنی و پربارتون یا از طراحی قشنگ و شاعرانه ش که نشان از دل قشنگ شما داره....سبز و پیروز باشین و ما رو فراموش نکنین
Posted by: مسعود ترکمن at May 18, 2005 04:27 PMسلام مهربان من. عجیب عالی نوشته ای و واقعا استفاده بردم. شهرزاد یکی از سمفونی های مورد علاقه من است. در ضمن من شعری با همین اسم نوشتم: هزار و یک شب که اشاره به همین موضوع داشت(گو اینکه کسی متوجه منظور من نشد). اگر خواستی دوباره بخوانش. دخترک قالیباف هزار و یک رنگ و نقش می بافد و تمام معنی در آن است که مرگ خودش را که می داند زود فرا می رسد به تعویق بیاندازد. ....راستی این نوشته خیلی حساب شده است و من پیشنهاد می کنم به یک مجله هنری بفرستی تا اشخاص بیشتری آنرا بخوانند....من یک جنگ "شور زندگی" راه انداخته ام. تو و سیامک بیایید من را افتخار می دهید....
Posted by: سیما at May 20, 2005 05:53 PMخسته شدم !
Posted by: dokhtare_jahannam at May 21, 2005 03:08 PMبسيار عالی بود خيلی جالب بود
دست مريزاد. لذت بردم. مويد باشيد.
Posted by: ehsan at May 23, 2005 12:52 AMسلام دوست خوبم /ممنون که سر زدی /مطلب قشنگی بود /خسته نباشی /یا علی
Posted by: عاطفه رنجبر at May 27, 2005 12:16 AMسلام.........سر در نیاوردم...........نمیدونم چرا.........بایست دوباره خواند.............یا علی
Posted by: عرشیا تفرشی at May 27, 2005 01:50 PMسلام بر گلاره بانو....سر نزدنمان را بگذارید به حساب هر چه که دوست دارید...جز سنگینی سایه!.....نقل سایه را که زیر آن تصویر بید نوشتم.....ما هر جا باشیم بیادتان هستیم....باور کنید!...نوشته های عمیق و برخاسته از مطالعه شما را خیلی دوست دارم.....قلمتان همچنان جاری....
Posted by: tabassom at May 27, 2005 02:57 PMسلام گلاره بانوي عزيز. با اينكه از موسيقي چندان سر در نمي آورم اما عاشق سينه چاك داستانهاي 1001 شب هستم و خواهم بود. شاد باشي
Posted by: م.آشنا at May 28, 2005 05:01 PMشهرزاد اسم قشنگيه. اين كار هم قشنگه اما يه رازي هست...من تابحال هيچ دختري به اسم شهرزاد نديم كه زيبا نباشه! چرا؟ ين يه چيزيه توي اين اسم يعني؟ اگه كسي هم خلاف اين رو ديده و مي تونه به من بگه ، بگه!
Posted by: Nokhodsiah at June 3, 2005 01:04 PMسلام.شهرزاد اسم جوادیه.گلاره شما دانشجویه بهشهر هستین فکر کنم.در ضمن به ما هم سر بزنین.http://arman7lamei.blogfa.com
salam gelare khanoomi , esm e shahrzad az oon daste esmhaye por hesso amigh e ke esalat ro be yad e ensan miyare , manam be roozam , sar bezani hatman
Posted by: Mani at June 5, 2005 05:01 PMکجا هستی دختر گل ؟ دلم برات تنگتر از تنگ شده..
Posted by: Mahvash at June 7, 2005 04:25 AMنوشته های خيلی زيبايی بود
به غزلهای من هم سری بزنيد موفق باشيد
http://shayesteh62.persianblog.com
سلام معشوقه چندهزارساله....من برگشته ام و می خواهم باشم...با من بیا..
Posted by: حدیث at June 13, 2005 10:35 AM