تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
از ساغر او گیج است سرم
وز دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم؟
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم؟
من چنگ توام بر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم....

عزیز دل!
بهار داره خودشو توی دل زمین جا می کنه... اما می دانی! توی سرزمین دل من چند وقته که بهار شده... شاید از همان بهار سال قبل که هردومون خواستیم سرک بکشیم و ببینیم " آن ور پرچین باغ" چه خبره... دلم می خواد برم تو گوش تک تک درختای کوه روبروی پنجره مون بگم که من چقدر زودتر از اونها جوانه زدم.به آسمان همیشه پر ابر این شهر بگم که خورشید من طلوع کرده و گرمم می کنه...
سفره را می چینم... سیب... سیر...سبزه... نه... نه... در برابر سین بزرگ زندگی من اینها به چه کار می آیند؟سین عزیزی که وقتی اسمش توی زبانم می چرخه انگار یک تکه شکلات بزرگ پخش می شه توی دهنم... توی گلوم... چشمهام... انگشتهام.... همه ی وجودم پر می شه از طعم شیرینی و یاس....بعد از این همه سال این اولین باریه که سفره ی یک سینم کامل شده... لاله ی نارنجی مان باز شده... ماهی نارنجی مان می رقصد... نگاه تو نارنجی... دستهای من نارنجی....شکوفه های تمام درختهای شهر نارنجی... همه ی دنیا غرق بوی بهار نارنج....
این اولین بهار حقیقی زندگی من است همراه با تو که بهار همیشه و همیشه بهار این دلی.....
موسیقی و رقص.... شوپن: شاعر پیانو

از جدید ترین آهنگهای رقص که در سالنهای امروزی نواخته می شود تا نواهای بدوی و ساده ضربات طبل که اجداد و پسشینیان ما در نقاطی از فلات آسیای مرکزی همراه آنها جست و خیز می کردند، موسیقی پیوسته با رقص همراه بوده است.قبایل بدوی آفریقا که در موسیقی آنها از آنچه ما ملودی می نامیم نشانی دیده نمی شود به کمک طبل نواهایی می نوازند و همراه آن نواها به وضع جالب و مهیجی می رقصند. همچنانکه یک قهرمان اقساته ای اساطیر یونان هربار که می خواست نیرویش را تجدید کند به زمین می آمد و پا بر سر آن می نهاد، آهنگسازان بزرگ و برجسته نیز هرچند یک بار به سوی رقص روی می آوردند تا از نیروی انگیزش آن،از اشکال متنوع ضربهای آن و قوه تحرک پایان ناپذیر آن برای قویتر ساختن آثار خود مدد گیرند.
بتهوون، باخ،برامس، موتسارت، سیبلیوس، چایکوفسکی، شوپن و... همه این آهنگسازان بزرگ در برابر رقص، این جدیدترین و کهنترین فرم موسیقی سر تعظیم فرو آورده اند.
در میان این آهنگسازان اگرچه شاید نام شوپن در در زمینه تعداد ساخت قطعات برای رقص در ردیف های نخست قرار نگیرد اما تاثیر او را در رشد این روند نمی توان منکر شد. مجموعه والس های شوپن ار درخشان ترین و ماندگارترین آثار نوسیقی است.
شوپن که به گفته روبرت شومان، مجسم کننده ی شاعری در زمینه پیانو است و همیشه به عنوان روح جاوید پیانو خواهد ماند،در تاریخ هنر موسیقی، از نظر خلق آثار برای پیانو شاید عزیزترین آهنگساز باشد. او فرزند یک پدر فرانسوی و مادر لهستانی بود. شهرتی که پاریس بزرگ به او عرضه می کند، شهرتی بی فروغ است. آنهم به او که در دوران زندگی اش با اجتماع بزرگ تماس بسیار کمی داشته است....:" روح موسیقی برای زمانی کوتاه به زمین فرود آمده بود...". او که در اثر بیماری سل که بیماری سده اوست دنیا را وداع می گوید، هنرمندی است که به خاطر عشق و علاقه زیاد، در خدمت به خود کوتاهی می کند. شوپن مسلول، شوپن قهرمان، عزیز بد عادت شده ی سالن ها، قربانی عشق خود.... هیچ یک ازاین تصاویر غلط نیستند اما تنها تن پوش توصیف کننده ای هستند که راز حقیقی شخصیت شوپن را می پوشانند. او یه دوستی می نویسد: " بگذار روحت در اوج ترسها پرواز کند، گذار قلبت زجر دردها را بکشد،اما هرگز اجازه مده که درد را در چهره ات بخوانند."تمام آنهایی که بااو نزدیک بوده اند از خویشتنداری و رمیدگی او برای بازگو کردن و شکوه نمودن درباره خودش آشنایی دارند. ژرژ ساند- زن تویسنده ای که 8 سال با شوپن زندگی کرد- در آخرین ملاقاتش از او می پرسد: حالت چطور است؟ ، شوپن پاسخ می دهد:
خوب! .... و چندی بعد با زندگی وداع می گوید.این رمیدگی، احتمالا متناسب با نیاز جامعه بیمار و بی احساس آن زمان نبوده است. اعتراضات عنان گسیخته و طغیان ناگهانی او که آنرا به حساب آنتی تز خلاقه اش می گذاشتند، عمدا نادیده گرفته می شد. انسان به افسونگران بیشتر متکی است، کار مرد جوان بر اساس زیبایی و ضعف جسمی اش مورد ارزیابی قرار می گرفت. " لیست" آترا به شکوفه های رنگین بر ساقه های بسیار لطیف که با کوچکترین لمس صدمه می بینند، تعبیر می کند.
شوپن در ضعف ناشی از بیماریش اینچنین جلوه گر می شود: مردی با اصالت خدایی، فرشته ای که با بالهایش نور را منکسر می کند.بت دختران نسل جوان که البته بیشتر اوقات تکتبک پیچیده یک پیانو در خدمت طبع لطیفشان قرار داده می شود. یکی از این کنتس ها در مورد او می گوید: " شوپن بیش از حد ملیح سرفه می کند!"
بعد ها بیماری شوپن برای ژرژ ساند که تحت تاثیر علل جدایی قرار داشت یهترین عذر موجه جلوه گر می شود.ساند در جایی می نویسد: " هرچقدر شوپن می توانست در جمع آرام ، گرم، گیرا و زیبا باشد، وقتی انسان با او تنها می بود، به همان اندازه می توانست انسان را مردد کند.... شکنی در گلبرگ یک گل سرخ. سایه ی یک حشره او را بینهایت آزار می داد."
"گوتیه" یک روز پس از تدفین شوپن می نویسد: " مثل این بود، روح موتسارت که در سن کمتر از 36 سالگی در گذشته بود، در بالای گور به پرواز در آمده و برای روح برادر جوانش اشک می ریزدو برای ما ترانه ی رنجهای طولانی اش را می خواند."
معاینات پزشکی بعدها جایگزین چنین مرثیه خوانی های دردناکی می شود. : " سهمی از جریان زندگی مردان بزرگ در واقع تامین کننده ی وضع مالی پزشکان آنهاست." در حقیقت می بینیم که سلطان مو سیقی اسیر دست پزشکان است. روانکاوان با تشخیص علنی خود در مورد بیماری وی، " آثار بیگانگی با حقیقت و محیط بر اثر جنون ادواری " ، کارشان مشکل نیست. فابلیت تحریک پذیری شدید و حساسیت زیاد خود به تنهایی نشان دهنده ی "علائم کلاسیک بیماری سل" هستند.گرچه او اعتماد خود را نسبت به این طبیبان از دست می دهد : " آرامش؟ به زودی آنرا خواهم داشت، اما بدون شما."
کار او هیجانات درون را به اصالت کامل مبدل می کند. هرچند که او از جدایی و طرد شدن رنج زیادی می برد، ولی موسیقی او همیشه این این حساسیت ها را در بیانی هنرمندانه تغییر فرم می داده است.درست است که او طبعی مالیخولیایی داشته - چنانکه درتصنیف نکتورن هایش( مالیخولیای شبانه) مشهود است-، ولی نباید در کارش ندای درخشان امید نشنیده گرفته شود.البته نه آن امید بی احساس ، آنگونه که در تم متقابل " مارش عزا" ی او دیده می شود، بلکه دقیقا همان امیدی که از زندگی، جوانی و شادی مورد انتظار است." شادی در شوپن یا عظمت است." آندره ژید می گوید: " من تصور نمی کنم که در موسیقی قبل از دبوسی این همه بازی با نور، شرشر آب، نفیر باد و شاخسار وجود داشته باشد.علاوه بر این، در سری والسهای او دو حیوان وجود دارد که وی در آثارش به آنها نقشی سپرده است: یک گربه و یک سگ که نقش آنها جست و خیز بر روی شستی های پیانو است.

بیماری شوپن موجب شد که او در جزیره ی مازورکا ماندگار شود. دراین مدت ژرژ ساند از او با نهایت دلسوزی و علاقه پرستاری می کرد. ماجرای عشقی بین این دو هنرمند با زیر و بمهای بسیار قرین بود. پایان قهرآمیز روابط این دو نفر بسی نامطبوع بود ، چنانکه ساند به عنوان کاریکاتوری از شوپن ، او را در قالب پرسوناژی در یکی از رمانهایش نمودار ساخته است. شوپن در سی و نه سالگی چشمهایش را به روی دنیا بست در حالیکه از خود ده ها والس، سونات، شرزو، ایمپرمپتو، فلکلور، پرلود، مازورکا، اتود، واریاسیون، بالاد، نکتورن و ... به جا گذاشت ، آثاری با روحی درخشان و تطهیر شده.....