« نزار قبانی»
*******************
سلام!
ادامهء ترجمهء شعر « سه زن» ، سروده « سیلویا پلات».
برگردان: گلاره جمشیدی
قسمت چهارم:
صدای دوم:
ماه،
بر پنجره بلند،
نشسته است ...
رنگ می بازد .
چه زمستانی روحم را آکنده ست!
و این نور گچی
بر پنجره گام می گذارد،
پنجره اداره های خالی،
کلاسهای خالی،
کلیساهای خالی،
آه !
چقدر خالی!
این توقف وجود دارد،
ایستایی دهشتناک همه چیز.
و اینک
این اجساد
گرداگردم تلنبار می شوند ؛
این خفتگان قطبی!
کدامین پرتو مهتابی کبود
رویاهاشان را منجمد کرده است ؟!
حس می کنم
به درونم می خزد،
سرد،
بیگانه،
مثل یک وسیله ؛
و آن چهرهء عبوس و دیوانه،
در آنسویش
با آن دهان گشوده
به خمیازهء اندوه ابدیش !
اوست که دریای سیاه خون را به اطراف می کشاند
ماه به ماه،
با اصوات درمانده اش.
من بی پناهم،
چونان دریایی در منتهای امواجش!
بی قرارم ،
بی قرار و بی فایده.
من،
لاشه ها را
خلق می کنم.
رو به شمال خواهم رفت،
به بی نهایتی از تاریکی
چون سایه ای می بینم،
خود را ،
نه مردی و نه زنی!
نه چون زنی
شاد از دوست داشته شدن،
نه چون مردی،
چونان صاف و صیقلی
که هیچ نقصی را حس نمی کند.
من اما
نقصی را حس می کنم.
انگشتهایم را بالا می گیرم
ده میخ چوبی سپید !
ببین!
تاریکی از شکافها می تراود.
توان باز داشتنش را ندارم،
توان بازداشتن زندگی ام را ندارم.
من شیرزن پیرامونم خواهم شد،
متهم نخواهم شد
با دکمه های طاق و جفت ،
یا سوراخهای پاشنهء جورابها،
با چهره های گنگ و سفید نامه های بی پاسخ،
مدفون در جعبه نامه ها .
متهم نخواهم شد،
متهم نخواهم شد.
نه ساعت دیواری منتظرم خواهد دید،
نه ستاره ها
که در ژرفا ژرف آسمان پرچ شده اند.
صدای سوم:
در خواب می بینمش،
دختر هراسناک سرخم را ؛
می گرید از میان شیشهء حایل ؛
می گرید و عصبانی است.
گریه هاش،
قلابهایی است که چنگ می زند و می خراشد،
چونان گربه ای.
با این قلابهاست
که از توجه من بالا می رود.
در تاریکی می گرید،
یا زیر ستاره هایی
که درچنین فاصله ای از ما
می درخشند و می چرخند.
به گمانم سر کوچکش را از چوب تراشیده اند،
چوبی سخت و سرخ ،
چشمانی بسته و
دهانی باز
که از آن جیغ هایی تیز بیرون می زند
که چون پیکانی
خواب مرا می خراشند.
دخترم دندان ندارد،
دهانش گشاد است
با اصواتی سیاه !
چیز خوشایندی نیست !
صدای اول:
آن چیست
که این روانهای بی گناه را
به سوی ما روانه می کند؟
نگاه کن!
بسیار خسته اند ؛
همه صاف و صیقلی !
در پوشش های کرباسی شان ،
با نامهای بسته شده به مچ هاشان.
این هدایای نقره ای کوچک
که از راهی دور آمده اند.
بعضی با موهای سیاه پرپشت،
بعضی بی مو !
پِیرنگ پوستشان
صورتی یا زرد ،
قهوه ای یا سرخ .
متفاوت بودنشان را آغاز می کنند !
گویی از آب ساخته شده اند،
بی هیچ شکلی ،
اجزاء صورتشان خواب است،
چون نوری بر آبی آرام !
راهب ها و راهبه های حقیقی اند
در لباس هایی یکسان؛
فرو می ریزند
مثل ستارگان
در هند،
آفریقا،
آمریکا !
این اعجاز واره ها
تصاویر کوچک و ناب؛
بوی شیر می دهند،
کف پاهاشان بکر!
روی هوا راه می روند .
آبا عدم می تواند
چنین دست و دل باز باشد؟!
اینجاست پسرم...
چشمان درشتش ،
چون همه
یکدست آبی ست .
به سویم می چرخد،
چون گیاهی کوچک و
ناهشیوار و
درخشان !
یک جیغ !
این قلابی است که به آن می آویزم .
من
رودی از شیرم،
و تپه ای گرم ...
( ادامه دارد...)
سلام!...شعر من بافه دستان توست /و مليله دوزي زيبايي ات /واين چنين ست كه مردم/ چون شعري تازه از من مي خوانند/ تو را سپاس مي گويند ...
Posted by: سيامك at January 20, 2006 01:52 PMسلام بانو . ترجمه قوي و زيبائيست . زنده باشيد .
Posted by: آينا at January 20, 2006 05:55 PMsalam gelareh jan / omidvaram khob bashi / rastesho bekhay man shoma ro az tarigheh aghayeh abbas ozeiri mishnasam / ishoon lotf kardan va goftan shoma komakam mikonid / rastesho bekhain man kheili doost daram dar zamineh tarjomeh shereh englisi kar konam ageh besheh komakam konid mamnoon misham montazereh javabeton hastam dar zemn shoma beh weblogeh zhaleh khaharam sar zadin yeah bar /
Posted by: laleh at January 20, 2006 09:25 PMسلام............ اگه می بینی جوابی به سلام تو نمی دم ...
عمریه پاکی عشقو توی قصه ها شنیدم .......................
سلام. شعر نزار بسيار زيبا بود و ترجمه هم روان!خوب كاري كرديد ترجمه سه زن را ادامه داديد. دارد كامل مي شود....
Posted by: فرب at January 21, 2006 11:21 AMhamishe shgh bashido dorost !
Posted by: meisam yousefi at January 21, 2006 11:23 AMeshgh !
Posted by: at January 21, 2006 11:24 AMمطلب قشنگي بود , جالب و زيبا و شيوا
Posted by: tane at January 21, 2006 07:23 PMسلام.... دوست جون عزیزم. مرسی که آمدی. روزگار چگونه میگذرد ؟ امروز اینجا شدیدا باد می آید و حس و حال روزهای ابری را هم ندارد. یه جور خنکی و بی مفهومی. بی سامانی را به یاد می آورد... سبز باشی.
Posted by: سیب سرخ at January 22, 2006 08:22 AMاتفاق خوب پيدا كردن يك وبلاگ خوب بصورت تصادفيه ...واقعا جالب بود ..... يك سوال هم بپرسم ...شما نزار قباني رو هم خودتون ترجمه كردين ؟
Posted by: منوچهر سابق ! at January 22, 2006 06:33 PMسلام...........موفق باشی.............
Posted by: alibahmani at January 22, 2006 08:57 PMسلام /به روزم وچشم انتظار/فدات
Posted by: hossein.dilam katoli at January 25, 2006 02:32 PMmashiate nagozire elahi
Posted by: elham at January 26, 2006 12:02 PMدوست عزیز هر چقدر فکر میکنم هیچ به یادم نمی آید که کسی چنین تصویر واقعی و ملموسی از مادر ارائه کرده باشد غیر از خود سیلویا پلات( من رودی از شیرم و تپه ای گرم) راستی راستی نبوغ هم به قول شما مشیت ناگزیر خداست. از ته قلب برایت درود می فرستم. اگر تو نبودی این تعبیر عجیب و زیبا از مادر هرگز به گوشم نمی رسید. این شعر سه زن واقعا عظیم و عمیق است . چقدر خوب بود اگر یک نقد هم برایش می نوشتی یا حد اقل مقاله ای می نوشتی در مورد چگونگی بوجود آمدن این شعر. چقدر دلم می خواست که بدونم این شعر متعلق به کدام دوره از زندگی پلات می شود. به هر صورت امیدوارم که خدا یک در دنیا و صد در آخرت عوضتون بده ( :
Posted by: arash at January 26, 2006 04:24 PMسلام ، پویا و پایدار باشید
Posted by: نجوا کاشانی at January 26, 2006 08:33 PMسلام عمرتان طولانی عشقتان پاینده وروزافزون که به من امید ونیرو می دهد تادست به زانوهای خسته ام بگیرم وراست بایستم وبخود ببالم.
Posted by: حشمت السادات هوشمند at January 26, 2006 10:17 PMسلام عزیز من . خوشحالم که همیشه پر کاری و نتیجه کارت هم کم نظیر. شاد باشی.
Posted by: سیما at January 27, 2006 08:30 AMسلام
مطلب خیلی قشنگی بود. و همچنین ترجمه بسیار زیبا به خصوص صدای سوم انجا که می گه به گمانم سر کوچکش را از چوب تراشیده اند،/چوبی سخت و سرخ ،/چشمانی بسته و/دهانی باز/... خواب مرا می خراشند.
خیلی با این قسمتش حال کردم . راستی یه زحمت دارم برات . اگه بیای متن وبلاگ منم رو نقد کنی وتو بخش نظراتم برام بذاری خیلی خوشحال میشم.
دلم برای تو تنگ است نور دیده ی من.
از شعر زیبائی که در وبلاگم نوشته ای ممنون. لطفا بنویس ببینم از کیست؟
گلاره گلی قشنگم ، بنظر من تو باید کمتر بنویسی اما همیشه بنویسی تا افراد پرمشغله ای مثل من وقت خواندن نوشته های زیبایت را داشته باشند ، شعری که نوشته ای بسیار دلنشین است.
مهوش (پرنده گریزان)
سلام خانم دکتر
واقعا ترجمه های زیبا و دلنشینی ارائه کردید
بهتون تبریک میگم واقعا شگفت آوره
براتون آرزوی موفقیت بیش از پیش رو دارم
خدا نگهدارتون
سلام/موفق باشید
Posted by: سامره اسدزاده at February 4, 2006 05:20 AMسلام! من آهنگ زمینه اینجا را همیشه دوست دارم.. گذشته از مطالب... :) خوب باشی.
Posted by: Sara at February 6, 2006 12:15 AMشعر جوان خراسان...صدای شعر خاوران...بروز شد
Posted by: شعر جوان خراسن at February 7, 2006 02:10 PMسلام........ دوست عزیز... احوال شریف.......خواندم ولذت بردم... عالی بود......منهم باغزل (قلک)بروزم شما را به خواندن آن دعوت می کنم خوشحال میشوم
نظرارزشمند خود را در باره ی آن بیان کنید.........زنده باشید....ه--ط.
سلام...من برگشتم...مثل هميشه خوندن وبلاگت حس خوبي بهم ميده...
Posted by: شهرزاد قصه گو at February 9, 2006 07:28 PMسلام عزیز من بروزم
Posted by: morteza at February 12, 2006 06:30 PMسلام بانو.. برگردان شعر عمو ژاكمان تو را ميطلبد كه بخواني اش. هر چنر پر غلط است و ناشيانه...
Posted by: سيب سرخ at February 12, 2006 10:33 PM