November 25, 2003

ترجمه’ شعري از دلميرا آگوستيني...

f1.jpg


تقديم به دوئت هاي شبانه مان....

باران مي بارد....صبر كن، نخواب
گوش كن كه باد چه مي گويد...
ضربه’ باران چه مي گويد،
با انگشتهاي كوچكش بر شيشه هاي اين پنجره...
تمام وجودم گوش فرا مي دهد
به آواي دخترك افسون شده اي
كه در آسمان به خواب رفته است
او كه طلوع خورشيد را ديده است
و اكنون فرود مي آيد، سبكروح و هلهله كنان
او كه دستهاي باد را گرفته است
چونان مسافري كه از سرزميني شگفت آور و عجيب، باز مي گردد...
چه شادمانه خواهد بود رقص گندمزارها...
چه مشتاقانه چمن ها خواهند روئيد
چه الماسهائي خوشه خواهند شد در شاخه هاي انبوه درختان كاج...
صبر كن، نخواب
بگذار گوش فرا دهيم به ضربآهنگ باران
بگذا سينه ام تكيه گاه پيشاني خاموشت شود
من ضربان شقيقه هايت را حس خواهم كرد
كه گرم و تپنده
چونان دو چكش زنده
بر تن من ضربه مي زنند...
صبر كن، نخواب
امشب باد و باران هر دو ما را در گرماي اين اتاق
از تمامي دنيا جدا كرده اند،

صبر كن، نخواب
امشب شايد ماانتهاي ريشه اي هستيم
كه فردا خواهد روئيد
اين ساقه’ عاشقانه
آزادانه مي دود...
تاا وج قلّه هاي رسيدن....

Posted by گلاره at 05:26 PM | Comments (17)

November 13, 2003

22 آبان 1382

_بسه ديگه!
_چي؟
_اين وضع! تا كي مي خواي ادامه بدي؟ مي دوني الآن چند وقته؟
-چهار ماه....نه... پنج ماه... نه.....
_خوب!
_خوب؟
خوب شروع كن ديگه! تا كي مي خواي خودتو تو نوشته هاي اين و اون پيدا كني؟
نمي دونم، حس مي كنم خودش همه چيز را مي دونه... درون منه... قبل از اينكه بگم مي شنوه... قبل از اينكه بنويسم مي خونه....
_ببين! باورت مي شد اين روزها اينقدر زود برسن؟ چيزي نگذشته از اون روزهايي كه يك دستت عروسك بود و يك پات بالاي درخت شاتوت....
_از كجا اومد؟ چي شد يكدفعه...... مثل يك الهام كه يهو مي شينه تو دل آدم...
_بيا... بيا سرتو بذار روي پام...برام تعريف كن.....
_اومد ....منتظر بودم...سالهاي صبور ... مثل سنگ... اما نه سنگ صبور...


" استاد! مي شه! لطفا يك لحظه! اين يك تحقيقه در مورد مدولاسيون ِ دامنه در امواج ِ ...."
چرا هواي اينجا هميشه ابريه؟! چرا من عصرهاي دانشگاه را دوست ندارم؟ چرا وقتي اينقدر خلوت مي شه من ياد گورستان مي افتم؟ بچه ها كجان؟ چرا بوفه خاليه؟ چرا در ِ گروه بسته است؟

هيچ وقت شده بي دليل بزني زير گريه؟ (سرتو بالا كن! تو چشماي من زل بزن! همه چيز تموم شده!)

آخه تا كي؟ تا كي بايد بگردم؟ اين شهر بزرگ... اينهمه آدم ... اصلا همين دانشگاه خودمون!
جوجه خروسها توي هم مي لولند... تكيه مي دم به ديوار. استادها هنوز نرفته اند سر كلاس... جوجه خروسها مي خندند... سيگارهاشون را با هم رد و بدل مي كنند... حالم بده... دارم بالا مي آرم... مي رم توي دستشويي. آب مي زنم به صورتم. توي آئينه نگاه مي كنم... من قول دادم گريه نكنم... اشك و آب و آئينه......
"آفرين تحقيقِ خوبيه، بزنيد روي سي دي بدهيد به من... براي كنفرانس امسال هم خودتون را آماده ....."

اه... اصلا من اگه شانس داشتم... حالم از خودم به هم مي خوره... ببين! آخه اينجوري كه نمي شه! اين چه جور قايم موشك بازيه كه هردونفر بايد قايم بشن؟ تا كي؟ بالاخره يكيمون بايد بياد بيرون!

-خوب؟
_گذشت!
_خوب؟
_اومد!

صداي نوار را بلند مي كنم... پا رو مي ذارم روي گاز...

نمي فهمم... اصلا نمي فهمم... هميشه فكر مي كردم روزگار چقدر كور جلو مي ره... معلومه چرا آدم نصيبِ حوا شد، خوب كس ديگه اي نبود. حالا توي اين دنياي بزرگ بي سر و ته... چطور ممكنه كسي آدم ِ خودشو پيدا كنه؟ سيب مي پوسه و از أدم خبري نيست.....اشتباه مي كردم.... او اگه آدم ِ تو باشه حتما نصيب خودت مي شه....اون موقع ابليس كه سهله ، خودِ خدا هم جلوتونو نمي گيره... بعدش... دو تايي با هم همه’ پولك هايي را كه شباي بي هم بودن از آسمون چيدين ، مي دين و يك باغ كوچيك مي گيرين، توش يه عالمه درخت مي كارين.....همه سيب....

وطن ِ من كجاست؟ آهاي كلاغه تو از كجا ميآيي؟ از پيش ِ اولدوز يا از باغ ِ انزواي فروغ؟ تو مي دوني خونه ات كجاست؟ وطنتو مي شناسي؟ پس بي زحمت يه لطفي بكن به منم بگو وطنم كجاست... اينجا؟ نه ! نه! محبوب ِ من اينجا نيست.... من مي خوام برم... مي خوام برم همونجائي كه دو تا چشم سياه منتظرن تا من ببوسمشون.... اونجا؟ نه ! نه! من اينجا بزرگ شده ام... توتهاي درخت هاي اينجا رو خورده ام........
شك... سوال... ترديد....
مي ايستم. ترمز دستي را مي كشم.... اينجا چقدر سبزه... آهاي مردم من از جائي ميآم كه توش اونقدر درخت نيست كه اهاليش مجبور شده اند عكس درخت را روي ديوارهاي شهر نقاشي كنند....

بر آسمان هر كجا عكس تو را نقاشي كرده اند... توي وهم ِ جنگل مي لولم... درختها مي سوزند... من مي رقصم... دلم مي خواد آتيش بگيرم... دلم مي خواد بين آتيش بسوزم.... مي رقصم و دامن پر چينم آسمان را رنگين مي كند....داغ به تنم حمله كرده... تب به جانم آتش مي زند.... شاخه ها آتش گرفته اند.... من مي رقصم و گيسوانم جنگل را سياه مي كند....

من شاد ِ شادم....و هرگز اينقدر غمگين نبوده ام.... من شاد ِ شادم و هيچ وفت چنين جان به لب نبوده ام. همان شب بود... صدايت كه كردم دندان ِ عقلم افتاد... سرفه زدم... دندانم از چشمهايم بيرون پريد.
نفسم به شماره افتاده... اينجا تمام ِ راهها به تقارن رسيده اند...اين خيابان ِ جنوب به شمال ولي ديگر به كوه نمي رسد ... كوه باز شده و من از أن گذشته ام... آن سوهاي كوه ديگر براي من در حكم ِ دوردستها نيست....

پيروزي از آن ِ عشق است........دلت را به عشق بسپار.....

نفسم بند آمده... برايم آب مي آوري... مي نشيني و به دستهايم خيره مي شوي.... آب را روي موهايم مي ريزم.... گيسوانم اشك مي ريزند... تو مي خندي.... : مژه هات نچسبند!

اينجا چقدر ساكته... همه’ دنياي من... يك صفحه’ 17 اينچي كه توش همه چيز پيدا مي شه الا برق چشمهاي تو...."نمود تكنولوژي قرن" : Sam...Digitall, every one's invited......به كجا؟ اگر نه به ميهماني عشق و بوسه’ تو ... پس به كجا؟...اگر نه به شهر پر شهدِ شعر ِ تو پس به كجا؟... اگر نه به گرمستان دستهاي مهربان ِ تو...اگر نه به گندمزار گونه هاي تو.... پس به كجا؟.....
فكر يك نيروي جديد باشيد...: مهندس ِ الكترو.....

_خوب؟
_انّا فتحنا لك فتحا مبينا........

مي دوني خدا چرا دم و باز دم را آفريد؟ براي اينكه توي هر دم زن بگه دوستت دارم، توي هر بازدم مرد بگه دوستت دارم.........صورتم را به صورتت نزديك مي كنم....مژه هايم مي چسبند..به مژه هايت....

امشب براي تو روي فرش چمن خواهم رقصيد.... با دلي لبريزِ آتش و نگاهي پراز شوق آمده ام.... در ديدگانم برق ستاره’ سحري مي درخشد.... امشب بي زر و گوهر ، بي مرز و بي حائل به نزد تو آمده ام.... با دو گيلاس از شراب ِ انار.... زنده باد بدمستي.......

It's raining...wait, don't sleep,
Listen to what the wind is saying
And to what the water says tapping
With it's little fingers on the window panes

All my heart is listening
To hear the enchanted sister
That has slept in the sky,
That has seen the sun up close,
And now comes down, buoyant and cheery,
Holding the hand of the wind
Like a traveler returning
From a marvelous land.

How happy the waving wheat will be!
How eagerly the grass will thrive!
What diamonds will cluster now
In the deep branches of the pines!

Wait, don't sleep. Let us listen
To the rhythm of the rain.
Let my breasts support
your taciturn forehead.
I will feel the beating of your temples,
Palpitant and warm,
As if they were two living hammers
Striking upon my flesh.

Wait, don't sleep. Tonight
The two of us are a world,
Isolated by wind and rain
In the warmth of a bedroom.

Wait, don't sleep; tonight we are,
Perhaps, the supreme root,
from which tomorrow will grow
This lovely stalk, the race to come.

Posted by گلاره at 01:24 AM | Comments (23)