... و خانه مان درست شد...
من ولي... خانه اي در چشمهايت يافته ام.... خانه اي امن... گرم... سرشار...
ترجمه’ اين شعر Nocturnal Dreames تقديم به" تو " كه مرا ميهمان خانه’ چشمهايت كرده اي.....

در من احساسي است خفته در اعماق درون
هر زمان به تو نگاه مي افكنم،
هر زمان خود را در آن آبي ابر آلود، گمشده مي يابم،
پي مي برم كه ديگر " تنهايي" مرده است...
تو مرا در بر مي گيري، آنگاه كه خود را گم كرده، سرشار لغزشم
و تسلّي ام مي دهي آن هنگام كه رعدي عظيم به غرش در مي آيد
زمزمه هاي شيرينت گوشم را مي نوازد
و كلامت با من مي گويد كه تا ابد نزد من خواهي ماند...
و آنگاه كه كلمات سرد مي شوند و من از يا’س به لرزه مي افتم،
مي دانم كه چون چشمانم را بگشايم، تو را مي بينم ايستاده در برابرم
با لبخندي مهربان بر چهره گشاده ات...
و گرماي عاشقانه آغوش شيرينت...
تو مرا تنگ در آغوش خواهي گرفت
و مرا از هجوم سايه هاي شب پناه خواهي داد
و در اين زمان است كه پي مي برم
" من خانه اي در چشمهايت يافته ام"
آري من خانه اي بوده ام... تمام اين هنگام من خانه اي بوده ام،
اگرچه با تو دير زماني نيست كه به سير پرداخته ام.
... ديگر تنهايي و دردي نيست
و نه لرزيدني در زير بارانهاي تند...
تنها بازوانت گرداگرد من...
و چهره گشاده ات در برابر من....
و نجواي شيرينت در گوش من...
و عهد و پيمانت كه مرا تا ابد دربر بگيري
آه من همواره دعا خواهم كرد...
اين روز را با من بمان
من بيش از آنچه بداني دوستت مي دارم
اي كاش مرا ياراي نماياندن اين حس بود
اما هيچ كلامي نيست كه آواز مرا بخواند
آن آوازي كه همواره در من جاري است
و هيچ راهي براي بيان آن نيست
بيان آنكه چگونه تنها تويي آنكه دل من هميشه برايش تنگ است
مي خواهم برايت بگويم كه چه مفهوم صادقانه اي در من يافته اي
چگونه مي خواهم كه تا ابد براي هم بمانيم
چگونه همه زندگيم با زيبايي تمام روشن شده است، اكنون كه تو خواهي آمد
و چگونه كلام هرگز نمي تواند آنچه بايد را بنماياند...
آه... تو را بيش از هرچيز دوست مي دارم
بسيار بيشتر از هرچيز
و اين... اشك به چشمان من مي دواند، هر زمان كه به ياد مي آورم...
تنها هر آنچه انجام داده اي ، هر آنچه گرفته اي
زندگي مرا زيستني پربها ساخته است
من خانه اي هستم
آه ... من خانه اي هستم
با تو... من خانه اي هستم....

سلام!
... و اين هم ادامه سرگذشت روبرت و كلارا شومان!
روبرت در اوج فعاليتهاي هنري خود گرفتار بيماريهاي عصبي شد. او اغلب افسرده بود و هرچه سنش بالاتر ميرفت وضع روحي اش بيشتر رو به وخامت مي گذاشت.
شومان در همان سال رهبري اركستر دوسلدورف را پذيرفت. در طي اين زمان " سولو كنسرتو در لا مينور" و " سمفوني شماره3 در مي بمل ماژور " را ساخت.اما سال بعد بار ديگر سايه هراسناك افسردگي بر چهره روبرت پديدار شد. اين همان سايه اي بود مادر و خواهرش را دير زماني در خود گرفته بود. روبرت با آن حمله ناراحتي رواني، مدتي كوتاه مبارزه كرد و پس از اندكي بهبودي باز به خلق آثار خود پرداخت.

او از تابلوهاي ديواري كافه’ اويرباخ به عنوان منبع الهام بهره جست و اثر معروف گوته به نام " فاوست" را به موسيقي در آورد. ولي سايه اي كه او را دربر گرفته بود به تدريج تيره تر و سنگين تر مي شد.
كلارا با حالتي وحشتزده شاهد آن بود كه محبوبش روز به روز در چنگال بي رحم ناراحتي رواني گرفتارتر مي شود.
اواسط ماه اوت سال 1844 بود كه سلامت روبرت به كلي دستخوش اختلال گشت. آخرين باقيمانده نيروي اعصاب خود را براي به پايان رسانيدن قطعه’ فاوست صرف كرده بود.از آن فقط تصنيف بخش همسرايان در پايان اثر باقي مانده بود.كلارا در دفتر يادداشت خود نوشت: " شبها اصلا نمي تواند بخوابد. در عالم تصور روياهاي وحشتناك و آزار دهنده مي بيند. نزديك صبح او را غرق در اشك مي يابم. همه’ نيروي مقاومتش زايل شده...."
پس از مدتي، حال روبرت اندكي رو به بهبودي گذاشت و اصرار ورزيد دوباره به تصنيف آثارش ادامه دهد. گرچه پاهايش چون تكه اي يخ سرد مي شد و شروع به لرزيدن مي كرد.او كه در آن زمان فقط سي و چهار سال داشت در نامه اي نوشت : " زمان به شدت مي گذرد و شب عمر من به تدريج فرا مي رسد." در آن دوران روبرت به شنيدن تم ها و ملودي هاي گوناگوني از ارواح شوبرت و مندلسون اعتراف مي گرد....
يك روز تقريبا ده سال بعد از اولين باري كه دستخوش اختلال حواس و ناراحتي رواني شده بود، بدون سر و صدا از خانه خارج شد و يادداشت كوتاهي براي كلارا به جاي گذاشت. در آن يادداشت از كلارا خواسته بود " تو هم حلقه’ ازدواجي را كه در دست داري به رودخانه پرتاب كن و أنگاه اين دو حلقه به هم خواهند رسيد و يكي خواهند شد."
اما ماموري كه در كنار پل ايستاده بود تا از رهگذران باج عبور بگيرد اجازه نداد روبرت از روي پل بگذرد زيرا روبرت همراه خود پولي نداشت تا بپردازد.ولي موفق شد او را وادار كند به جاي پول، دستمالش را بگيرد و اجازه’ عبور بدهد. مامور پل پس از آنكه به روبرت اجازه’ گذشتن داد ، به دنبالش او را زير نظر گرفت ومتوجه شد كه أن مرد پريشان احوال در مرتفع ترين نقطه پل ايستاد و چيزي را كه برق مي زد به درون رودخانه پرتاب كرد و لحظه اي بعد نبز خود را از بالاي پل به رودخانه انداخت. در همان موقع چند نفر از ماهيگيران كه او را ديده بودند به نجاتش شتافتند . پس از آن كه مدتي در منزل بستري بود خودش تقاضا كرد كه به يك آسايشگاه بيماران رواني منتقل شود و تحت مراقبت قرار گيرد.
روبرت در آن سال در آسايشگاه بيماران رواني به سر برد تا آنكه در سال 1856 سرانجام جسم و جان او يكباره كاهيده شد. همه نيرويش با آثاري كه تصنيف كرده بود به تحليل رفته بود. مانند بلبلي كه آنقدر آواز مي خواند تا جان مي سپارد او نيز آن اندازه اثر خلق كرده بود كه ديگر تاب و تواني برايش نمانده بود.
دوران زناشويي و زندگي مشترك او و كلارا دوازده سال طول كشيد و از اين مدت دو سال به خاطر گذراندن در أسايشگاه بيماران رواني از كلارا و فرزندانش دور ماند. روبرت در سال 1856 در سن 46سالگي در همانجا در گذشت.
شهرت روبرت پس از مرگش هر سال فراتر مي رفت. آثار او كه زماني در گوش معاصرانش مدرن و ناآشنا مي آمد در سراسر دنيا بين علاقمندان موسيقي محبوبيتي فراوان يافته بود. كلارا با اجراي آثار روبرت در همه رسيتالهايش و با كوشش در نواختن آنها به نيكوترين و عالي ترين وجه در افزودن اين شهرت كمكي بس موثر بود.
وفتي سال عمر كلارا نيز آن حد بالا رفت كه ديگر نمي توانست رنج سفرهاي دور و دراز را براي برگزاري كنسرت تحمل كند، از صحنه كنار رفت و به عنوان استاد تعليم پيانو به كار پرداخت. ولي هيچ يك از شاگردانش نتوانستند رمز آن نوع نوازندگي بي نظيري را كه موجب برانگيختن تحسين والاترين موسيقيدانان و نوازندگان معلصرش شده بود از او فرا گيرد و از نظر استادي و جيره دستي به پاي او برسد.
كلارا در سال 1896 در گذشت.
امروز هم نوازندگان زبردستي وجود دارند كه زير دست شاگردان كلارا تعليم يافته اند. شاگرداني كه فرصت حضور در رسيتالها و كنسرتهاي او را پيدا كرده بودند، فرصت محظوظ شدن از هنرمنديِ نوازنده اي كه در دوران طولاني موسيقي رمانتيك ، در دوران مندلسون، شوپن، ليست و شومان ، ستاره درخشان صحنه ’ سالن هاي كنسرت اروپا بود و هركجا مي رفت ، تحسين علاقمندان به موسيقي ناب و اصيل و نوازندگي ممتاز را بر مي انگيخت.....


"حكايت عشق و مو سيقي و جنون"
در تاريخ موسيقي جهان، بسياري موسيقيدانان، نوازندگان و آهنگسازان ، آمدند، سرودند، ساختند، نواختند و رفتند.در اين ميان بي شك زناني هم بودند كه جانِ موسيقي را با حس عميق زنانه’ خود شرابي كردند و به كام بشر ريختند، بي آنكه نامي از آنان به يادگار مانده باشد. يكي از معدود زناني كه در اين بين چندان مورد ظلم تاريخ قرار نگرفت و نامش همواره بر اريكه’ موسيقي جهان مي درخشد،"كلارا ويك شومان" است. آنچه مي خوانيد بخش اول نگاهي گذرا بر زندگي او و همسرش"روبرت شومان" است.
روبرت الكساندر شومان در سال 1810 در يكي از شهرهاي كوچك ساكس به دنيا آمد. پدر روبرت از طريق كتابفروشي امرار معاش مي كرد و به همين علت روبرت از همان سالهاي اول جواني اشعاري مي سرود. در همان دوران به دليل علاقه’ فراواني كه به هنر و ادبيات داشت با عده اي از دوستان خود انجمن ادبي تشكيل داد و آثار نويسندگان بزرگي چون گوته، بايرون، شيلر و... را مورد مطالعه و بحث قرار داد.
اوليا, او خصوصا مادرش علاقه داشت كه روبرت در رشته’ حقوق تحصيلات خود را به پايان برساند و به همين جهت او در سال 1828 ، پس از مرگ پدرش وارد دانشگاه لايپزيك شد و تحصيل خود را آغاز كرد.
شومان در يك ميهماني كه به وسيله يكي از استادان ترتيب داده شده بود، با "كلارا ويك" آشنا شد. كلارا كه در آن موقع 9 سال داشت، به خوبي پيانو مي نواخت.پدرش رهبر اركستر و موسيقيدان بود . كلارا تحت تعاليم پدرش از سن 5 سالگي به عنوان يك كودك اعجوبه در موسيقي شناخته شد و در سن نوجواني براي دريافت نشان جامعه’ موسيقي وين انتخاب شد.
اين ملاقات اثر عجيبي در شومان گذاشت و تصميم گرفت نزد پدر كلارا به ثحصيل موسيقي بپردازد. فردريك ويك استعداد درخشان روبرت را كشف كرد اما از همان نخست به انضباط و پيگيري او اطمينان نداشت.
روبرت اولين درس موسيقي را در سن 18 سالگي از ويك گرفت.در طول اين دوران بود كه او چندين والس ساخت.هدف روبرت رسيدن به درجه’ استادي در نواختن پيانو بود و اين تمرين هاي بسيار زيادي مي طلبيد. متد متعارفي كه در آن روزها براي قوي كردن انگشتها و تقويت تكنيك استفاده مي شد، قرار دادن قطعه هاي چوبي بر روي انگشتها بود. كسي نميداند كه آيا اين قطعه هاي چوبي باعث صدمه ديدن انگشت روبرت شدند يا نه. زيرا يكي از انگشهاي دست راست او صدمه و اين به معناي پايان روياهاي او براي پيانيست شدن بود....
از سوي ديگر كلارا با شجاعت و تهور به اجراي كنسرت در شهرهاي مختلف ادامه مي داد. او آهنگسازي هم مي كرد.اما به عنوان كار اصلي بهآن نمي پرداخت. شايد هرگونه توانائي آهنگسازي او در زير سايه’ مهارت نوازندگي او به عنوان يك پيانيست پنهان مي شد.
روبرت در اين زمان تحت تا’ثير شاگرد ديگر ويك،"ارنستينه ون فريكن" قرار گرفت و قطعه, "كارناوال" را براي او نوشت، قطعه اي چرخشي كه در آن يك تم در تمام موومان مانند ترجيع بند تكرار مي شد.
آهنگ دومي كه ساخت را" اتود سمفوني" ناميد.
رابطه, او و ارنستينه طولي نكشيد زيرا كلارا شانزده ساله شده بود و چشمهاي روبرت را اسير خود كرده بود.
فردريك ويك همچنان به عدم بردباري روبرت اعتقاد داشت و براي دخترش ديدار روبرت را ممنوع كرد. او براي بيش از 6 ماه ، اجازه’ ورود به خانه, ئيك را نداشت و تنها و طرد شده ، احساسات خود را در ساختن " فانتزي در دو ماژور" جاري ساخت.روبرت در شعر و موسيقي از كلارا الهام مي گرفت.
كلارا در تولد هجده سالگي اش پريشاني بي حدي در خود احساس مي كرد....او مست وجود روبرت شومان شده بود... ارتباط آنها دوباره شكل گرفت و روبرت از پدر كلارا براي ازدواج با او تقاضا كرد. اما تقاضاي او رد شد...با اصرار آنها مبني بر ازدواج، كار به دادگاه كشيد و دادگاه به نفع كلارا و روبرت را’ي داد و آنها درست در شب بيست و يكمين سال تولد كلارا ازدواج كردند. در ست هنگامي كه روبرت سي ساله بود....
سال بعد از آن، يكي از پربارترين سالهاي عمر روبرت بود. او بيش از صد آواز بي كلام ساخت كه بسياري از آنها براي نواختن همسرش ساخته شده بود. كلارا او را تشويق مي كرد كه هنر خود را گسترش دهد و او را به سمت موسيقي اركسترال هدايت مي كرد.
روبرت عشق خود نسبت به پيانو با اركستراسيون سمونيك تلفيق كرد و " پيانو كنسرتو در لا مينور" را به وجود آورد. كلارا نيز به تورهاي خود براي برپائي كنسرت ادامه مي داد و در كنيرواتوار لايپزيك تدريس مي نمود. او علاوه بر پولونزها، والس هاو پيانو كنسرتوها، بيست و سه اوپوس و تعداد بي شماري آواز براي پيانو ساخت. اما چون هنوز يك آهنگساز زن از طرف جامعه’ موسيقي مورد پذيرش فرار نگرفته بود، كلارا تصميم گرفت كه مفسر اصلي موسيقي روبرت شود: روبرت آهنگ مي ساخت و كلارا مي نواخت.
روبرت و كلارا هفت فرزند داشتند. و اين نا’ثير بسياري داشت بر دوره اي از زندگي آنها كه در آن باب جديدي از آهنگسازي گشوده شد: آوازهايي براي كودكان صحنه هاي كودكي و لالايي هايي براي خواب....
(ادامه ماجرا در آينده نزديك!)