December 27, 2006

چهارشنبه- 6 دی ماه 1385

بازی؟! شب یلدا؟! به دعوت سیامک؟ 5 تاچیزی که کسی درموردم نمی دونه؟!خوب یه چیزایی هست که کسی در موردم نمی دونه و این جا هم نمی نویسم. نه که حالا خیلی هم چیزای مهمی باشن ، ولی گفتنشون هم چندان دردی از دردای بشر کم نمیکنه. حالا هم اگرچه اصولا چندان حال نمی کنم در مورد خودم و ذهنیات و درونیاتم چیزی بنویسم ، ولی چون همین یه باره و کسی هم دعوتم کرده که یه عمر چشمم تو چشمشه(!)، لذا این افاضات تقدیم به شما! :

1- من اصولا در سن شش سالگی تصمیم گرفتم واسه خودم آدم مهمی بشم! این یه تصمیم جدی بود و اصلا هم شوخی بردار نبود. ولی این که واقعا چی بشم خودش داستانیه. در راستای رسیدن به این هدف، در همان شش سالگی و قبل از اینکه سواد خوندن و نوشتن داشته باشم شروع کردم به یاد گرفتن پیانوی کلاسیک. کلاس پنجم دبستان ناگهان عشق و علاقه ی شدیدی در خودم نسبت به فضانوردی و ستاره شناسی یافتم و فی الفور شغل آینده ام را انتخاب کردم و بعد از مطالعه ی کتابهای زیادی در این زمینه، خودم هم شروع کردم به نوشتن یک کتاب مفصل در مورد فضانوردی که البته به پانزده صفحه هم نکشید و ناتمام ماند! کلاس دوم راهنمایی به تشویق یک معلم انشا و البته خواندن داستان ها و شعرهای دوران تین ایجری مامانم با شعر و شاعری آشنا شدم و در اثر خواندن کتابهای سبک کلاسیک فرانسه و انگلیس و ... دریافتم که من درحقیقت باید و باید یک نویسنده ی بزرگ بشم! اما از قضای روزگار یکی دوسال بعد دست روزگار مرا به دامن عشق به سیاست انداخت! سیزده چهارده ساله بودم که مدام یا پای تلویزیون بودم به دیدن و گوش دادن گزارش سیاسی هفته و اخبارهای شبکه های مختلف، یا روزنامه دستم بود (اون موقع فقط کیهان بود و اطلاعات و رسالت و چند تا دیگه) به خوندن تحلیل های سیاسی و ... عجیب نبود که اون موقع تصمیم قطعی داشتم حقوق بخونم و رییس جمهور بشم و تمام دوستان و همکلاسی هام اینو می دونستن و به دیدگاهای سیاسی من عقیده ی کامل داشتن! بعد هم که یه مدت خط و خطوط عرفانی و خلاصه خسته تون نکنم که وسط این بلبشو آخرش رشته ی الکترونیک خوندم و موجود خیلی خاصی هم نشدم !


2- یه روز سر امتحان میان ترم تجزیه و تحلیل سیستمها ( الحق که درس مزخرفی بود)، نشسته بودیم منتظر که ورقه ها رو بدن. به دوستم مریم گفتم پایه ای امتحان ندیم؟ گفت آره. پاشدیم رفتیم کافه نادری نشستیم بستنی خوردیم . استاد هم لج کرد سر پایان ترم به هردو مون داد 9. دو بار دیگه اون درس رو گرفتم تا بالاخره پاس شد.


3- روزی که برای دفعه ی اول پس از وبگردی های فراوان به وبلاگ شاعرانه ها برخوردم! خسته و تنها توی شرکت درپیتی که اون موقعها توش کار می کردم نشسته بودم و از سر بیکاری که گاهی به مهندسین فعال برق دست میدهد، به این سایت و اون وبلاگ سر می زدم. از وبلاگ یکی از بچه های انجمن ادبی به وبلاگی رسیدم که 3-4 ساعت تمام منو پای خودش میخکوب کرد... تمام نوشته ها و آرشیوش را کشیدم بیرون و خوندم و هی کف کردم. حالا هم این جناب محترم همسر بنده هستن( تیزبازی از این بالاتر؟!!!)

4- از آرزوهای خداپسندانه که بگذریم یه آرزوی بزرگ دارم و اون دیدن دنیاست. دوست دارم جهانگرد بودم و می رفتم همه جای دنیا رو می دیدم، همه جای دنیا....

5-سال 79 و 80 از پرخاطره ترین سالهای زندگیمه... فرض کن یه دفعه یه نفر که اصلا نمیشناسیش بهت زنگ بزنه و بگه چهره ی تو به درد نقش اول تئاتر من می خوره و بیا توی این نقش بازی کن! من؟! تئاتر؟! هرچند من هیچ وقت توی اون تئاتر بازی نکردم، اما اون شخص که نازنین عزیزم باشه من رو وارد گروهی کرد و با کسانی آشنا شدم که دوستیشون برام دنیا دنیا ارزش داره. ما خاطراتی رو با هم رقم زدیم و تجربه هایی رو از سر گذروندیم که فکر نمی کنم هیچ وقت دیگه تو زندگیمون چنین تجربه هایی تکرارپذیر باشه. اون هم درست توی سنی که وجودمون پر از شر و شور جوونی و خل بازی بود. از این که اون سالها چقدر فعال بودم چی بگم. یادمه یه روز پنجشنبه صبح طبق روال آن روزهامان رفتیم کوه. بهمن ماه بود و غوغای جشنواره ها مختلف فجر. من که بیشتر بلیطهای جشنواره فیلم رو خریده بودم از راه کوه رفتم سینما و فیلم آنروزم را دیدم. بعدش بلیط کنسرت داشتم. کوبیدم رفتم تالار وحدت پای برنامه ی یکی از گروه های موسیقی. بعد از سه وعده ی کوه و سینما و کنسرت، تازه مهمونی هم با خانواده ی محترم دعوت بودم که مثل بچه پرروها اونو هم رفتم... تقربیا بیشتر وقت من اگه دانشگاه نبودم، به همین سینما و کنسرت و تئاتر و کوه می گذشت.

خوب، حالا 5 نفرو انتخاب کنم؟ افتخار میدین؟ سمیرای گندمزار، شایسته، نغمه، امین، میز عزیز، پریا. 6 تا شد که! اشکال نداره؟

Posted by siamak at December 27, 2006 07:51 PM
Comments

واقعا اعترافات تکان دهنده ای بود ! ..در حد 10 -15 ریشتر !!... دستت درست که رومون زمین ننداختی ! ...

Posted by: سیامک at December 27, 2006 09:33 PM

سلام بر بانوی آشنا! با نظرت در مورد سیگنال و سیستم موافق..به خاطر تنفر از همین درس من رفتم قدرت خوندم....خداییش ما دانشجویان دوره خاتمی چه کیفی کردیم...تازه من توی همون دوره اون دور دنیایی که می گفتی رو هم با یه تور دانشجویی رفتم..اونهم زمینی و فقط با یک میلیون تومن...ما به شما و آقاتون خیلی ارادت داریم...منهم نوشتم...خط می زنین؟!

Posted by: رضا سیرجانی at December 27, 2006 09:55 PM

شما هم بله!!!!

Posted by: فاطمه at December 27, 2006 11:43 PM

چرا یه چیزی شدی! اونم یه چیزی تو مایه های بهترین فرشته های پاک خدا ...اینو جدی می گم...
راستش من نمی خواستم بازی کنم..اما حالا سعی می کنم مخمو فشار بدم ، شاید یه چیزی از توش تراوش کرد...
قررررررررربووووووووونت

Posted by: گندم زار at December 28, 2006 08:52 AM

سلام باز هم/حرفی نیست فقط....
تقدیم با ...جنازه...
فریاد می شوی؟یا علی

Posted by: maryamhaghighat at December 28, 2006 02:03 PM

سلام. نگفتنی های شمارو هم خودنیم. عرض کنم که تقریبا همه موارد به شما می خورد...به هر حال ارادتمندیم.

Posted by: فرهاد at December 28, 2006 03:10 PM

salam ,merci, manam javab o neevshtam javabe bazi o bia bebin

Posted by: shayesteh at December 28, 2006 10:58 PM

عزیزکم یه کم غریبی می کنم با نوشتن این روزا ولی به خاطر گل روی تو و راضیه و نیلوفر حتمن می نویسم. دلم برات یه ذره شده.

Posted by: پریا at December 29, 2006 07:02 PM

جگرت رو برم ، تو که خیلی چیزا شدی:
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ، اما حیف که جواب ایمیل منو نمی دی. در ضمن فکر جهانگردی که به سرت زده خیلی فکر خوبیه . قول میدم پای اصلیت من باشم. لطفا تا از پا نیفتاده ام عجله کن وگرنه باید بگم :
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
منتظر تصمیم جدّی تو هستم.

Posted by: مهوش نوابی at December 30, 2006 08:10 AM

دوست من ٬ باید ارت تشکر کنم ٬ چون نوشته هات منو حسابی سر گرم خودش کرد...

Posted by: gor-nebeshteh at January 1, 2007 02:51 AM

سلام . ديروز كه داشتم بلاگتون ميخوندم با خودم گفتم شما از بچگي چقدر هاي كلاس بودين.

Posted by: stray at January 2, 2007 06:43 PM

خیلی خیلی جالب بودن!الان هم واسه خودت کسی شدی خانومی!لطفا دست کم نگیر!از اون تیز بازیتم خوشم اومد.بعدم اون روز که رفتی کافه نادری می خوام بگم که بهترین کار ممکن رو کردی اگه منم با هات بودم اون موقع پایه بودم

Posted by: راضیه at January 2, 2007 11:39 PM

سلام ....من کشف تازه ی زمینم ...سادیسم چیز دیگریست ....به روزم وچشم انتظار دیدارت ....ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at January 3, 2007 11:57 PM

من اولا فکر می کردن تو زبان خوندی ... بعدش یادم نمیاد کی بهم گفت گلاره مهندسی کامپیوتر خونده ... الانم فهمیدم که نچ هیچ کدوم نیست ! تو یه مهندس برقی ... یه چیز بگم؟! همین طوری بی ربط ! ... من یه بار اردیبهشت با دوستم نمایشگاه کتاب بودم ... بعد تو و آقا سیامک رو دیدم ... جالب اینجا بود که ما هر غرفه ای می رفتیم شما هم پشتمون بودید! نگاهمون که بهم گره خورد سلام کردم جواب دادید ... ولی مطمئنم که نشناختینم !چون که دیدم با تعجب بعدش هم دیگه رو نگاه کردید!! ... همین! حالا که چی؟! نمی دونم ... بابت تبریک هم ممنونم عزیزم :)

Posted by: شیدایی at January 5, 2007 03:04 PM