April 9, 2009

پنجشنبه 20 فروردین 1388

سلام!
یک چهارپارهء جدید تقدیم به شما و آشنای همیشگی ....


مجنونکی درون سرم ساز می زند


دیوانه ای درون رگم نبض می زند
دیوانه ای که ماهیت اش مبهم است و نیست
دیوانه ای که کنج سرم خانه کرده است
دیوانه ای که مثل خودم آدم است و نیست

دیوانه ای که در سرِ من... درد می کند،
دیوانه ای که قلب مرا... تیر می کشد
یک پاش توی حلق من آونگ می شود،
فکرش درون گوش من آژیر می کشد

دیوانه خسته است و سرش گیج می رود
زیر دو چشم رگزده اش گود رفته است
از بس که سر به میله ی این خانه کوفته،
پیشانی پرندگی‌اش پینه بسته است!

دیوانه در تنفس من زوزه می کشد،
بر طبل جنگ می زند و جیغ می کشد
تا چشم روی هم بنهم، باز می کند
تهدیدها که بر رگ من تیغ می کشد

دیوانه مست می شود، از دست می شود،
دیوانه خواب می رود، او آب می رود
در انزوای منحنی دست و پا زدن،
تا عمق چسبناکی مرداب می رود

بر طول و عرض مغز من آن شب که نقب زد،
ذهنم دچار زایش یک شعر مرده شد
دیوانه جیغ زد، غل و زنجیر پاره کرد،
شعرم درون معده ی دیوانه خورده شد!

من صبر می کنم هیجان اش فرو رود
اویی که خون به صورت سرخ اش شتک زده ست،
اویی که محو و ماه زده، مات و مرده وار
قلب اش درون سینه ی سردش کپک زده ست

او را درون حفره ی دل می نشانم و
از سبزه حرف می زنم، از شادمانه‌ها،
از کلبه های صورتی توی ابرها،
نارنج‌ها، درخت طلا، شاعرانه‌ها!

از لوبیای باغچه ی خانه ای که دیو،
از ارتفاع سحر و فسون اش سقوط کرد
افتاد توی دامن چل گیس و خنده زد،
اما کسی برای نجات اش هبوط کرد،

از آسمان و خانم ِ چل گیس را ربود،
در گوش او سرود که: شب گریه ها، تمام!
از صبح بوسه گفت و برایش غزل نوشت:
« خانم! رفیق! روح تمام ترانه‌هام»!

اینجا دگر حکایت ابن السلام نیست،
لیلا درآید از دل تاریکخانه ها
تا باغبان سیب و انار و تمشک و توت،
« از رگ رگ اش دوباره بجوشد ترانه‌ها»

***
مجنونکی درون سرم ساز می زند
مجنونکی میان دلم رقص می کند
تا پرده های مغز مرا می زند کنار
سلول اش آشیانه خورشید می شود

او را درون خانه ی دل می‌نشانم و
از سبزه حرف‌می زنم، از شادمانه‌ها،
از کلبه‌های صورتی توی ابرها،
نارنج‌ها، درخت طلا، شاعرانه‌ها


گلاره جمشیدی


پی نوشت:
ششمین کتاب شعر خانم«هوروش نوابی» با نام «یادمان باشد» به چاپ رسید. برای تهیه آن می توانید به آدرس های زیر مراجعه نمائید:
تهران، میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
تهران، میدان فاطمی، اول کوچه کامران، مرکز مکاتبات خارجی

yademan bashad-navvabi.jpg

Posted by گلاره at April 9, 2009 8:09 PM
Comments

دیوانه ای درون رگم نبض می زند
دیوانه ای که ماهیت اش مبهم است و نیست
دیوانه ای که کنج سرم خانه کرده است
دیوانه ای که مثل خودم آدم است و نیست...


سلام گلاره

مطلع شعرت حرف ندارد. خوشحالم که با مرحمت بلاگ چرخان کمی زودتر از بقیه می توانم زیبایی ها را کشف کنم و پست ها را داغِ داغ بخوانم...

Posted by: نسترن وثوقی at April 10, 2009 12:07 AM

سلام گلاره جان . شعرت حرف نداشت. خیلی خوب از پس قافیه های سخت بر اومده بودی .

Posted by: شایسته at April 10, 2009 8:28 PM

... من هنوز فکر می کنم رعد و برق صدای سرفه های خداست كه این روزها زیاد سیگار می کشد ؛ مثل من که این روزها زیاد عطسه می زنم ! دکتر می گفت به مرکبات آلرژی داری ؛ من اما ترجیح می دهم بمیرم تا اینکه دنیا را بدون پرتقال سر کنم که دهان تو همیشه بوی پرتقال می دهد؛ گیسوانت چراگاه شکوفه های بهار نارنج است ؛ پاییز که می رسد عطر لیمو از یقه ی پالتو پوستت بیرون می زند ! دکترها حرفهای احمقانه زیاد می زنند ! برعکس مسیح که ملکوت خدا را دوست داشتن همسایه می دانست ؛ من اما چشمهای تو را باغ عدن که به ناپرهیزی نیاکانم از آن رانده شده ام و حالا اهل سرزمینی هستم که بانوی اثیری آن" میم گرجی " است ؛ پرچم آن دستمالي از ابريشم و اگر هلپرکه و برناو را از آن بگیری چیزی از ملتش باقی نمی ماند !
...من هنوز فكر مي كنم كه اگر پدرم سواد خواندن و نوشتن داشت جنگي در جهان رخ نمي داد !
من هنوز نفهميده ام چرا چیزهایی را که با عقلم جور در نمی آید راحت تر باور می کنم مثل همین که کسی می آید که مثل هیچ کس نیست یا همین که تو دوستم داری ...

Posted by: اصغر عظيمي مهر at April 11, 2009 5:46 PM

دل ها و دیدارها تازه می شود و اولین گردهمایی بانوان شاعر در یک عید دیدنی شاعرانه پنج شنبه 27 اردی بهشت در محل دبیرخانه این کنگره، روزی نو سرشار از شعر و گل و لبخند را به خود خواهد دید.

از تو دوست عزیز و بانوی شاعر که در لحظه لحظه برگزاری کنگره سال گذشته با دوستانت همراه شدی و دلگرمی این جمع بزرگ بودی دعوت می شود که به اولین برنامه از سلسله برنامه های «کارگاه نقد و بررسی شعر زنان» حضور یافته و صفایی بر این حضور خلوت انس دوستان باشید.

زمان: پنج شنبه 27 اردی بهشت ساعت 15

مکان: تهران، سبلان شمالی، خیابان شهید نوری(دیلمی سابق)، کوچه شهید ترابی، شماره 39، طبقه دوم، دبیرخانه کنگره شعر زنان

Posted by: دبیرخانه کنگره شعر زنان at April 13, 2009 11:54 PM

سلام و عرض ادب و ارادت و تبریک سال نو. ممنون بابت این چهار پاره فوق العاده....

Posted by: فرهاد at April 14, 2009 6:39 PM

سلام گلاره بانو....ممنون از این چهار پاره ی محشر

Posted by: فاطمه انتظار...انتظار... at April 15, 2009 1:10 PM

تصحیح می شود: تاریخ برگزاری نشست فردا پنج شنبه 27 فروردین است.

Posted by: دبیرخانه کنگره شعر زنان at April 15, 2009 11:38 PM

salam be man niz sar bezanid

Posted by: shadi lotfi at April 16, 2009 10:23 PM

شعر بدی نبود ولی راستش تکونت نمی داد هر چند این حرف خیلی سلیقه ای اه و یه نفر دیگه می تونه بگه که نه فلان وفلانه

Posted by: مصو غضنفری at April 17, 2009 11:54 PM

سلام عزیزم یک بار دیگه از شعرت لذت بردم پنجشنبه هم در جلسه انجمن جای شما را خالی کردیم.می بوسمت.

Posted by: سودابه امینی at April 18, 2009 9:03 AM

سلام دوست عزیز

با یک ترانه قدیمی به روزم و منتظر

Posted by: حمیدرضا مجیری at April 19, 2009 11:54 AM

سلام
اولین باره میام اینجا و خیلی خوشحالم که نوشته هاتونو خوندم
شعر بسیار زیبایی بود
ترجمه هاتان هم واقعا زیبا بود
من هم کار ترجمه می کنم
خیلی دوست دارم کارم رو بخونین و نظر بدین
نظرتون برام مهمه!

Posted by: بهاره جهاندوست at April 20, 2009 3:15 PM

دیوانه بیا بند خرد پاره کنیم
بیچارگی اهل جنون چاره کنیم.

Posted by: راثی پور at April 24, 2009 11:18 PM

فرهیخته شاعر عزیزخانم گلاره جمشیدی
برای کمک به ارزیابی نظر مخاطب شعر امروز ایران از شما که صلاحیت اظهار نظر دارید
دعوت میشود در این نظر سنجی شرکت کنید.
با احترام و سپاس

Posted by: عه تا at April 26, 2009 8:02 PM

سلام
فردا تولد منه
به روزم
شما هم دعوتید!
منتظرم!

Posted by: bahareh at April 30, 2009 7:19 PM

سلام... زیبا بود ... با غزلی به روزم و منتظر شما

Posted by: سیما احمدی at May 15, 2009 4:55 PM

داشتم فکر می کردم جه خوب میشد اگر آدمی می توانست به خواب مصنوعی فرو برود و هر جهار سال یکبار بر خیزد و ببیند که دنیا چقدر زیبا تر شده و بخصوص شاعران چه مقدار خوش طبع تر شده اند. دوست عزیز این شعر آخرتان بیش از اینکه مرا غفلگیر کند خوشحالم کرد چرا که همانچیزی بود که انتظارش را داشتم. ترکب جدیدی که به زبان فارسی هدیه کردید "پیشانی پرندگی" مرا بیش از اندازه تحت تاثیر قرار داد. دارید سبکی برای خود پیدا می کنید اما مطمئن نیستم که از این اتفاق بخوبی مطلع باشید اگر چه هنرمند نیازی هم به اینهمه اطلاع ندارد. نظر این دوست کوچکتان را میدانید هنوز همان است که چهار سال پیش قبل از اینکه به خواب مصنوعی فرو بروم برایتان نوشتم. نمی دانم آیا در این مدت کارهایتان را چاپ کرده اید یا اینکه همچنان ایران را از زیبایی سخنتان محروم گذاشته اید. ولی اگر نشریه ای از خود می داشتم حتما کارهایتان را اگر شده به نام دیگری منتشر می کردم که شاید احساس طبیعی حسد (که اصلا در خانمها وجود ندارد) دامنگیرتان شود و در این امر مساعدت بیشتری با هم میهنان خود به عمل آورید. خلاصه اینکه "فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن" شنونده همیشگی اشعارتان " یک دست کوچک

Posted by: Anonymous at May 26, 2009 7:36 PM

بالهای سیمرغ؟

Posted by: Anonymous at June 1, 2009 10:20 PM

سلام
با سه شعر کوتاه به روزم
نمی فرمایید.

Posted by: سعید نصاریوسفی at August 7, 2009 2:08 PM

سلام ارجمند
با مجموعه ای از داستانک ها و شعرهایم تو را به سفرخانه ام دعوت می کنم.
ضمن اینکه نام وبتان مزین کرده است محفل مرا تا دیگر زمان بدرود...

Posted by: میرشمس الدین at August 10, 2009 1:52 AM

سلام عزیز
من به اضافه تو ما نمی شویم
شما هم زیاد میآوریم
با یک غزل دیگر به خاکبوستان آمده ام منتظر نظرات شما عزیزان
هستم ارشاد بفرمائید
موفق ، وبیکران باشید

Posted by: جابر ترمک at August 14, 2009 12:00 AM

سلام گلاره جان


مدت زمان زیادی است که از تو بی‌خبرم خوبی؟

با یک شعر منتظر نقد و نظرت هستم.

با مهر

Posted by: نسترن وثوقی at August 14, 2009 10:54 AM

گلاره جان فوق العاده بود...
اگه اشکال نداشته باشد لینک کردم ...
بد نیست به منم سربزنی
خوشحال میشم
سربلند باشی

Posted by: fani at August 15, 2009 10:24 AM

درود بر تو دوست من
این پست را برای تو نوشتم / برای رنجهای بی گمان تو که در ویرانه های وارونه به من لبخند میزند / برای اتاق خلوت که بر دست ها و کاغذهای پیر تشییع میشود / برای تو که کشفی بزرگ هستی و شعر امان ترا بریده است / حالا میتونی به من بگی این شعر درباره ی کیه ؟

Posted by: مجتبی یاوری at September 1, 2009 9:52 AM

سلام عزیز
خواندمتان ناخوانده ولذت بردم بخصوص چهارپاره بسیار متین وارجمندتان شما رو با اشعار زیباتون لینک کردم ومنتظرتون هستم

Posted by: جابر ترمک at September 14, 2009 1:18 AM

به روزم با شعر

Posted by: حميد رضا اكبري شروه at November 2, 2009 9:42 AM

سلام خانم جمشیدی عزیز
در آثار شما و سیامک قدم زدم
و لذت بردم
ممنون ........
راستی
قرار بود از ترجمه هایتان برای ما در پیاده رو بفرستید ؛ چه شد ؟
دوست دارم به انتخاب خودتان باشد
موفق باشید !

Posted by: میثم ریاحی at November 14, 2009 3:15 AM

سلام زلال اندیش ژرف احساس!
سلامی از کرانه ی پر ترانه ی خلیج پارسیان پارسا..

درود بر وب زیبا و قلم شیوایتان..

"یک ساحل پر از شعر" با پنج دوبیتی بروز است و چشم براه گامهای مهربانانه و نظرات ارزشمند شما...

Posted by: حسین میدری at November 17, 2009 6:56 PM
Post a comment









Remember personal info?