سلام!
می دانی چرا
کتاب شعرت را
روی سازم گذاشته ام؟
من هر صبح،
بیت به بیتش را،
نت به نت
می نوازم!
چند ترجمهء کوتاه از چند شاعر فرانسوی زبان:
برگردان:گلاره جمشیدی
شاعر: ژاک پروه ور
شراب شیرین
نارنج ای روی میز،
پیراهنت روی قالیچه،
و تو روی تخت ِ من،
هدیه ای شیرین از حال،
طراوت شب،
گرمای زندگی من.
Alicante
Une orange sur la table
Ta robe sur le tapis
Et toi dans mon lit
Doux présent de la présent
Fraîcheur de la nuit
Chaleur de ma vie
**************
شاعر: پل الوار
دلداده
ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...
در تاریکی من محو می شود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...
رویاهایش ،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب می کنند
خورشیدها را
و مرا وامی دارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرف زدن،
بی آنکه چیزی برای بیان باشد.
*******************
شاعر: پل ورلن
پیانو
در عصرگاهی آمیخته از صورتی و خاکستری،
می درخشد پیانویی
که بر دستی ظریف بوسه می زند،
و آوایی بسیار سبک چونان پر،
بسیار قدیمی، آرام و دلفریب،
می گردد و می چرخد
هراسان و رازآلود،
در اتاقی که مدتها
عطرآگین ِ بوی « او» بود.
این چیست ؟
مگر گاهواره ای ناگاه،
که می پرورد به نوازش،
آهسته آهسته
هستی تهی دست مرا؟
چه می خواستی از من،
ترانهء دلفریب ِ باریگوش؟
چه می خواستی،
مقطع ترجیع بند مردد!
که همین زودیها
کنار پنجره ای نیم گشوده بر باغچه ای کوچک،
جان می سپارد.
***********************
شاعر: ژاک پره ور
صبحانه
قهوه را ریخت
در فنجان ،
شیر را ریخت
در فنجان قهوه ،
شکر را ریخت
در فنجان شیر قهوه ،
با قاشقی کوچک
به هم اش زد ،
شیرقهوه را نوشید ،
فنجان را پایین گذاشت ،
بی هیچ کلامی با من ،
سیگاری روشن کرد ،
دودش را حلقه حلقه بیرون داد ،
خاکستر را در زیر سیگاری تکاند ،
بی هیچ کلامی با من ،
بی هیچ نگاهی به من ،
برخاست ،
کلاهش را به سر گذاشت ،
باران می بارید ،
بارانی اش را پوشید ،
زیر باران رفت ،
بی هیچ کلامی ،
و من سرم را
در دستم گرفتم و
گریستم.
ژاک پره ور