انگار شناور بودن پیشونی نوشتمه.... شناور در هاله ای اثیری و سبز... موتور ... موتور.... صدای موتورها.... صدای شب.... صدای سوسو زدن ستاره ها.... صدای تاریکی تپه های پشت پنجره.... صدای تنهء درختها.... پرده ها تکان نمی خورند.... مبل های خالی.... دیوارهای محکم.... بنجامینهای نیمه خواب.
- بعله برونه گل می تکونه دسته به دسته دونه به دونه....
- خوش گذشت دیشب... خیلی وقت بود انقدر نرقصیده بودم.
- لباسش را کجا داده بود بدورند؟
- خیالتون تخت. تنهاش نمی ذاریم.
خیال تخت... تختِ تخت... پای تخت.... پاتختی.
- به به.... میوه خوری کریستال. پروانه خانم لطف کردن.
- دورت بگردم دخترم، ماه شدی.
پروانه می شوم و دورت می گردم...دور ماه... می چرخم و می چرخم و می چرخم... خانه می چرخد و.... شهر... شهر.... شهر درختان به ... شهر درختان لوبیا.... لوبیاهای سحرآمیز....
می گویی بخند!... گونه ام به چال می نشیند.... می روی. دوبار کلید را در قفل می چرخانم.... صدای ضبط را بلند می کنم. خانه از سکوت در نمیآید.... چراغها را روشن می کنم... همهء چراغها را... چراغ اتاقها... آشپزخانه. بنجامین ها ساکت... پرده ها تکان نمی خورند.... صدای رد شدن تریلی ها... کامیون ها... بوق ماشین ها... بوق...
- بوق بوق... بوبوق بوق.... بیا یه کاری کنیم اکشِنش زیاد بشه.... مثلا... بیا فرار کنیم!
- چه قشنگه موی بافته ش چه بلنده تازه عروس....
خانه داری.... خانه مانی... خانه پوسی... من؟ رزومه....پوسیدن؟ بید زدن؟.... نفتالین.
-الو... آگهی داده بودین برای یک مهندس الکترو... مرد؟... نه مرد نیستم....
غلغله است خانه. کاغذ کادوها کف زمین ولو شده.
- هدیه ی بعدی لطف کردن خانم ِ...
خانم ِ... خانم ِ... خانم ِ خدا... چه هدیه ای... تو.... می آیی و می شکوفم! باز پروانه می شوم. این بار می نشینم روی شانه ات. شانهء راست. جای فرشتهء نویسندهء خوبیهات... همان که آخرین برگ دفترش را با یک بوسه بر لبانم پر کردی............
شب است. تو نیستی و من می ترسم... از صدای رد شدن آب توی لوله ها... از صدای گذر جریان برق توی سیمها.... ار صدای عبور خون در رگهام....نوار توی ضبط تمام شد.... بگذار روشن بماند. چشمک زدن چراغش باعث ایجاد تحرک در خانه است و این چیز کمی نیست.
قیچی را می آورم. یک تکه از روزنامه را می چینم:job vacany ... تا می کنم. پشت کاغذ نوشته: در سال گذشته 760 هزار شغل جدید ایجاد شد.
- باور کن...فقط یک چرخ دستی. همین. توت فرنگی ها را از باغ های اطراف می خرم... شال صورتی ام را سر می کنم و راه می افتم...
توت فرنگی داریم.... توت فرنگی تازه... شیرین و خوشمزه....
بالای تپه که می رسم تو پروانه می شوی و می آیی.... روی شانه ام می نشینی.... فرشته ها دفتر و دستکشان را جمع می کنند و می روند... بازوانم گرم می شوند... بالهای بلندت را روی مژه هایم میکشی: - دخترک ِ توت فرنگی فروش! توت فرنگی های نگاهت به چند؟
باید به شکرانه ات کام ِ تمام شهر را به بهار بنشانم. چرخ دستی را رها می کنم... از شیب تپه پایین می دود... چرخ می خورد و چرخ می خورد و می افتد توی دهان شهر.... تمام ِ شهر صورتی می شود.... صورتی پررنگ با طعم تازه ی بهار... نگاهت توی چال گونه ام گیر می کند.... می خندم: آقای سرخپوست! گوشهء لبت را پاک کن... سرخ شده!