February 17, 2007

شنبه- 28 بهمن ماه 1385

سلام!

اول اینکه یک خبر خوب:
کتاب شعر خانم « هوروش نوابی» به نام « طرحی ز قلبم کشیدند» منتشر شد. شاعر ِ شعر ِ « یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند / طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم»
برای تهیه ی این مجموعه ی خواندنی به کتابفروشی های زیر مراجعه کنید:

کتابفروشی یونسکو ـ خیابان پاسداران ـ نبش فرمانیه
کتابفروشی علیم ـ خیابان شریعتی ـ پائین تر از پل رومی
نشر چشمه _ خابان کریمخان_ نبش میرزای شیرازی
نشر روشن ضمیر _خیابان وحدت اسلامی_ خیابان فرهنگ
بابل ـ کتابسرای بابل
( آدرس های جدید را هم به زودی خواهم نوشت.)

**********************
دوم اینکه این دو داستان کوتاه بسیار زیبا از کتاب « داستان های تلفنی» نوشته ی « جانی روداری» نویسنده ی محبوب دوران کودکی ام را اینجا می نویسم ( کتاب کیک آسمانی اش از دلچسب ترین کتابهایی بود که در کودکی خواندم!). داستانهایش ظاهری ساده دارند و عمقی بسیار.
به امید اینکه بخوانید و لذت ببرید:

« گریه»

این داستان هنوز اتفاق نیافتاده است، ولی فردا حتما اتفاق خواهد افتاد.حالا ببنیم موضوع از چه قرار است:
فردا خانم آموزگار پیر خوبی، بچه های کلاسش را، در صف دو نفره، به دیدن موزهء « زمان گذشته» خواهد برد. جایی که چیزهای زمان گذشته که دیگر مصرفی ندارند، جمع شده اند. مثل تاج پادشاهی، لباس بلند ملکه، واگن برقی مونزا و غیره.
پشت ویترینی که کمی گرد و غبار گرفته است، لغتِ « گریه» وجود دارد. دانش آموزان فردا آن را می خوانند و چیزی نمی فهمند.
- خانم معلم! این چه معنی می ده؟
-یک جواهر قدیمیه؟
- شاید متعلق به دوران اتروسک باشه؟
خانم معلم توضیح می دهد که زمانی آن لغت مصرف زیادی داشته، و خیلی هم ناراحت کننده بوده است. لولهء شیشه ای باریکی را نشان می دهد که در آن اشک نگهداری شده است.کسی چه می داند، شاید متعلق به برده ای باشد که از شکنجه و آزار اربابش گریسته است، شاید هم متعلق به بچه ای است که از نداشتن خانه گریسته است.
دانش آموزی می گوید:« به نظر می رسه آب باشه.»
معلم می گوید:« ولی خیلی دردناک و سوزان بوده.»
-شاید قبل از استفاده آن را می جوشوندند؟
برای دانش آموران به هیچ وجه قابل درک نیست و کم کم حوصله شان سر می رود.به همین خاطر، معلم خوب راهنمایی شان می کند تا از بخش دیگر موزه دیدن کنند. جایی که چیزهای قابل لمس تری وجود دارد، مثل شبکه های آهنی زندان، سگ نگهبان، واگن برقی مونزا و ... چیزهایی که در کشور خوشبخت فردا دیگر وجود ندارد.

**********************

« اتوبوس شهری شماره 75»

یک روز صبح، اتوبوس شهری شمارهء 75، که مسیر حرکتش میدان مونته وردهء قدیم به میدان فیومه بود، به جای رفتن به طرف تراسته وره، جادهء جان نیکلو را در پیش گرفت و پیچید به طرف آئورلیای قدیم، و بعد از چند دقیقه ای، در دشت های اطراف رم، مانند خرگوشی که در تفرج باشد، روان شد.
مسافران آن ساعت تقریبا همگی کارمند بودند و مشغول خواندن روزنامه. حتی آنهایی که نخریده بودند، با گردن کشیدن از پشت سر دیگران، مشغول خواندن روزنامه بودند.
آقایی در فاصلهء ورق زدن روزنامه، یک آن چشم هایش را بالا گرفت و نگاهی به بیرون انداخت و شروع کرد به داد و فریاد که:
-آهای، کمک راننده! چه اتفاقی داره می افته؟ خیانته، خیانت!
همچنین سایر مسافران چشم از روزنامه گرفتند و صدای اعتراض به صورت آواز دسته جمعی مهیبی بلند شد:
-ولی این جاده به چیویتاوکیا می ره.
-پس راننده چه کار می کنه؟
-دیوانه شده، بگیرینش!
-این چه سرویس مسخره ای یه!
وکیلی با صدای بلند گفت:« ساعت ده دقیقه مانده به نه و من باید سر ساعت نه در دادگاه باشم. اگه دادگاه رو ببازم، علیه شرکت شکایت خواهم کرد.»
راننده و کمک راننده سعی می کردند که با توضیح دادن این که از جریان بی خبرند، و این اتوبوس از فرمان پیروی نمی کند و سر خود، کار انجام می دهد، مسوولیت را از گردن خود بردارند. درواقع همین طور هم بود. در این لحظه، اتوبوس از جاده خارج شد و جلوی یک جنگل سبز و معطر ایستاد.
خانمی با خوشحالی گفت:« اوه، گلهای سیکلمن! همه شون هم شادابند.»
وکیل با پرخاش گفت:« الان وقت فکر کردن به گل های سیکلمن است؟»
خانم توضیح داد:« مهم نیست. دیر به وزاتخونه می رسم. مغزم رو خواهند خورد. ولی مهم نیست، حالا که اینجام دلی از عزا در خواهم آورد. ده سالی هست که گل سیکلمن نچیده ام.»
از اتوبوس پیاده شد. با دهان باز از هوای تازهء آن صبح عجیب و غریب استنشاق کرد و مشغول درست کردن یک دسته گل سیکلمن شد.
مسافران از این که دیدند اتوبوس قصد حرکت ِ دوباره را ندارد، یکی بعد از دیگری پیاده شدند. یکی پاهایش را از خستگی می مالید، دیگری مشغول کشیدن سیگار شد. تا اینکه رفته رفته به هر حال عصبانیت شان، مانند تکه ابری در مقابل آفتاب، از بین رفت. یکی گل مارگریتی چید و به یقهء کتش زد. دیگری توت فرنگی نارسی دید و فریاد کنان گفت:
- من پیداش کردم. اسم و نشونی ام را می گذارم و وقتی رسید برمی گردم تا بچینمش. وای به روزی که پیداش نکنم!
همین کار را هم کرد. تکه کاغذی را که رویش اسم و نشانی اش نوشته شده بود، از کیف پولش در آورد و روی چوبی نصب کرد و در کنار توت فرنگی به زمین فرو کرد. روی تکه کاغذ نوشته شده بود:« دکتر جولیو بولاتی.»
دو نفر دیگر که کارمند آموزش و پرورش بودند، روزنامه را به شکل توپ در آورده و مشغول بازی فوتبال شدند و هر لگدی که به توپ می زدند، می گفتند:« برو گورتو گم کن!»
انگار نه انگار این ها همان کارمندانِ چند لحظه پیش هستند که می خواستند راننده و کمک راننده را به قتل برسانند. با غذاهایی که برای خوردن در محل کار بود، پیک نیکی به راه انداختند.
وکیل ناگهان فریاد زد:« مواظب باشین!»
اتوبوس خود به خود، با تکان ها و حرکت های کوتاه، در حال به حرکت در آمدن بود. همگی به موقع توانشتند سوار شوند. و آخرین شان خانم ِ با گلهای سیکلمن بود که اعتراض کنان می گفت: « ای، این دفعه قبول نیست. تازه داشتم لذت می بردم.»
یک نفر پرسید:« ساعت چنده؟»
-اوه، معلوم نیست چقدر دیر کرده ایم.
همگی به مچ هایشان خیره شدند و با کمال تعجب دیدند که ساعتها کماکان ده دقیقه مانده به نه را نشان می دهند.در واقع در تمام مدت هواخوری در هوای آزاد، عقربه های ساعتها حرکتی نکرده بودند. یک هدیه بود، چیزی دور از انتظار، مانند وقتی که یک جعبه پودر لباس شویی می خریم و توش یک اسباب بازی پیدا می کنیم.
در حالیکه اتوبوس وارد جادهء قبلی اش می شد و به طرف خیابان دوندولو پیش می رفت، خانم ِ گل های سیکلمن گفت:« این وری نمی تونه باشه.»
همگی شگفت زده بودند، و در گوشهء روزنامه ای که جلوی چشم شان بود، نوشته شده بود:31 مارس.
روز اول بهار همه چیز امکان پذیر است!

Posted by گلاره at February 17, 2007 03:05 PM
Comments

سلام
داستانهاي قشنگي بود مخصوصا دومي

Posted by: هديه at February 18, 2007 04:46 PM

سلام از اينكه من رو قابل دونستيد متشكرم اين روزا حال خوبي ندارم خوشحال شدم به من سرزديد

Posted by: مسعود at February 22, 2007 08:01 AM

سلام خانومي.
خيلي خوشحالم از اين آشنايي و خيلي خوشحالم از اينكه حوض كوچيك منو قابل دونستي.
يه قطره از اون نارنج خوشرنگت ديروز همه‌ي ماهي‌هاي حوضمو طلايي كرده بود. پايدار باشي و هميشه سبز.....

Posted by: آب و كاشي at February 22, 2007 08:46 AM

حبذا خواهر نارنجك دوست
(نارنجك = نارنج كوچك و دوست داشتني!)
مستفيض شديم

Posted by: رند عالم سوز at February 22, 2007 12:05 PM

وااااای! چقدر قشنگ بودند این داستان‌های تلفنی؛ به خصوص دومی که واقعا... D: سرحال آمدم. خیلی قشنگ بود. جالب اینکه چند هفته است روی برگه‌ی خرید کتاب‌هایم اسم داستان‌های تلفنی را نوشته‌ام (قبلا هم خیلی تعریف‌اش را شنیده بودم) و هر بار تنبلی کرده‌ام در خریدن‌اش. اما این هفته حتما می‌گیرم و می‌خوانم، چون شک ندارم که حداقل دلم می‌خواهد چندین بار دیگر داستان اتوبوس را بخوانم... عالی بود. خیلی خیلی مرسیی! :)
(و چقدر تک‌بیتی که از خانم نوائی نوشته‌اید هم زیبا بود)
سرخوش باشید و پیروز امیدوارم.

Posted by: ساسان م. ک. عاصی at February 22, 2007 04:32 PM

درود بر شما با پنج شعر برای دوست:مرگ و مرگِ دوست به روزم و مشتاق نظر شما .بدرود

Posted by: مهدی خطیبی at February 23, 2007 01:19 PM

خواندم...

Posted by: خون at February 24, 2007 02:46 AM

سلام .خوبی؟ من هیچ وقت فراموش نمی کنم شما رو فقط یه کمی سرم شلوغه .بابت کتاب خیلی خوشحال شدم حتما فردا می رم نشر چشمه و می گیرم .

Posted by: شایسته at February 24, 2007 12:09 PM

سلام

ممنونم از حضورتون...بله کاملا حق با شماست و علاوه بر مثالی که شما ذکر کردید کلمات دیگری هم هست که باید عامیانه تر نوشته می شدند اما من فقط نقل کردم و هیچ دخل و تصرفی در ترجمه نکردم

سلام من رو به جناب بهرام پرور برسونید

موفق باشید و عشق همرا هماره ی تان باد

Posted by: حسین مصطفی پور at February 24, 2007 01:51 PM

داستانک‌های قشنگی بودن.
لذت بردم گلاره جان.
نه من دلتنگ نیستم اصلن این روزا. اما دارم انرژی‌مو از دست می‌دهم. خسته‌ام گویا.

Posted by: Leila at February 25, 2007 11:42 AM

سلام و عرض ارادت... ممنون از يادآوري جاني روداري... خيلي دوستش دارم، حتي از شل سيلور استاين هم بيشتر... با اشتها داستان‌ها رو خوندم و گفتم: كاش بيشتر بود... شاد باشي و برقرار... تا بعد...

Posted by: آدمك at February 25, 2007 03:54 PM

کیک آسمانی رو منم در کودکی خوندم و به تازگی هدیه دادم به یه کودک ناز!

Posted by: Aries Pisces at February 26, 2007 10:59 AM

سلام گلاره ی عزیزم..ممنون که سر زدی.:)
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!!.. گرچه فکر میکنم اگر زمانی دنیا بهشت باشه باز هم گریه نباید به موزه ها بره.. اشک خیلی هم زیباست.
راجع به داستان دوم هم.. خیلی لذت بردم.. سعی کردم گل سیلکمن رو تصور کنم.. خوش به حال اونها که روز اول بهار گل سیلکمن و توت فرنگی هدیه میگیرن. :)
شاد باشی گلم .

Posted by: Mona at March 3, 2007 07:10 PM

سلام گلاره جان ... ممنون از داستانها ... يه تغييري به اين لينك ما بده دوست جوون. مرسي . اعترافاتم تكان دهنده بود هاااا

Posted by: سيب سرخ at March 5, 2007 09:34 AM

سلام........حال و احوال.......خوبی بزرگوار..........مطالب جالب و خوندنی داشت.........ولی نمی دونم چرا دیر به دیر میام.......البته شما که اصلا نمیای............خوش باشی

Posted by: بوتیمار at March 8, 2007 10:37 PM

خداوند را سپاس می گویم به خاطر نعمت وجود کسانی که پیش روی چشم آسوده خاطر دیگران، خود را به آتش می کشند . تارکوفسکی

Posted by: بوتیمار at March 8, 2007 10:37 PM

سلام خانم گل!

Posted by: فاطمه at March 9, 2007 11:15 AM

با سلام
وبلاگ با مبحث كالبد شكافي يك شاعر - شماره يك ، جنازه اول : صالح سجادی
به روز شد .منتظر نظرات مفيد و پر بار شما هستم.
با تشكر
ارادتمند مهدي آذري

Posted by: mahdi azari at March 9, 2007 03:23 PM

با سلام و ارادت ...استفاده بردیم ..به روزم

Posted by: ali at March 10, 2007 04:52 PM

الو محله ي تروللو؟ مريخي ها آمده¬اند

اين اولين ديالوگ كيك آسماني بود

يه شاهكار

Posted by: amin at March 11, 2007 03:32 AM

وبلاگ زیبا و مفید دارید اتفاق جالبی بود ..خواندن متون نوشته شده ...ممنون .

Posted by: شیخ ویسی مقدم at March 12, 2007 07:44 PM

سلام بزرگوار و ارادت .... خوشحال شدم از آشنایی . خوندمت و استفاده کردم . شادکام باشید.

Posted by: حبیب at March 13, 2007 02:06 AM

سلام عرض شد خدمت گلارۀ عزيز... شما هم كه خيلي وقته نيستيد... به‌هرحال، هرجا كه هستي شاد باشي و برقرار... تا بعد...

Posted by: آدمك at March 13, 2007 01:18 PM

سلام

با چهار هایکو به روزم و منتظر نقدتون

Posted by: حسین مصطفی پور at March 16, 2007 10:56 PM

سلام مهربان. نرم نرمک می رسد اینک بهار... رسیده و نرسیده نوروزتان پیروز. این بار پس از مدتها از گلوی خاموش اسماعیل با تو سخن گفته ام . بخوان...آقاي دكتر را هم سلام برسانيد.

Posted by: طيبه نيكو at March 17, 2007 08:15 AM

سلام. نرم نرمک می رسد اینک بهار... رسیده و نرسیده نوروزتان پیروز. این بار پس از مدتها از گلوی خاموش اسماعیل با تو سخن گفته ام . بخوان...

Posted by: طيبه نيكو at March 17, 2007 08:19 AM

سلام ...در اغاز سال نو جدولی برای خودم وشکست رستم دارم ...منتظرم ...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at March 18, 2007 03:51 PM

سلام ، تبریک و عرض ارادت بسیار
.........
آمد بهار و خنده ی گل باغ را گرفت
عیدت خجسته هدیه ی نوروز ما کجاست

Posted by: محمد روحانی ( نجوا کاشانی ) at March 19, 2007 07:16 PM

بهار! حتی اگر فقط در تقویم ها بهار باشد، باز از هیچ چیز که بهتر است!
می توان به اندازه ی سرخوشی تقویم ها سرخوش بود!
روزگارتان نو! سال نو پیشاپیش مبارک!

Posted by: ميثم يوسفي at March 20, 2007 10:59 PM

عرض سلام و تبريکِ سال نو دارم خدمت دوست و همسايۀ عزیزم، همراه با آرزوی سلامتی و شادمانی حقيقی... برقرار باشی...

Posted by: آدمک at March 21, 2007 04:34 AM

دوست ارجمندم سرکار خانم گلاره جمشیدی
سلام...سال نو شما مبارک.
امیدوارم همیشه تندرست و موفق باشید

Posted by: قنبری at March 22, 2007 12:54 AM

سلام........ سال نو رو به شما و اقای بهرام پرور زعیز تبریک میگم......سال خوبی داشته باشید.............طبق معمول اومدم سر بزنم.فکرکردم تو سال نو یه مطلب جدید میزارید...............خوش باشید

Posted by: بوتیمار at March 29, 2007 12:25 AM

سلام
خوبی؟
من علی اشرفی هستم (انجمن ادبی تهران مرکز)
ما داریم دوباره جمع می شیم می دونم که سرت شلوغه بعضی ها می گن یه ذره عوض شدی ولی من که این طور فکر نمی کنم به هر حال یه وبلاگ راه انداختیم ...
آدرسشو برات می نویسم هنوز راستو ریس نشده اگه قابل دونستی به ما سر بزن و یا با سهیلا سالم تماس بگیر 09126909885
راستی هنوز اون شعره معروفتو دارما
دوست قدیمات
علی
ali_ashrafi_59

Posted by: at April 2, 2007 02:23 AM

سلام...چرا شعر ها را جدی نمی خوانیم ....با دندان غول به روزم ومنتظر نگاه مهربانت....ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at April 3, 2007 01:35 PM

سال نوتون مبارك
سفره دلتون توي سال جديد پر از نان محبت....

از زبان مهدي جهاندار به روزم.

Posted by: آب و كاشي at April 8, 2007 10:53 AM

سلام ،
دست خوش ،
داستانهای دلنشینی بود
سال نوی پر از خیر ها و خوشیها داشته باشید

Posted by: محمد روحانی ( نجوا کاشانی ) at April 9, 2007 10:01 PM

salam .aval bego man chera nemitonam farsi type konam ?/??
dovom az lotfi ke be man dashti sepasgozaram .
sevom baghie harfa bashe baray zamani ke yad gereftam farsi benevisam )az matalebe khodet (

Posted by: azam kamali at April 23, 2007 09:45 AM

گزیده ای از ترانه های خسرو کیان راد با نام " یه ربع به جنون " توسط نشر نگیما منمتشر شد

Posted by: tarane at May 1, 2007 03:19 PM

سلام.

Posted by: مصطفي كارگر - شعر گراش at May 2, 2007 12:45 PM

هركي مي خواد كتاب منتشر كنه ما براش طرح جلد مي زنيم. فقط يه تماس كافيه

Posted by: مصطفي كارگر - شعر گراش at May 2, 2007 12:48 PM

با یک شعر تازه منتظر شما هستم

Posted by: مسعود at May 2, 2007 01:56 PM

سلام ،
مهر تو افروخته در جان ماست
چشم به راه تو گلستان ماست

Posted by: محمد روحانی ( نجوا کاشانی ) at May 4, 2007 11:18 PM

سلام (گله ها) داشتند لب پرتگاه بلندی آب ميخوردند...مردند... (آتايا) نازل شد با کلاهی پر از بوق.. من ..هنوز زنده ام ... دوباره برگشتم .. عليرضاآذر.. راستی تويی که يادم بودی به لينک وبلاگ من چسبيدی...

Posted by: علیرضاآذر at May 7, 2007 02:10 AM

دوست ارجمندم سرکار خانم جمشیدی سلام..
خوشحالم که به ما سری زدید هر جا که باشیم در خدمت شما ییم
امیدوارم تندرست و شاد باشید .

Posted by: قنبری at May 16, 2007 07:16 PM

سلام بانو..... وبلاگ شما فضای گیرایی داره... خوشحال میشم با هم بیشتر آشا شیم

Posted by: سیما احمدی at May 21, 2007 09:54 AM

سلام گلاره جان.. کسی با نام من در این صفحه برای شما کامنت
گذاشته که نمیدونم چه منظوری داشته....... خواستم در جریان باشید که من نیستم.. عجب آدمهای نادان بیکار بیماری هستند.

Posted by: مونا at May 26, 2007 07:29 PM