October 19, 2007

جمعه- 27 مهرماه 1386

سلام!

این چند وقت کتابهای خوبی خواندم. که دوست دارم اینجا درمورد هر کدوم چند خطی بنویسم.

کتاب «حباب شیشه» نوشته ی «سیلویا پلات» با ترجمه «گلی امامی». ( The Bell Jar By: Sylvia Plath)
کتاب به نوعی خاطرات و یا بهتر بگویم تجربه های شخصی سیلویا پلات است از کشمکش های درونی خود با آنچه دیگران نامش را بیماری روانی گذاشته اند و به همین دلیل او را ناچار به بستری شدن در بیمارستان روانی می کنند. میل بیش از حد او به خودکشی، ارتباط سرد و بیمارگونه ی او با مادرش، ناراستی هایی که از جنس مخالف می بیند و وجودش را می آزارد، ناامیدی از موفقیت در هدف بزرگش یعنی نویسنده شدن و ... به خوبی در این کتاب به تصویر کشیده شده. این دختر همان سیلویا پلات شاعر است که بعد از مرگش از مشهورترین شاعران عصر خود شد و هنوز کتابهای شعرش از پرفروش ترین هاست.
« دکتر، بدون تعارف آگاهم کرده بود که در ابتدا عده ای با احتیاط با من روبرو خواهند شد و حتی ممکن است از من اجتناب کنند، مثل یک جذامی زنگوله به پا. صورت مادرم جلویم موج می زد، مثل قرص ماهی بی رنگ و سرزنش آمیز، در اولین و آخرین ملاقاتش با من که برای بیستمین سالگرد تولدم آمده بود. یک دختر در آسایشگاه روانی داشتن! این بلایی بود که من به سرش آورده بودم، هرچند ظاهرا تصمیم گرفته بود مرا ببخشد.»

« زندگی ام را دیدم که جلوی چشمم، مثل درخت سبز انجیر آن داستان، شاخه می دهد و از سر هر شاخه، مثل یک انجیر درشت بنفش، آیندهء درخشانی به من علامت می داد و چشمک می زد. یک انجیر، همسری بود و خانوادهء خوشبختی و فرزندانی، و انجیر دیگر شاعرهء مشهوری و انجیر دیگر استاد دانشگاه موفقی و انجیر دیگر، سردبیر شگفت انگیزی بود. یک انجیر دیگر اروپا، آفریقا و آمریکای جنوبی بود و انجیر دیگر کنستانتین و سقراط و آتیلا و گروه دیگری از عشاق با نامهای عجیب و غریب و شغل های غیر عادی شان، انجیر دیگر قهرمان ورزشی در المپیک بود و بالا و فرای این انجیرها، انجیرهای دیگری بود که نمی توانستم ببینم. خودم را مجسم می کردم نشسته در زیر این درخت انجیر و از شدت گرسنگی در حال مرگ چون نمی توانستم تصمیم بگیرم کدام یک از آنها را می خواهم برگزینم. یک یک آنها را می خواستم ولی انتخاب هردانه به معنی از دست دادن بقیه بود و همین طور که نشسته بودم، عاجز از تصمیم گرفتن، انجیرها شروع کردند به پژمردن و سیاه شدن و یکی یکی، روی زمین و کنار من افتادند.»

خواندن این کتاب را به همه کسانی که او را دوست دارند و از جنون عاصی نهفته در اشعارش لذت می برند توصیه می کنم.
( ترجمه چند شعر از سیلویا پلات در اینجا )

کتاب بعدی «اتوبوس پیر» از «ریچارد براتیگان» بود با ترجمه «علیرضا طاهری عراقی». عنوان اصلی: (Revenge Of The Lawn, By: Richard Brautigan) . این سومین کتابی بود که از براتیگان خواندم و بیش از پیش دیوانه ی سبک نگارش و نگاه عجیب و غریب و طنز متفاوت و ظریف او شدم. در قند هندوانه و صید قزل آلا در آمریکا و حالا اتوبوس پیر که تیر خلاص را زد به ذهن متعجب من از این همه دیوانگی او! ترجمهء این کتاب بسیار خوب است و ظرافت کار را منتقل می کند.
به راستی آیا این نوشته ی کوتاه او چیزی غیر از شعر مطلق است؟ :

« مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، چه فرقی دارد؟ باز می گردم سر این قصه، مثل کسی که نبوده اما سرنوشتش از همان اول این بوده که برگردد و شاید حکمتی در کار است.
نه مجسمه ای پیدا کردم، نه دسته گلی ، نه دلبندی که بگویم:" حالا پرچم های نو بر قلعه می افرازیم، پرچم هایی که تو دوست داشته باشی، " که دوباره دستم را بگیری، که دستم را در دست بگیری. از اینها خبری نیست. ماشین تحریر من آن قدر سریع است انگار اسبی باشد که از اثیر رمیده و حالا در سکوت، خیز بر میدارد و واژه ها به صف می تازند و بیرون آفتاب می تابد. شاید واژه ها مرا یادشان باشد. چهارمین روز مارس 1964 است. پرنده ها در هشتی پشتی توی ایوان پشتی آواز می خوانند و من هم حالا دلم می خواهد با آنها آواز بخوانم: مستانه عشق باخته و مستانه عشق نباخته و دوباره مستانه عشق باخته، برگشته ام به شهرم.»

به بخش های مختلف کتاب داستان نمی توان گفت، یک نگاه است، انتقال یک حس است. به قول مترجم کتاب،" براتیگان مثل بچه بازیگوشی است که این طرف و آن طرف می دود و قصه های مختلف تعریف می کند، از کودکی هایش، از ماهی گیری در رودخانه لانگ تام، از شکار آهو در جنگل های بارانی و زندگی در خیابان های گلی بخش فقیر نشین شهر. "
اخیرا مصاحبه ای با دختر براتیگان در اینجا منتشر شد. دختری که در سه کتاب نامبرده، دختر بچه ی کوچکی بود که پدر، گاه او را با خود به سفرهای ماجراجویانه اش می برد و روح طبیعت و عشق را در او می دمید.

به هیچ عنوان دلم نمی آید این بخش از کتاب را در اینجا نگذارم، چرا که نگرانم کسی هیچ وقت این کتاب را نخواند و این بخش را تا همیشه از دست بدهد. پس لطفا بخوانید و تعجب کنید:

« ادای احترام به باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو»
« یکی بود یکی نبود. در سان فرانسیسکو مردی بود که چیزهای لطیف زندگی، مخصوصا شعر را خیلی دوست داشت. از نثر خوب هم بدش نمی آمد.
وسعش هم این قدر می رسید که خودش را سرگرم چیزهایی که دوست داشت کند، و این یعنی مستمری سخاوتمندانه ای به او می رسید و مجبور نبود کار کند چون که پدرش در دهه ء 20 توی یک تیمارستان خصوصی سرمایه گذاری کرده بود و تیمارستان هنوز در جنوب کالفرنیا سرپا بود و خوب سود می داد.
تیمارستان در درهء سان فرناندو کمی دورتر از تارزانا بود و به قول معروف، کارش سکه بود. از آن جاهایی بود که اصلا به تیمارستان نمی خورد. بیشتر شبیه چیز دیگری بود، مخصوصا با آن همه گلی که دور و برش کاشته بودند، بیشتر گل سرخ.
چک ها همیشه بی برو برگرد اول و پانزدهم هر ماه می رسید، حتی اگر آن روز، روز توزیع مرسولات پستی هم نبود. او در پاسیفیک هایتس یک خانه نقلی داشت و وقتی چک می رسید می رفت بیرون و باز شعر می خرید. به عمرش از نزدیک شاعر ندیده بود. این دیگر یک قدری زیادی می شد.
یک روز به این نتیجه رسید که شعر خواندن یا گوش دادن به شعر خوانی شاعران در صفحه های گرامافون، علاقهء او به شعر را درست بیان نمی کند. بعد تصمیم گرفت لوله کشی خانه را درآورد و جایش شعر بگذارد، و آستین ها را زد بالا.
آب را قطع کرد و لوله ها را درآورد و به جایشان "جان دان" گذاشت. لوله ها خیلی پکر شدند. وان را درآورد و " ویلیلم شکسپیر" کار گذاشت. وان دهنش باز مانده بود.
ظرفشویی آشپزخانه را برداشت و " امیلی دیکنسون" گذاشت. ظرفشویی فقط توانست خیره خیره عقب را نگاه کند. بعد دستشویی را درآورد و " ولادیمر مایاکوفسکی" گذاشت جایش. دستشویی با اینکه آب قطع بود زد زیر گریه.
آبگرمکن را برداشت و جایش شعرهای " مایکل مک لور" را گذاشت. آبگرمکن داشت هوش از سرش می پرید. آخر سر هم توالت را از جا درآورد و خرده شاعرها را گذاشت جاش. توالت تصمیم گرفت ترک دیار کند.
حالا نوبت آن بود که بنشیند و کیف کند که چه کار کارستانی کرده است و ثمرهء تلاش حیرت انگیزش را ببیند. ماجرای کریستف کلمب که می گفتند دل را زده به دریا و رفته طرف غرب در قیاس با کار او واقعهء کمرنگی بود. دوباره آب را وصل کرد و نگاهی انداخت و دید رویایش دارد به واقعیت می پیوندد. او آدم خوشبختی بود.
گفت: "حالا باید جشن بگیرم. چطوره برم حموم؟" خواست کمی مایکل مک لور را گرم کند تا خودش را توی ویلیام شکسپیر بشوید اما اتفاقی افتاد که دقیقا چیزی نبود که می خواست اتفاق بیافتد.
گفت:" لااقل ظرف که می شه شست." بعد سعی کرد توی " جرعه ای میِ چشم از این شراب ناب" (سطر اول از شعری از امیلی دیکنسون- م ) چند تا تکه ظرف بشوید و دید که، ای بابا، آن مایع کجا و ظرفشویی کجا. داشت ناامید می شد.
بعد دستشویی رفتن را امتحان کرد اما خرده شاعرها هم اصلا کارش را راه نینداختند، چون به محض اینکه نشست و زور زد که خودش را خالی کند، همه شروع کردند به وراجی در بارهء زندگی حرفه ایشان. یکی شان دربارهء پنگوئنی که توی سیرک سیار دیده بود 197 غزل گفته بود و از این ها بوی جایزهء پولیتزر می شنید.
مرد یکهو دوزاری اش افتاده بود که شعر نمی تواند جای لوله کشی را بگیرد. این همان چیزی است که اسمش را نور حقیقت به دل تابیدن گذاشته اند. در دم تصمیم گرفت شعرها را درآورد و لوله ها و ظرفشویی و وان و آبگرمکن و توالت را دوباره بگذارد سر جایشان. گفت:" چیزی که می خواستم از آب در نیومد. باید شعرها رو درآرم و از نو لوله کشی ها رو کار بذارم." در پرتو نور منور این ناکامی عریان خیره شدن بی معنا نبود.
اما بعد، بیشتر از اول کارش گره خورد. شعرها لنگر انداخته بودند. اشغال کردن جای سیستم لوله کشی قبلی به دهانشان مزه کرده بود. اشعار امیلی دیکنسون می گفتند:" ظرفشویی بودن معرکه است." خرده شاعرها می گفتند:" توالت بودن حرف نداره." اشعار جان دان می گفتند:" افتخار می کنیم که لوله ایم." اشعار مایکل مک لور می گفتند:" ما یه آبگرمکن درجه یکیم." ولادیمر مایاکوفسکی توی حمام داشت بلند بلند شیرهای آب جدید می سرود، شیرهای آبی فراتر از رنج، و اشعار ویلیام شکسپیر نیششان تا بناگوش باز بود.
مرد به شعرها گفت:" آقا خیلی عالی بود، دم تون هم گرم. اما من توی این خونه باید لوله کشی داشته باشم. لوله کشی واقعی. به تاکیدی که روی کلمهء واقعی کردم توجه کردید؟ واقعی! شعر از پس این کارها برنمی آد. باید واقعیت رو قبول کنید."
اما شعرها زیر بار نرفتند. " ما می مونیم." مرد تهدید کرد که زنگ می زند به پلیس. شعرها یکصدا گفتند:" آره، بردار گوشی رو. ما رو بنداز هلفدونی، بی سوادِ بی فرهنگ!"
" زنگ می زنم به آتش نشانی."
شعرها داد زدند:" کتاب سوز!"
مرد با شعرها دست به یقه شد. اولین باری بود که در عمرش دعوا می کرد. با لگد زد توی دماغ شعرهای امیلی دیکنسون. البته شعرهای مایکل مک لور و ولادیمر مایایکوفسکی آمدند و پوزه اش را مالیدند به خاک و به زبان انگلیسی و روسی گفتند:" این اصلا کار درستی نیست." و بعد از بالای پله ها پرتش کردند پایین. مرد دوزاری اش افتاد.
این مال دو سال پیش بود. حالا مرد توی باشگاه جوانان مسیحی سان فرانسیسکو زندگی می کند و عاشق آن جاست. از همه بیشتر می ماند توی حمام. شب ها می رود حمام و توی تاریکی با خودش حرف می زند.»

معرکه نبود؟! پیشنهاد نوشتن یک کالبد شکافی خوب روی این نوشته را به دوستان می دهم چرا که جای تفسیر و تدقیق فراوان دارد. ( قابل توجه نویسندهء وبلاگ شاعرانه ها)
( نکته: این کتاب از جمله کتابهایی است که تاسف می خورم چرا من ترجمه شان نکردم!)
(ترجمه چند شعر از براتیگان در اینجا )

کتاب دیگر «آداب بیقراری» است نوشته «یعقوب یاد علی» که درموردش فقط باید بگویم متاسفم برای مسوولینی که هنوز اینقدر دگم و سطحی و کوته بین هستند که دو سه جملهء ساده ای را که فرضا کمی بار اروتیک دارد را در کتابی که اصلا حرفش چیز دیگری است و هدف از نوشتن اش چیز دیگر، برنمی تابند و به آن افترای نشر اکاذیب می بندند! الحمدالله که نویسندگانی مثل هاینریش بل و جیمز جویس و ... در ایران زندگی نمی کردند وگرنه ادبیات دنیا هم اکنون چه در چنته داشت جز تعدادی نویسندهء بخت برگشتهء زندانی؟

«به گزارش هواشناسی این خورشید لعنتی» نوشته «مهدی یزدانی خرم» هم از کتابهایی است که اخیرا خوانده ام ولی ترجیح می دهم چیزی درباره اش ننویسم و خواندنش را هم به کسی توصیه نمی کنم!

شرمنده که اینقدر طولانی شد و ممنون از همراهان عزیز.

گلاره

Posted by گلاره at October 19, 2007 03:47 PM
Comments

سلام دوست جون خودم...خوب پر بار بوده این روزهایت هااا

Posted by: لحظه هایی از بودن at October 22, 2007 01:27 AM

سلام خوشحالم نوشته شما را خواندم و گله دارم از اينكه بروز ميكنيد اما خبر نميدهيد من با يك شعر بروز هستم بياييد سرفرازم ميكنيد با تشكر

Posted by: مسعود at October 24, 2007 11:34 AM

دوست گرامی سرکار خانم جمشیدی سلام .. ممنونم از نظر لطف و محبت تان . و اما از نوشته شما خیلی استفاده کردم امیدوارم که همیشه شاد و سربلند باشید .

Posted by: قنبری at October 24, 2007 06:58 PM

گلاره جون سلامی دوباره

زیبا بود ولی بعد از چندین ماه که برگشتم دوست داشتم که دست نوشته های خودت را زمزمه کنم که به زیبایی دلت هست

با فرش نگاهم منتظرتم

Posted by: badjens at October 24, 2007 10:42 PM

سلام هموطن ايراني. سايت ياهو که آدرس ايميل من و شما در آن قرار دارد و روزانه با مسنجرش چت مي‌کنيم، نام کشور من و تو را از ليست کشورهايش در صفحه‌ي ثبت نام حذف کرده. اگر غيرت و عرق ملي‌ات اجازه نمي‌دهداين ننگ را بپذيري، با لينک دادن به صفحه‌ي http://helloyahoomail.net از طريق کليدواژه‌ي Yahoo mail به بمب درحال پيشرفت عليه ياهو کمک کنيد تا کوچکترين وظيفه‌ي ما به کشورمان ادا شده باشد و همانند بمب افتخارآميز فيلم سيصد و خليج فارس، بتوانيم يک موفقيت ديگر را نيز رقم بزنيم... متشکرم

Posted by: یک هموطن at October 26, 2007 02:35 AM

سلام استاد عزیز ...واقعا وبلاگ مفید ی و پر باری است..من همیشه از نوشته ها و نظرات شما حداکثر استفاده رو می برم...منتظر راهنمایی و نظرات شما هستم...

Posted by: حسین غیاثی at October 28, 2007 04:51 PM

به خوشبختی ات غبطه می خورم گلاره. از جمله دختران خوش شانس روزگاری.

Posted by: at November 20, 2007 06:17 PM

از رفیق نیمه راه سلام [بدرود]

Posted by: rezarad at November 23, 2007 11:14 AM

سلام

با یک تجربه تازه منتظر شما هستم .

تو رفته ای هوای تو پیچیده توی من

Posted by: مسعود at November 28, 2007 10:42 AM

سلام گلاره جون
اسمتون رو اتفاقی دیدم و مطمئنم که همزبانیم. خوشحال می شوم بیشتر آشنا شویم

Posted by: chiman at December 9, 2007 12:58 AM

سلام


با یک شکم دل پر بروزم و منتظر " شما " :


و مرا خرگوش سفیدی کرد ، در کلاه شعبده غیبم زد
بعد از آن دیدم که مرا یک دست در اتاق خواب شما انداخت .


منتظرم هر چند با حرف و حدیث

نادعلی

Posted by: میرزایی at December 21, 2007 03:16 PM

سلام!
خوبید که!؟
ما نتیجه میگیریم که لوله کشی چیز خوبی است.

Posted by: فاطمه at December 22, 2007 11:24 AM

سلام .. بی پرده فقط محض دعوت آمدم آن هم خیلی دیر .. گرفتار کثافت زندگی بودم و هستم . ... مدتهاست در وب منید .راستی قند هندوانه و قزل آلا رو خوندم .. چیزی فرا تر از یک کتاب بود ...

Posted by: علیرضا آذر at December 27, 2007 02:52 AM

کاره ما شده سر دوراهی موندن
با این کتابها هم که میتونیم یکم به خودمون حس ادم بودن تزریق کنیم

Posted by: گلادیاتور at January 11, 2008 08:44 PM

با سلام به شما دوست گرامی
پنجمین شماره سایت پیله های شیشه ای ( ویژه نامه یکسالگی سایت ) به روز شد .
www.glassyguards.com

Posted by: حمید زارعی at January 12, 2008 11:44 AM

سردمو سردگمم بگو عشق چندمم[گریه]

Posted by: reza rad at January 28, 2008 10:47 AM
Post a comment









Remember personal info?