September 20, 2005

سه شنبه- 29 شهریور 1384

سلام!

متن زیر بخشی ست از ترجمهء شعری زیبا و بلند به نام سه زن (Three Women) ، سرودهء شاعرهء انگلیسی، سیلویا پلات (Sylvia Plath). چون ترجمهء شعر هم خیلی طولانی است، تصمیم گرفتم آنرا در چند پست اینجا بگذارم. پستهای بعدی هم به زودی...
متن انگلیسی شعر اینجاست.
(با تشکر مخصوص از تو خوب خوب مهربونم!)

قسمت اول:

FeeFootOne.jpg
" سه زن "
سروده سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

شعری برای سه صدا
مکان: زایشگاه و پیرامونش

صدای اول:

آرامم مثل دنیا،
صبور و شکیبا،
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم !
او مبهوت این باروری است،
همین!

آنگاه که دست از کار می کشم
پدیده ای بزرگم
نه ناچارم به اندیشیدن
نه ناگزیر از ممارست
آنچه در من رخ می دهد،
نیازمند توجه ای نیست .
قرقاول روی تپه می ایستد و
می آراید
پرهای قهوه ای اش را .
کاری از من ساخته نیست
جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم .
همراهی ام می کنند
برگها و گلبرگها،
و من آماده ام..

صدای دوم:

اولین بار که دیدم
لکه کوچک قرمز را،
باورش نکردم .
نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار
گرد من در رفت و آمد بودند.
همه شان مسطح بودند!
چیزی اطرافشان بود
مثل یک مقوا
تختِ تخت،
و حالا من آنرادریافته بودم.
آن مسطحهای مسطح سطحی،
برآمده از پندارها
ویرانی ها،
بلدوزرها،
گیوتین ها،
اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش،
وقوعی بی پایان...
و فرشته های مرگ و
پریشان خیالیها...

نشستم پشت میزم ،
با جورابهایی ساق دار و کفشهایی پاشنه های بلند.
و مردی که برایش کار می کنم خندید:
"چیز وحشتناکی دیده اید؟
رنگتان ناگهان پریده !"
و من چیزی نگفتم .

من
مرگ را دیدم
در میان درختان عریان ،
چون فقدانی.
نمی توانستم باورش کنم.
دشوار است آیا
تصور یک صورت یا دهان
برای یک روح ؟!

حروف
جاری شدند از این کلیدهای سیاه،
و این کلیدهای سیاه
از انگشتهای الفبایی من :
سفارش قطعات ،
قطعات،
خرده ریزها،
چرخ دنده ها ،
قطعات براق!

همچنان که نشسته ام ،
جان می کَنم و
بُعدی را از دست می دهم.
نعرهء ترن ها در گوشم :
کوچ!
کوچ!
رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود.
و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای.

اینها قدمهاي من اند، صداي گام من
این پژواكهاي بي روح
تاپ،
تاپ،
تاپ ...
چونان میخ های پولادین....

چيزي كم دارم...
این مرضی است که به خانه می برمش،
مرگی ست.
دیگر بار، مرگی ست.
آیا هواست این،
یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟
نبضی هستم آیا،
که می کاهد و می کاهد،
رو در روی فرشتهء سرما؟
نکند خاطرخواه من است این ؟!
این مرگ !
مرگ !
در کودکی
عاشق نامی خزه پوش بودم.
نکند عقوبت گناه ست این؟
این عشق دیرینهء مرده
به مرگ !

صدای سوم:

به یاد دارم،
لحظه ای را که به یقین دانستم.
بیدها می لرزیدند.
زیبا بود
چهرهء درون آبگیر ،
اما از آنِ من نبود...
نگاهی نافذ داشت ،
مثل هر چیز دیگر.
و تمام آنچه می دیدم خطرناک بود:
فاخته ها و واژه ها،
ستاره ها و رگبارهای طلا.
بارداری ها، باروریها!

به یاد می آورم
بالی سپید و سرد را
قویی بزرگ را،
با نگاهی هراسناک،
روانه به سوی من،
چونان دژی، بر فراز رودخانه.
ماری در میانه قوها بود،
می سُرید نرم نرمک،
چشمش معنایی سیاه داشت.
دنیا را دیدم در اندرونش:
کوچک ... پست
و سیاه !
هر خرده کلام ،
خرده کلامی را می ربود
و هر کنش
کنشی را !

روزی گرم و آبی شکفته بود
رو به چیزی ؛
و من
آماده نبودم .
ابرهای سپید ،
دوان از هر طرف،
مرا به هر سو می کشاندند.
آماده نبودم،
حرمتی نداشتم.
گمانم بود می توانم
حاشا کنم سرانجامش را
اما دیر شده بود،
خیلی دیر.
و چهره ،
خود را مي آراييد با عشق ،
به خيال اينكه
من آماده ام ...


(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at September 20, 2005 10:26 PM
Comments

طبق معمول اوّل شدم و به ثبت رساندم نام خود را در یک صفحه عاشقانه.

Posted by: Mahvash at September 21, 2005 12:07 AM

سلام ...خیلی تر جمه روانی بود ..موفق باشی

Posted by: شایسته at September 21, 2005 03:16 AM

ممنون گلاره جان.ترجمه ي خيلي زيبايي بود.

Posted by: meisam yousefi at September 21, 2005 02:52 PM

سلام!
می‌دانيد که نقد کار کسی است که حداقل عقل را برای ديدن و سره کردن داشته باشد! و خب من هم که از اهالی آن حوالی نيستم! اما خوب می‌دانم که اگر بيست و چند شهريور پيش شما از آن دنيا خسته نشده و به اين‌سوی حيات(ط؟!) نيامده بوديد، زندگی چيزی کم داشت. مثلا خيلی از خوبی‌ها را که اين روزها بهانه‌ی ديدن‌شان شماييد، نمی‌ديديم!

تولدتان مبارک بانو!
شاد بمانيد و شادکام!

Posted by: Hamid at September 22, 2005 11:55 AM

راستی! اميدوارم که دکتر عزيز ما در اثبات آن تز معروف‌ش(!) موفق باشد!

با احترام و ارادت
حميد - از نهاوند!

Posted by: Hamid at September 22, 2005 11:57 AM

سلام .اميدوارم حالتون خوب باشه. اومدم واسه معرفي يه وبلاگ.....يه وبلاگ كه فكر كنم بيارزه وقت بذارين و بخونين . شعرهايي هست كه ..... حتما سر بزنين ممنون ميشم...خداحافظ.http://sherebaghban.blogfa.com

Posted by: جواد زماني at September 23, 2005 08:21 AM

مثل همیشه روان و دلچسب...
آرزوی شادکامی

Posted by: Aries Pisces at September 25, 2005 01:03 AM

سلام گلاره جانم. بیخبر به روز میشوی و سراغی از دوستان گذشته ات نمی گیری. به روزم... و باز هم بابت این شعر ممنون. انتخابت نشان از خوش سلیقه گی ات داشت . و آنقدر طولانی که مجبور به save کردن شدم. میخوانمش و باز می ایم. برای ادامه ...

Posted by: سیب سرخ at September 25, 2005 08:16 AM

banoo , latif , mesle khodet

Posted by: naghmeh at September 25, 2005 11:06 PM

با نام و ياد خدا و سلام بر شما. سلامي چو بوي خوش آشنايي.
وبلاگ آيه هاي دلنشين قصد دارد به كمك خداوند مهربان هر روز با يك آيه و يك غزل از لسان الغيب به روز شود.
اگر دوست داشته باشيد ميتوانيد با يك كليك هر روزتان را با آيه اي از نور و غزلي از حافظ شيراز شروع كنيد. با افتخار ميزبان شما ميهمانان اهل دل و اهل عشق هستيم.
وعده ما هر روز ... اگر خداوند ياري كند.
با همكاري و نظرهاي خود ما را در هر چه بهتر به روز كردن اين وبلاگ ياري كنيد
التماس دعاي فراوان.
يا علي مدد

Posted by: آيه هاي دلنشين at September 28, 2005 03:45 PM

سلام دوست عزیزم چرا مدتیه که کم پیدایی نگرانت شدم

Posted by: شایسته at September 30, 2005 03:02 AM

نمایشنامه در چند خط. شخصیتها:1- نوح 2- مردم 3- راوی 4- لاکپشت پیر.
مردم به نوح: تو که انقدر سیلویا پلات رو خوب ترجمه میکنی چرا کتابی چاپ نمی کنی که ما هم بتونیم با سیلویا حال کنیم.
نوح به مردم: حالا وقت زیاد است من 950 سال عمر مکنم علاوه بر این هنر جاودانه است و هرگز نمیمیرد.
مردم به نوح: ما آدمهای فانی هستیم و عمر نوح هم نداریم. تازه 950 سال عمر کردن که انقدر قیافه گرفتن نداره. زودتر کتابت رو چاپ کن که ما منتظریم.
نوح به مردم: راستش رو بخواید یکخورده دلهره درام.
مردم به نوح: بابا نا سلامتی شما پیغمبری.
نوح همچنان در دلهره و این دست اون دست کردن است که ناگهان صدایی به گوشش میرسد
راوی:
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل .
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن.
نوح سوار کشتی در حالی که دسته ای از ترجمه های سیلویا پلات را زیر بغل دارد از مسیر پل سید خندان به طرف خیابان انقلاب بادبان میکشد.
نوح به لاکپشت پیر: بینم داش یه انتشاراتی با حال سراغ نداری؟

Posted by: Arash at September 30, 2005 08:31 AM

سلام...من از سفر امدم...نه مثل يک قهرمان...نه مثل يه ادمی که تلاش کرد تا بالاخره به هدف و خواسته دورش رسيد...من امدم مثل خودم ساده ساده...بعد از اينکه دو ماه رفتم و ده تا کشو اروپايی روگشتم و ادمها وبناهاوپرنده ها را ديدم.خب حالا ميخوام از خا طراتم بنويسم.۲۰۰۰تاهم عکس گرفتم منتظر نظرات خوبت هستم..حنانه

Posted by: hana at September 30, 2005 09:38 AM

سلام گلاره جان . من هم از آشنايی با شما خوشحال شدم. وبلاگ زيبايی داری . اشعار زيبا و پر احساسی داری . مخصوصا هزار باره به راهم ... قوی می نويسی ... منتظر پست های بعديت هستم ... فعلا ... يا حق

Posted by: elham at October 3, 2005 11:39 AM

آمدم سلام کنم و احوالی بپرسم ...

Posted by: خون at October 6, 2005 03:34 PM

بروز شدم با مقاله ای پیرامون شعر آقای موسوی ( جنس ضعیف ) منتظر هستم

Posted by: morteza at October 13, 2005 10:54 PM

سلام ، شعر زیبایی بود ... آفتابتان پرفروغ باد ...(به روز گشته گلستان بی قراری ما / قدم به چشم ، به گلگشت این دیار بیا ) به امید دیدار

Posted by: نجوا كاشاني at October 14, 2005 11:07 AM

سلام بانو جان . زیبا و دلنشین بود . زنده باشی و عاشق

Posted by: آینا at October 18, 2005 05:44 PM

be roozam ba 2 ta taraneh sar bezan

Posted by: mehdi mousavi at October 20, 2005 10:27 AM

سلام . استفاده كرديم

Posted by: alireza badie va iman karkhi at October 21, 2005 02:24 PM

salam ! montazere edaamash hastim kamaakaan!! n

Posted by: mirzaa ghalamdoon at October 22, 2005 02:07 PM

سلام...به گلاره بانو...يك سلام اختصاصي از طرف من و فاطمه تازه همسرم...راستي چرا لينك آريوبرزن نيست...بروزم و منتظر...به آقاي دكتر سلام برسونيد...بر قرار باشيد

Posted by: هادي at October 24, 2005 12:18 AM

سلام گلاره خانم. خوب هستيد؟ چقدر دنبال وبلاگتون گشتم. من چند ماه پيش تقريبا يك سال پيش مطلبي درباره آشناييتون خوندم و از شما كمك خواستم متاسفانه به دلايلي نتونستم بيام و از راهنماييتون استفاده كنم. مطلب جالبي بود منتظر ادامه ش هستم. براتون آرزوي خوشبختي دارم... خدانگهدار

Posted by: سيما at October 24, 2005 03:53 PM

گلاره ي عزيزم سلام. آمدم .شرمنده از آن که بي خبرت گذاشته ام. بدان بابت قسمت هاي بعدي به موقع مي ايم...سبز ساشي

Posted by: سيب سرخ at October 24, 2005 07:41 PM

گلاره جان سلام انتخاب و ترجمه ي خوبي بودودرضمن خانه ي خوب ودوست داشتني تان خواندني است لطفا در اين جاي دوست داشتني جايي يا لينكي هم به من بدهيد

Posted by: سيد محمد امين جعفري at October 27, 2005 03:46 PM