سلام!
این متن، بخش دوم از ترجمهء شعر بلند "سه زن" سرودهء "سیلویا پلات" است که یخش اول آن را در پست قبل گذاشته بودم. قسمت های بعدی هم در پست های آینده...
متن انگلیسی شعر اینجاست.
قسمت دوم:
صدای دوم:
اینک
اینجا دنیایی ست برفی.
در خانه ام نیستم.
چقدر سفیدند این ملحفه ها !
صورت ها هیچ ترکیبی ندارند،
بی حالتند و بی مو!
چون چهره کودکان من،
کودکانی بیمار که از آغوش من طفره می روند؛
کودکانی که دهشتناکند و لمسم هم نمی کنند،
با رنگهایی فراوان و
جان هایی بسیار،
آرام نیستند،
آرام
مثل خلاء کوچکی
که حملش می کنم.
فرصت ها داشته ام،
تلاش کرده ام،
تلاش.
حيات ديگري را به خود پیوند زده ام
چون عضوی دیریاب.
و با دقت گام برداشته ام،
پر از واهمه ي
ازدست دادنش،
چون چیزی نایاب.
سعی کرده ام بسیار نیاندیشم،
سعی کرده ام طبیعی باشم،
سعی کرده ام کور باشم
در عشق،
چون دیگر زنان،
کور در بستر
با عزیز کور مهربانم.
بی نگاهی از میان تاریکی دیجور،
به رخسار دیگری.
نگاه نکردم.
اما
چهره آنجا بود هنوز،
چهره ای تولد نیافته
که شیفته تکمیل خود بود؛
چهره ای مُرده
که توان کامل شدنش بود
در آرامش بی تکلفش،
توان منزه ماندنش بود؛
و سپس چهره هایی دیگر،
چهره ملتها،
دولتها،
مجالس و جوامع،
چهره های بی چهرهء مشاهیر.
به اینها فکر می کنم:
آنانی که به هرچیز نا مسطح حسادت می کنند!
خدایانی حسود
که نمام دنیا را مسطح می کنند،
چرا که خود چنین اند !
« پدر» را دیدم که با « پسر » مذاکره می کرد،
این چنین تسطحی ممکن نیست
مگز با تقدس،
می گویند:
« بیا بهشتی بنا کنیم،
بیا هموارکنیم و مسطح
برجستگی های این همه روح را !
صدای اول:
آرام ام،
آرام.
آرامشی قبل از طوفان:
لحظه ای زرد فام
پیش از خیزش باد،
آنگاه که برگها
دستانشان را،
زردناکی شان را،
بالا می گیرند.
سرشار سکوت است اینجا.
ملحفه ها،
چهره ها
سپیدند و ساکن،
مثل ساعتها.
صداها پس می مانند و مسطح می شوند.
حروف مصور مرئی،
پهن شده بر پرده ای از پوست
برای پس راندن باد،
رموزی را نقش می زنند
به چینی و عربی!
گنگم و قهوه ای!
بذری در شرف شکافته شدن.
قهوه ای بودن
خویش مرگی من است و
چقدر عبوس!
: که خواهان افزونی و تفاوت نیست.
آنک
گرگ و میش هوا احاطه ام می کند
در کبودی
چونان چون مریمی...
آه، رنگ فاصله و فراموشی!
کدامین وقت خواهد بود،
آنگاه که زمان می شکند و
ابدیت فرا می گیردش،
و من
به تمامی غرق می شوم؟
با خودم حرف می زنم،
تنها با خودم،
تک افتاده ،
فرسوده و رنگ باخته از مواد گندزدا،
فداکارانه !
انتظار روی پلکهام،
سنگین سنگین
می لمد،
چونان خفتن دریایی بزرگ،
دورافتاده،
دوردست ...
حس می کنم
جست و خیز نخستین خیزابه را ؛
محمولهء رنج اش برای من
گریز ناپذیر،
چونان جزر و مد ؛
و من
صدفی پژواک گو
بر این ساحل سپید،
رو به اصواتی
که اساس هراس را
در هم می شکنند.
صدای سوم:
آنک
من کوه ام،
در میانه زنان کوه وار؛
پزشکان
لا به لای مان
می روند و می آیند ،
اگر چه خیال را به وحشت می اندازد
درشتی مان ؛
ابله وار می خندند و
قصد سرزنشم را دارند،
به خاطر آنجه هستم و
بر آن آگاهند .
تسطح خود را در آغوش می گیرند،
چون گونه ای از سلامتی؛
اگر خود را غافلگیر می یافتند چه،
آنچنانکه من؟
دیوانه می شدند، بی شک !
و اگر دو موجود زنده
از بین رانهام
می چکید ، چه؟
من اتاقی سفید و پاکیزه را دیده ام
با وسایلش ،
مکانی برای جیغها،
که شادمانه نیست.
« به اینجا می آیی،
هروقت که آماده شدی»
چراغهای شب،
ماههای سرخ ِ مسطح اند،
کدر شده با خون.
من آمادهء هیچ اتفاقی نیستم !
باید می کشتم،
آنرا که می کُشَدَم...
(ادامه دارد...)
سلام . ممنون از این که خبر دادید . خواندم و بهره برداری کردم . سلام ما را به سرور مان برسانید . من هم با چند فراخوان به روزم .
Posted by: علیرضا بدیع at November 1, 2005 01:01 PMسلام دوت من///زیبا بود///« پدر» را دیدم که با « پسر » مذاکره می کرد،
این چنین تسطحی ممکن نیست /// کمی واسم غریب بود ///قلمت پایدار
سلام / برای اولین باره به وبلاگتون میام واقعا پر محتواست / ترجمه شعر کار قشنگ و ظریفی هست و به جرات می تونم بگم در این زمینه موفق هستی / خوشحال میشم اگه به من هم سر بزنی /
Posted by: zhaleh at November 1, 2005 11:11 PMآره خوشکلم ، این شعرو دقیقا ده سال پیش از اینکه تو متولد بشی سرودم یعنی از آلان تو جوانتر بودم اما به خوشکلی تو نبودم!
Posted by: Mahvash at November 2, 2005 06:30 AMدوست عزیز،میبینی چقدر بی نظیر است وقتی شاعری مثل یک ریاضیدان یک فضای چند بعدی را( که زندگی باشد) بر یک فضای دو بعدی تصویر میکند و بعدش در گلایه از گم شدن و مسطح شدن صورتها و صدا ها و بینشها از جام اشک خود ساغری میزند. این همان دنیایست که فروغ هم آن را در "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" به به" پهنه های هندسی محدود" تعبیر میکند. در این بخش دوم ترجمه شما چیزی که مرا بیش از هر چیزی جلب کرد موفقیت شما بود در ترجمه این تصویر گرایی هندسی و اندوهی مستانه که فضای شعر را در بر گرفته است. فکر نمیکنم دیگر به نسخه انگلیسی اشعار سیلویاپلات احتیاجی پیداکنم. از اینکه این شانس را داشته ام که شاهد تکامل بسیار سریع ترجمه هایتان باشم هم بسیار مسرورم. برای شنیدن بخش سوم چهل روز دیگر صبر میکنم که: ای سوفی شراب آنگه شود صاف که در کوزه بر آید اربعینی.
Posted by: arash at November 2, 2005 04:39 PMواییییی چه شعر قشنگی شما انقدر روان و دلنشین ترجمه کردین که آدم همه ی شعر و حس می کنه همه ی تصویر هاش و می شه دید...راستی منم خیلی وقته به روزم
Posted by: شایسته at November 2, 2005 05:00 PMسلام آثار تان عالي است تبريك مي گويم لطفا به ما هم سر بزنيد خوشحال خواهم شد كه علاوه بر آخرين نوشته نظرتان را در مورد شعر هاي قبلي وبلاگم هم بدانم لطفا وبلگ مرا به دوستان ديگري كه مثل خودتان ادبيات را جدي دنبال مي كنند معرفي كنيد لطفا به من هم لينك بدهيد
Posted by: at November 5, 2005 03:46 PMسلام نوشته ها و انتخاب ها يتان عالي است تبريك مي گويم لطفا به كلبه ما هم سر بزنيد خوشحال خواهم شد كه علاوه بر آخرين نوشته نظرتان را در مورد شعر هاي قبلي وبلاگم هم بدانم لطفا وبلگ مرا به دوستان ديگري كه مثل خودتان ادبيات را جدي دنبال مي كنند معرفي كنيد لطفا به من هم لينك بدهيد
Posted by: سيد محمد امين جعفري at November 5, 2005 03:51 PMگرامی در انتقال آنچه که شعر را شعر میکند موفق بود ه ای هر چند متاسفانه من نمیتوانم شعر را در زبان اصلی بخوانم اما احساس می کنم سطرهایی که شماتر جمه کر ده اید خیلی خیلی به خود شعر نزدیک است/موفق باشید/بروزم/گنگم و قهوه ای/بذری در شرف شکافته شدن
Posted by: فریاد ناصری at November 6, 2005 11:32 AMحيفه كه بي خبرم مي ذاري از نو نوشته هات. من چرا اينطوري شيفته ي سومين صدا شدم؟ اعتراف مي كنم متن اصلي شعر رو كه خوندم اينقدر جذب اين صدا نشدم كه ترجمه ي تو . . .
Posted by: حميدرضا جمشيدي at November 10, 2005 02:17 AMسلام و تبرييييييييك! خوبيد در اين پاييز سرد؟ فضاي تلخي دارد اين شعر...!
Posted by: عباسحسيننژاد at November 11, 2005 10:41 AMعروسک نازنینم، ایمیلی رو که امروز برام فرستادی هنوز نتونستم باز کنم اما مشکل نه از کامپیوتر تو هست نه من ، البته میتونم متنش رو حدس بزنم . در هرحال متشکرم. ضمناً در وبلاگم به همین مناسبت جشنی بپاست، تو را به شرکت در این جشن بزرگ و بی سابقه! دعوت میکنم . نه تنها تو بلکه سیامک عزیز را هم. روی ماهت را می بوسم ، عکس قشنگتو دیدم خوشحالم که اندام ظریف و زیبایت را همچنان حفظ کرده ای.
مهوش (پرنده پرگرفته)
salam.manoon az shoma salame
agha
ra berasanid
ya hagh.
. dar matnaha va tarjomehaie badiat movafagh bashi azizsalam. matne amighi bod va tarjomeie ghavii az matn shode bod.
Posted by: Elham at November 14, 2005 11:08 AMسلام از لب روشن به روشن گیسو:با یک غزل به روزم.حتمآسر بزنید.
سبز مایل به آبی باشید.
همین!!
سلام گلاره جان. خوشحالم کردی که سر زدی. دستت برای این ترجمه هم درد نکند. به سیامک عزیز هم سلام برسان. شاد باشید و همیشه عاشق....
Posted by: سیما at November 17, 2005 05:24 AMسلام گلاره بانو...................انتخاب زیبایی بود....................ترجه هم خوب.....................منتظر ادامه اش هستم.................
Posted by: انتظار...انتظار... at November 17, 2005 11:41 AMسلام /انقدر فاصله زیاد است که باید برای بغل دستیت فریاد بزنی تازه اگر خودش را به خواب نزند /در تابلو شما خودم را نیافتم ودر تابلو من جای خودت را نشان بده /به روزم ومنتظر شما یان ...با احترام وارادت .../یا حق
Posted by: hossein.dilam katoli at November 21, 2005 01:52 PMمن سیلویا پلات را دوست دارم..تو را بیشتر اما!
Posted by: حدیث at November 25, 2005 07:59 PMسلام عزیزم. ممنونم که امدی و خبرم کردی. ترجمه هایت عالیند. خیلی با ذوق و پر حوصله! در ضمن چه لغت غریبیست این دهشتناک...و ممنون از آن عبارت آخر که چه موزون حرفش را میزند! سبز باشی نازنینم.
Posted by: سیب سرخ at November 27, 2005 04:51 PMسهم من از خوردن سهم کمی نیست!!!
غم...غصه...گول...لیز...زمین و...
هم دوست دارم آنچه میخورم با شما بخورم
و هم دوست ندارم خوردنی های شما ازین دست باشد
نمی دانم چه کنم
با این حال اگر قدم بر دیده نهید و قلم بر صفحه دل خوشحالم میکنید
پس دریغ نکنید...منتظرم
راستی چون از وبتون خوشم اومد پیوند زدم ...مبارک باشد
سلام ، (( داغ مادر ديدگان را تسليت باشد نياز / يک قدم بر چشم ما نه ای رفيق دل نواز )) به اميد ديدار
Posted by: نجوا کاشانی at December 2, 2005 09:13 PMعالی بود ... واقا
Posted by: azade at December 4, 2005 09:24 AMعزیزسلام.....گفت و گوی اختصاصی "ناما جعفری" با جسد "منوچهر آتشی" در یک روز بارانی...
به تشییع جنازه ی "منوچهر آتشی" خوش آمدید
لطفاً
گیلاس های چیده شده را
همین جا آویزان کنید
چشم های ما
گیلاس های تازه می خواهد
(البته گندم هم می خواهد / شکممان!!) گریه اگر بگذارد.....به دیداری دوباره امید
سلام ...لذت بردم....به وبلاگ ما سر بزنيد خوشحال ميشوم...سلام مارا
به دوست بزرگوارمان برسانيد...يا علي
سلام!....و مشتاق ديدار چهره خندانتان...
Posted by: tabassom at December 13, 2005 02:02 PMSalam,
mibakhshid ke mozahem shodam. emailetun ro nadashtam va ye kare koochiki bahatun dashtam.agar momkene be man mail bezanin: Kaveh_k_ee@yahoo.com
Mamnoon.
Kaveh K.
«حوزه ی انتخاباتی طنز پرداز موفق(!)»...پديده ای به نام «هادی خرسندي» *** به روزم ومنتظر شما دوست عزيزتر از جان...!
Posted by: یاردانقلی at December 17, 2005 01:41 PMسلام بانو... به روز بودنم را با عمو ژاک دریاب.......
Posted by: سیب سرخ at December 19, 2005 08:30 AMimitrex withdrawal imitrex coupon discount http://mastadont.74mail.ru/imitrex/imitrex_free.html imitrex price imitrex discount http://mastadont.74mail.ru/imitrex/canada_imitrex.html and .... difference from frova and imitrex drug imitrex http://mastadont.74mail.ru/imitrex/imitrex_price.html imitrex anda migrane medication imitrex http://mastadont.74mail.ru/imitrex/buy_imitrex_online.html patent on imitrex ends migrane medication imitrex http://mastadont.74mail.ru/imitrex/side_effects_imitrex.html .Thanks.
Posted by: migrane medication imitrex at December 23, 2005 12:13 AM