July 18, 2004

یکشنبه- 29 تیر

سلام!
دفعهء قبل کمی در مورد لالایی های ایرانی نوشتم. موضوعی که بسیار به آن علاقمند هستم و دوست دارم بیشتر به آن بپردازم. اما اینبار چند لالایی را از زبان انگلیسی ترجمه کردم. لالایی هایی که از لحاظ مضمون با لالایی های ایرانی بسیار متفاوت است. از غم و اندوه و جور در آنها خبری نیست و تنها کودک را به آرامش و صلح دعوت می کند بی آنکه از دردها وغصه های زنان چیزی در آنها منعکس باشد....

لالایی ها به زبان اصلی اینجاست.
برگردان: گلاره جمشیدی

indian_lullaby.jpg


وقتی ابرهای درخشان
ماه رو تو کوچش بدرقه می کنن،
و آسمان طلایی کمرنگ رو روشن می کنن،
درست همونطور که هوای گرگ و میش ِ شب
کم کم تاریک می شه،
تو سرزمین رویاهات رو می بینی
سرشار از جادو و زیبایی.
همونجا که فرشته ها
حالت مسحور کننده رو
از چهرهء خندانت پاک می کنن.

پس توی رویاهات،
در شب ِ ستاره پاش و مهتاب پوش
قدم بزن.
تو زیر نور مهتاب لم می دی
توی بغل ِ همهء اونهایی که دوستت دارن
و با دلربایی تو تقدیس می شن،
به درخشندگی بال یک پرنده،
آروم بگیر.
تو، توی جنگل میخوابی، آرام و عمیق
همونجا که خزه های مخملی،
برای خواب تکشاخ بالش می شن
و فانوس های تابناک پریا
از میون تاریکی
سوسو می زنن و می درخشن
تا تو رو به هرجا که می ری راهنمایی کنن
پس توی رویاهات،
در شب ِ ستاره پاش و مهتاب پوش
قدم بزن.
تو زیر نور مهتاب لم می دی
توی بغل ِ همهء اونهایی که دوستت دارن
و با دلربایی تو تقدیس می شن،
به درخشندگی بال یک پرنده،
آروم بگیر.

************
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها
زوزه کشون از بین دره های درخشان و سبز
و از حوالی بلندترین قله های کوهی که تا حالا دیدی
عبور می کنه
وقتی تو آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
همهء مسافرا جن و پری هستن
و یه ماشین
یه موجود تکشاخ ٌ
کوتوله های کوچک با کلاههای نوک تیز
و واکسهایی برای برق انداختن شیپورهاشون رو
حمل می کنه
وقتی تو در آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
توی یه ماشین، یه عده سیرک باز هستن
با لباسهایی که برق برق می زنن
و یا چند تا بچه شیر و بچه ببر
برای اینکه وقتی شب شد با تو بازی کنن
ماشین بعدی حیوونهایی داره
که تو می تونی اونها رو ببینی و سوارشون بشی:
اسب و زرافه و کرگدن و فیل
وقتی تو آخر هر روز اسباب بازی هاتو می ذاری کنار،
قطار نیمه شب به مقصد سرزمین رویاها رو بگیر
و فرض کن شب تموم شده
*********

mournful_lullaby.jpg

در اولین روز آفرینش،
خشکی و دریا و آسمون
خونهء همهء موجوداتی شد که
می تونستند بدوند و بپرند و شنا کنند
و در پایان روشنایی روز،
وقتی ستاره ها اومدند بیرون برای بازی کردن،
آواز رویایی "اولین لالایی" رو شنیدند
موقعی که شب اومد پایین،
و رودخانه ها آواز خوندن
تا نسیم به وزش در بیاد،
همهء موجودات زیر آسمون،
با صلح و آرامش به خواب رفتن
و اگه با دقت گوش کنی،
وقنی هوای گرگ و میش می رسه به آخراش
آوازهای ملایم و لطیف ِ " اولین لالایی" رو می شنوی.

همهء چیزهایی که جوانه می زنن و
شکوفه می دهند،
همهء اونهایی که می خوابن و
به رویا فرو می روند،
شروع کردند آروم گوش دادن
به زمزمهء رودخانه و جویبار
که یه ملودی ساده رو می نواختند
تا اونها را به خوابی آروم فرو ببرن
و همهء موجوداتی که تازه به دنیا اومده بودند،
در اون فضای آروم و رویایی
به خواب فرو رفتن.
اونوقت باد نرم و آهسته
شروع کرد وزیدن از بین درختا
و همهء برگها آواز خودشون رو
وقت وزش نسیم عصرگاهی
زمزمه کردن
و باد و جویبارها
در یک سمفونی
لالایی شان رو پخش کردند به
همهء زمین،
خشکی ها و برکه ها،
و دریاهای آرام و تیره
موقعی که شب اومد پایین
و رودخانه ها آواز خوندن
تا نسیم به وزش در بیاد،
همهء موجودات در زیر آسمون،
با صلح و آرامش به خواب رفتن...
***********
وقتی که پردهء شب
خیلی آروم برای خوابیدن پایین میاد،
و خورشید درخشانو
در سفر طولانی خودش به غرب
مخفی می کنه،
چشمهای شیرین تو بسته می شه
و رویاهات شروع می شه
تو سفر می کنی به جاهایی
که هیچ وقت تا حالا نرفتی

وقتی ماه روشن و درخشان
و ستاره های نفره ای و نورافشان
همگی رهسپار رفتن می شن،
و خورشید پشت ابرها
سپیدهء گلی رنگ را روشن می کنه،
وقتی شب دیگه به آخر می رسه
و خواب دیدن تو تموم می شه،
تو با یه لبخند بیدار می شی
که به درخشندگی خورشیده،
تو خواب اقیانوس های بزرگ رو می بینی
که توی نور برق می زنن،
خواب میلیون ها ستاره
که همه شون تو شب چشمک می زنن،
ابرها که روی هم انباشته می شن
در آسمونهای خیلی بلند
و کوههای بلوری بزرگ
که سر به فلک می کشن

وقتی ماه روشن و درخشان
و ستاره های نقره ای و نورافشان
همگی رهسپار رفتن می شن،
و خورشید پشت ابرها
سپیدهء گلی رنگ را روشن می کنه،
وقتی شب دیگه به آخر می رسه
و خواب دیدن تو تموم می شه،
تو با یه لبخند بیدار می شی
که به درخشندگی خورشیده...

************
غروب آفتاب در شفق شنگرفی غرب
کم کم ناپدبد می شود
و سایهء یاس های کبود
از روی زمین ربوده می شوند.
ماه آمده است که خورشید را به خواب بفرستد
و خواب آمده تا تو را دربربگیرد
در زیر نور ماه ِ فربه و سالخورده
که با کجخندی در آسمان چلواری
روشنی می افروزد،
بر یک درخت ِ بنهء تنها،
کنار نهری که آرام زمزمه می کند،
مرغ شب لالایی گرگ و میش می خواند
پرندگان کوچک در لانه هایشان جاگرفته اند
تا نور سپیده دم با یک اشاره
بیدارشان کند
نسیم ملایمی نیزار را
به جنبش در می آورد
ستاره های چشمک زن در برکه منعکس می شوند،
ماه در شرقی ترین سمت آسمان
رو به وسعت است.
چنان طلایی می درخشد
که گویی بر فراز تپه شناور است
هدیهء کوچکی برایت
از سوی پرتوهای ماه رقصان بر آستانهء پنجره ات
فرستاده شده است
که شبت را گرم و صمیمانه کند
در زیر نور ماه ِ فربه و سالخورده
که با کجخندی در آسمان چلواری
روشنی می افروزد،
بر یک درخت ِ بنهء تنها،
کنار نهری که آرام زمزمه می کند،
مرغ شب لالایی گرگ و میش می خواند.
****************
گلاره جمشیدی

Posted by گلاره at 11:27 PM | Comments (56)