June 01, 2008

یکشنبه- 12 خردادماه 1387

کلمه قدرت است ...

atwood.jpg


مارگارت اتوود ( Margaret Atwood) متولد 18 نوامبر 1939، در کانادا است. او شاعر، رمان نویس، منتقد ادبی، فمنیست و برنده ی جایزه های مختلف ادبی است. هفت بار به مرحله ی نهایی جایزه ی Governor General's Award راه یافته و دوبار این جایزه را کسب کرده. آدمکش کور از معروفترین رمانهای اوست که برنده جایزه بوکر نیز شده است. آثار او در 38 كشور و به 25 زبان ترجمه شده. علاوه بر رمان، داستان كوتاه و شعر، در زمينه كار كودك، نقد ادبي، نمايشنامه‌هاي تلويزيوني و راديويي نيز آثاري دارد. او چندين سال عضو فعال عفو بين‌الملل بود و مدت‌هاي مديدي بر ضد سانسور ادبي جنگيده است.

اتوود نوشتن را از شش سالگی آغاز و در شانزده سالگی مصمم شد که نویسنده شود. او تحصیلات خود را در فلسفه و زبان فرانسه به پایان رساند. بیشتر اشعارش الهام گرفته از اسطوره ها و داستانهای پریان است که موضوع مورد علاقه ی او از سنین کودکی بوده است.

بیش از سیزده رمان، هجده مجموعه شعر و بسیاری داستان کوتاه و کتابهایی برای کودکان از او منتشر شده است. چند رمان او به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.

ترجمه دو شعر از او تقدیم به شما:


سراینده: مارگارت اتوود
برگردان و بازسرایی: گلاره جمشیدی

هجی کردن

دخترکم کف اتاق بازی می کند
با حروف پلاستیکی
قرمز،
آبی،
زرد سیر.
می آموزد
چگونه هجی کردن را؛
هجی می کند
چگونه جادو کردن را .

در شگفتم که چند زن
دختران خود را
انکار کردند
در اتاقها حبسشان کردند،
پرده ها را کشیدند
تا بتوانند
کلمات را
در رگ رگ شان
تزریق کنند.

کودک
شعر نیست،
شعر
کودک نیست.
بی هیچ اما و اگری.


به قصه باز می گردم ،
قصه ی زنی که در چنگ جنگ افتاد،
در حال زایمان،
با رانهای بسته شده
به دست دشمن
تا نتواند
فارغ شود.

زن اجدادی اش :
جادوگری مشتعل،
دهانش فروپوشانده با چرم
برای خفه کردن کلمات.

کلمه پشت کلمه
پشت کلمه قدرت است.
آنجا که زبان
به لكنت می افتد
از استخوانهای داغ ،
آنجا که صخره
دهان می گشاید و
تاریکی
چون خون جاری می شود،
در نقطه ی ذوب سنگ خاره
وقتی استخوانها
می دانند که پوکیده اند،
کلمه از هم می درد،
دو پاره می شود،
و حقیقت را می گوید.
تن به تمامی دهان می شود.

این یک استعاره است.

چگونه هجی می کنی؟
خون را،
آسمان را،
و خورشید را؛

نخست، نام خودت را،
نخستین نامیدن ات را ،
نام نخست خودت را،
نخستین کلام ات را.

Spelling

My daughter plays on the floor
with plastic letters
red, blue & hard yellow
learning how to spell
spelling
how to make spells
I wonder how many women
denied themselves daughters
closed themselves in rooms
drew the curtains
so they could mainline words
A child is not a poem
a poem is not a child
there is no either/or
However
I return to the story
of the woman caught in the war
& in labour, her thighs tied
together by the enemy
so she could not give birth
Ancestress: the burning witch
her mouth covered by leather
to strangle words
A word after a word
after a word is power
At the point where language falls away
from the hot bones, at the point
where the rock breaks open and darkness
flows out of it like blood, at
the melting point of granite
when the bones know
they are hollow & the word
splits & doubles & speaks
the truth & the body
itself becomes a mouth
This is a metaphor
How do you learn to spell
Blood, sky & the sun
your own name first
your first naming, your first name
your first word

**********

شعر شب

چیزی برای ترسیدن نیست
تنها باد است
که سر به شرق چرخانده ؛
تنها ماییم :
پدرت : تندر،
مادرت : باران.

در سرزمین آبها
با ماه ای چون قارچ
بژ رنگ و نمناک ؛
کُنده درختان غرقه شده
و مرغانی بلندبالا
که شنا می کنند .

جایی که خزه
می روید
بر تمام سطوح درختان
و سایه ات
سایه ی تو نیست ؛
بازتاب توست .

پدر و مادر حقیقی ات
ناپدید می شوند
وقتی پرده می پوشاند
در را.

ما آن دیگرانیم،
کسانی از زیر برکه
که خاموش
کنار تخت تو می ایستیم
با سرهایی از جنس تاریکی .
باید بیاییم و بپوشانیم ات
با جامه ی پشمین سرخ
با اشکها و پچپچه های دوردست مان.

تو در آغوش باران
- ننوی خنک خواب ات-
تکان می خوری

آنگاه که ما
مادر و پدر شبانه ات ،
انتظار می کشیم
با دستانی سرد و
فروغی مرده ،
در می یابیم
که تنها سایه هایی لرزانیم
فروافتاده از یک شمع ،
در این پژواک
که تو
بیست سال دیگر
خواهی شنید.

Night Poem

There is nothing to be afraid of
it is only the wind
changing to the east, it is only
your father the thunder
your mother the rain
In this country of water
with its beige moon damp as a mushroom
its drowned stumps and long birds
that swim, where the moss grows
on all sides of the trees
and your shadow is not your shadow
but your reflection
your true parents disappear
when the curtain covers your door
We are the others
the ones from under the lake
who stand silently beside your bed
with our heads of darkness
We have come to cover you
with red wool
with our tears and distant whipers
You rock in the rain's arms
the chilly ark of your sleep
while we wait, your night
father and mother
with our cold hands and dead flashlight
knowing we are only
the wavering shadows thrown
by one candle, in this echo
you will hear twenty years later

************

گلاره

Posted by گلاره at June 1, 2008 10:22 AM
Comments

سلام!
مثل همیشه عالی بود!

Posted by: علیرضا at June 1, 2008 10:30 AM

سلام.
استفاده کردم. ممنون.
و موفق باشی...

Posted by: امید نقوی at June 1, 2008 10:44 AM

کجا بودی تا به حال؟ حتی از من هم دیرتری که! / شعر ها خیلی خوبی بود. نمی دانم. آن دومی یک جور بدی خوب بود! روان ترجمه کرده بودی. دلم برایت تنگ شده. شاد باشی

Posted by: لیلی at June 1, 2008 05:23 PM

سلام استاد...بسيار تا بسيار مفيد و زيبا بود .براي من هميشه اينجا حرف هايي براي شنيدن هست..

Posted by: حسين غياثي at June 1, 2008 10:47 PM

سلام...
کلمه...کلم...کلمه جادوست!

Posted by: مهدی at June 2, 2008 07:25 PM

fovgholade ast in tarjome ha

Posted by: غضنفری at June 3, 2008 03:08 PM

سلام مهربان
گاه چقدر حسود می شوم یعنی در گلستان ترجمانت پر پر می زنم و بر صفحه می ریزم درست مثل قند در اب حل می شوم محو می شوم...
مطلب مفیدی بود ...
به احترام چه اهمیتی داره!

Posted by: چه اهمیتی داره! at June 5, 2008 09:18 PM

زیبا بود !

Posted by: فاطمه at June 11, 2008 01:06 AM

سلام گلاره بانوی نازنین و مهربانم...
بانوی بهاری شکوفه های نارنج و ترنج...
ممنونم از همدلی و بزرگواریت خواهر نادیده ی نازنینم...
منتظر دیدار عزیز شما دوست مهربانم و دکتر بهرام پرور عزیز خواهیم ماند....
دلتنگ شب های شرجی شور دریایم ماه بانو...
به شکوفه ها به باران...
برسان سلام ما را....

Posted by: الهام جم زاد at June 11, 2008 06:55 PM

لبخند زیبای خداوند
روزت مبارک

Posted by: انتظار...انتظار... at June 24, 2008 01:08 PM

سلام!
دلمان براي اشعار خودتان لك زده است.
چرا دست به كار نمي شويد؟!

Posted by: amin at June 27, 2008 02:18 AM

سلام سرکار خانم جمشیدی .خسته نباشید زیبا و خواندنی بود موفق باشید .

Posted by: قنبری at July 2, 2008 08:18 AM

سه شنبه جشن تولد من است. کاش يک نفر برايم يک سبد خلوص بياورد يا لااقل يک شاخه رز سفيد يا حتي يک گلبرگ اما سالهاست که من هديه‌هايي براي هديه شدن خود گرفته‌ام بي آن که...
سلام به روزم منتظر عطر خوش حضورتان هستم.

Posted by: صبا رهگذر at July 10, 2008 12:01 PM

سلام بانوی نارنج و ترنج....

Posted by: الهام جم زاد at July 11, 2008 01:34 PM
Post a comment









Remember personal info?