فرانتس لیست ( Franz Liszt (1811-1886
" بلند قد و لاغر است. صورت کوچک و رنگ پریده ای دارد. پیشانیش به طور شگفت انگیزی بلند و زیباست. مویش را آنقدر بلند کرده که از دو طرف روی شانه هایش می ریزد. وقتی هیجان زده می شود و هنگام سخن گفتن سر و دست را به اشاره تکان می دهد ، مویش رها می شود و روی صورتش می ریزد، به طوری که جز بینی چیز دیگری دیده نمیشود و این زشتش می کند. لباس به تنش زار می زند. در لباس پوشیدن مسامحه می کند. کتش خیلی گشاد است، گویی دارد می افتد. کراوات نمی زند، فقط یقه باریک و سفیدی می پوشد. با این ظاهر عجیب همیشه در حرکت است، جنب و جوش دارد، پایش را بر زمین می کوبد، دستهایش را در هوا به چپ و راست پرتاب می کند، سرش را به اطراف می اندازد، لحظه ای آرام ندارد."
اینها سخنان یک نوازنده ی پیانواست در مورد" فرانتس لیست" : اعجوبه ی تاریخ موسیقی .
لیست به اعتراف بیشتر موسیقیدانان جهان، چیره دست ترین و زبده ترین پیانیستی بوده که ناریخ به خود دیده است.... نابغه ای که شستی های پیانو زیر انگشتانش به رقص می آمدند. سالن های کنسرت همواره از اجرای پر شور و دیوانه وار او همراه با حرکات عجیب و غریبش هنگام اجرا، در جوش و خروش بودند. علاوه بر این موسیقی او، موسیقی عارفانه ای بود که جز به بالا راه نمی جست. یک انگلیسی به نام "هنری ریوز" که در پاریس موسیقی لیست را در یکی از همین کنسرتها شنیده بود در خاطراتی از شیرین کاری های این مرد نامی یاد می کند:
"چهره لیست را به وضوح می دیدم. رنجی که در بیان موسیقی نهفته است، آشکارا در خطوط صورتش، آمیخته با لبخندی درخشان که نشانگر شعفی بزرگ بود، مشاهده می شد. چنین حالتی را هرگز در چهره دیگران ندیده بودم، مگر در شمایل نجات دهنده ما.... با دستهایش به کلیدها حمله می کرد. صندلی من مانند طناب بند بازان به لرزه در آمده بود. حضار همه در پوششی غلیظ از صدا پیچیده شده بودند. اندام لیست به شدت تکان می خورد، کژ و مژ می شد، دستهایش هوا را می شکافت. درست در پایان قطعه در اوج میزانهای زیر و بم، ناگهان روی دست شخصی که دفتر نت را ورق می زد، غش کر دو ما کمک کردیم و پیکر لرزان و نا آرامش را که حمله های هیستریک از آن آشکار بود، بیرون بردیم.همه ترسیده بودند، نفس ها در سینه حبس شده بود، هیچکس سخن نمی گفت تا اینکه بالاخره "هیلر" روی صحنه ظاهر شد و خبر داد که استاد به هوش آمده و حالش بهتر شده است. بعد هنگامی که دست دوستی را گرفتم که در سوار شدن به کالسکه کمکش کنم ، دیدم میلرزد و خودم هم می لرزیدم. حالا هم که دارم این سطور را می نویسم هنوز از آن صحنه شگفت انکیز در شگفتم."
لیست در جوانی به طور نفس گیری جذاب می نمود. جسما گویی از آهن ساخته شده بود: متناسب، بلوند، اشراف منش و با نشاط بود. ورودش به صحنه کافی بود که هوش از سر زنان برباید. لیست هم واکنش های دلخواه نشان می داد و اروپا مشتاق ماجراهای عاشقانهء او بود.وقتی لیست پیانو می نواخت، خانم ها به جای دسته ها یا شاخه های گل، جواهرات خود را روی صحنه پرتاب می کردند.در مستی فرو می رفتند و گاهی هم غش می کردند. آنان که غش نکرده بودند دیوانه وار به صحنه هجوم می بردند تا حرکان دست و صورت و اندام آن به قول خودشان " مرد آسمانی" را از نزدیک ببینند. برسر دستکش های سبز رنگی که عمدا روی پیانو جا می گذاشت به جان هم می افتادند و اگر دستشان می رسید ته سیگاش را برمی داشتند و تا هنگام مرگ حفظ می کردند."هاینریش هاینه" که از سویی گیج و از سویی دیگر مجذوب این تظاهرات شده بود از پزشکی که متخصص امراض زنان بود خواست دربارهء این هیستری که لیست خلق می کرد توضیح دهد. پزشک در جواب او نوشت: " مساله مغناطیس است، یعنی قوهء کهربا و برق."
هاینه از کنسرتی سخن گفته است که در آن دو کنتس اهل مجارستان بر سر انفیه دان لیست به جان هم افتادند و آنقدر یکدیگر را کتک زدند که هردو به زمین افتادند و از پا درآمدند.
لیست خودش از غوغایی که به راه می انداخت آگاه بود و از تیز کردن آتش و افزودن جنبه های ریز و درشت نمایشی اصلا بدش نمی آمد. قادر بود در چشم تماشاگران و شنوندگانش روز روشن را شب تار کند و شب تار را روز روشن جلوه دهد.

یکی از موسیقیدانان آن عصر، پس از اینکه اولین بار او را پشت پیانو دید از حیرت و شگفتی توان حرکت نداشت: " به خانه رسیدم. احساس افسردگی شدید می کردم. تا آن هنگام چنین اجرای قدرتمندانه ای سراغ نداشتم.... غولی در مقابل خود می دیدم. روبنشتاین که در اوج موفقیت و شهرتش قرار داشت، گفته بود در مقایسه با لیست، نوازندگان دیگر کودکی بیش نیستند.... لیست آفتاب درخشان و با شکوه و خیره کننده ای بود. با نیرویی که داشت شنوندگان را مقهور می کرد، کسی را یارای مقاومت نبود. هیچ مشکلی برایش مفهوم نداشت. کلیدها زیر انگشتانش چون کودکی مطیع بودند.از ارزشهای افضلش یکی این جریان بود که از زیر دستش صدایی بلوری و پاک تراوش می کرد.این جریان زلال حتی در پیچیده ترین ترکیب های صدایی قطع نمی شد.پاساژهایی با این کیفیت برای نوازندگان دیگر قابل تصور هم نبود.چنین مینمود که گویی عکس موسیقی خود را می گرفت و به شنوندگانش نشان می داد...."
لیست در سال 1832 در نامه ای به یکی از دوستانش نوشت: " در این دو هفته ذهن من و انگشتان من مثل دو هیولای دوزخی کار کرده اند.همر، افلاطون، لاک، بایرون، لامارتین، شاتو برایان، بتهوون، باخ، موتسارت، همه دور من جمع شده اند. همه آنها را از بر دارم، همه آنها را با خشم بلعیده ام. به علاوه روزی پنج- شش ساعت تمرین می کنم ( اکتاوها، تحریرها، دوبل نت ها، افت و خیز صدا، آکوردهای سوم و ششم و...) آه ، عاقبت هنرمندی را که در من پنهان است خواهم یافت و بیرون خواهم کشید، وگرنه دیوانه خواهم شد."
لیست می زیست که یک نماد محترم و باوقار باشد و سزاوارش هم بود. او با تمام جوانی، شور و بی قراری خود جمع و تفریق نوازندگی قرن را به هم ریخت و با ظهور نمایشی روی صحنه، جلا و سرزندگی آرمانیش را به خیل نامداران موسیقی جهان پیوند زد و عاقبت نوازنده ای شد که کلام روحانی بتهوون، شوپن، شومان و واگنر را موعظه می کرد. بنیان گذار تشکیلات موسیقی آینده بود، کسی که بزرگترین نوازندگان اروپا را پرورش داد و بر واگنر و اشتراوس و امپرسیونیست های فرانسه اثر گذاشت و از همه بالاتر نواختنش الهامی برای تمامی پیانیستهای جهان بود....
( برای شنیدن برخی از آثار لیست می توانید به این سایت مراجعه کنید. )

... یکسال مهربانی و عشق... یکسال لحظه به لحظه سرشار از حسی عجیب و لطیف و عمیق....
عزیز دل! سالگرد شادمانه ترین روز زندگیمان، مبارکمان.... هر روزمان عاشقانه تر و عاشقانه تر ...
***************
متن زیر ترجمه ای هست از یک شعر انگلیسی به نام Three Gods Poems. اصل شعر اینجاست.
برگردان: گلاره جمشیدی
"سه خداینامه "
I
فرا بگیر و خروشان کن
بفریب و اغوا کن
لذت ببخش به درختان رقصان و
به دوستانی که از میان حیوانات قلمروات یافته اند...
تو
سادگی،
خلوت و رازپوشی عرضه می کنی
از دردهای زندگی.
حس می کنی،
مانند روح من در عصرهنگام
درست قبل از غروبِ آفتابِ مطلا با شعشعه های بهشتی...
بگذار همیشه چنین حس کنم
مرا با ستارگانت ببوس، با ستارگان دنباله دار...
بتاب و برافروز.
بستر عقیقیِِِ ِ رنگارنگ و مخملی ات
مرا گرم می کند.
حس می کنم درون کاشانهء خویشم...
مرا غوطه ور ساز
فرابگیر و خروشان کن
مرا بفریب و اغوا کن
به من شادمانی عطا کن آنسان که به درختان و
به عاشقان عظمتت....
II
و داستان برای هرآن چیز که می شناخته ایم
به پایان می رسد،
به حقیقت یا به باور خویش
لبخندهای دروغین مان
و قلبهای بی رمق مان
به درون این چهرهء پر هراس سقوط می کنند،
چهره ای که همگان پیش ازاین نیز دیده ایم،
و جهنمی و دیوسان می دانیمش...
همه مقدورات بر نوع بشر موقوف می شوند،
...و دیو بانگ بر می دارد،
جسورانه و آشکارا :
"بندگان ما "
چهره ما در آیینه ای پوشیده از خون و زندگی های گمشده مان
بر ما می نگرد،
حوادث پایان می پذیرند...
انهدام مادر زمین و فرزندانش،
پسر بچه اش: آدم
و دختر زیبایش: حوا
III
و حالا من دوباره اینجا هستم، تنها
در این دنیای سراسر بیم و هراس
با تقدسی کمرنگ ،
و بادهای سرد زمستانی...
آنقدر منفور که جهنم را دوبار بسوزاند،
با آتش نهفته در قلب انسانها...
شاید بهشت تنها پناهگاه باشد
اما بسیار دور....
به درازنای ابدیت،
برای آرامشی و
خلوتی ساده...
من،
قلب متلاطمم را برای تو نگاه می دارم
امید که بتوانی فشار آنرا تاب آوری
و اشکهای سنگین ِ آمیخته با خونم را
که چکه
چکه
بر بندهای کفشِ سفیدِ تازه ات
می چکد...
ما فقط کمی امید می خواهیم
و مجالی برای خیر خواهی....