نه مي شود كه بماني نه مي شود بروي
تو آمدي كه وجودي خميده را بجوي
و لقمه لقمه ي هر تكه ذره ذره كه شد
براي لقمه ي ديگر گرسنه تر بشوي
تو آمدي بتكاني . درو كني .بدري
و هرچه آينه ديدي جدا كني . ببري
به سفره هاي پر از وصله . سرفه هاي سياه
تمام هستي من را وجب وجب بخري
شبيه شيشه اي از شك ترك ترك شده ام
و مثل قلب مترسك الك الك شده ام
در انزواي كلنجار رفتنم با خود
به جرم فاتح مطلق شدن فلك شده ام
كنون تلاشي قلب پر از تراشه ي من
و مكث لحظه و انگشت روي ماشه ي من
هدف گرفتن خود را همين بهانه بس است:
نماز خواندن چشمت به روي لاشه ي من!
گلاره جمشيدي
زني شبيه دوباره زني شبيه نقاب
زني شبيه دو پلك پريده رنگ حباب
نفس كشيد و نگه كرد و خط به خط روييد
ميان سايه و روشن درون شيشه ي قاب
زني كه با غليان با صعود فاصله داشت
براي درد كشيدن هميشه حوصله داشت
ز گوهري كه بتابد برقصد و برود
به روي گونه ي گلگون خويش قافله داشت
زني ميان دو بازوي قاب مي خنديد
و شانه هايش از آوار بغض ميلرزيد
و تكه تكه نگاهش چو موش وحشي مرگ
تمام حجم فضا را به خويش مي بلعيد
ميان قاب كسي شكل مي گرفت آرام
كسي كه مثل كسي هست و نيست، وحشي و رام
دو گوشواره ي چوبي دو گيس رفته به باد
كمي ...چگونه بگويم شكسته اما خام
ميان قاب تكان خورد و دست بيرون كرد
دو دست زخمي و خونين چروك و خالي و سرد
و پنج و پنج ...ده انگشت ناگهان واشد
...جلو جلو و جلو تر...مرا به چنگ آورد
چهار چشم، دو بيني، دو سر، دو پيشاني
دو چهره روبروي هم.دو برق عصياني
دو لب كه واشد و آرام و بي صدا لرزيد
و جمله هاي پريشان و گنگ و هذياني
طنين مبهمي از بازتاب صد فرياد
گه پشت قرن سكوتي سياه رفت از ياد
...و عشق راز عجيبي كه ساليان دراز
درون سينه نهفت و نمي رود بر باد
زني شبيه تلاطم...شبيه آتش و دود
زني مردد ماندن ميان بود ونبود
چقدر شكل خودم بود...شكل پيري من
...كه قاب .قاب نبود...آنچه بود آينه بود...
گلاره جمشيدي
!اي ياد دوردست كه دل مي بري هنوز
چون آتش نهفته به خاكستري هنوز
هرچند خط كشيده بر آيينه ات زمان
در چشمم از تمامي خوبان سري هنوز
سوداي دلنشين نخستين و آخرين!
عمرم گذشته است و توام در سري هنوز
اي چلچراغ كهنه كه زانسوي سالها
از هر چراغ تازه،فروزان تري هنوز
بالين و بسترم همه از گل بياكني
شب ، بر حريم خوابم اگر بگذري هنوز
اي نازنين درخت نخستين گناه من!
از ميوه هاي وسوسه بارآوري هنوز
آن سيب هاي راه به پرهيز بسته را
در سايه سار زلف تو مي پروري هنوز
وآن سفره ي شبانه ي نان و شراب را
بر ميز هاي خواب تو مي گستري هنوز
با جرعه اي ز بوي تو از خويش ميروم
آه اي شراب كهنه ! كه در ساغري هنوز
حسين منزوي