
گوشوارهء قرمز گوشِت کن، رژ لب حنایی بزن، ناخنهاتو آلبالویی کن... این تل سرخ را هم بزن به موهات....می خوام یه نقش بازی کنی... ببینمت! آهان، حالا خوشگل شدی...
صبر کن... این انگشترو هم دستت کن... نه... این انگشت نه، اون یکی... دست چپ، یکی مونده به آخر... این چیه؟! یعنی نمیدونی؟! همچین انگشتر ِ انگشتر هم که نیست... یعنی راستشو بخوای حلقه است... حلقه چیه؟ نه، اونی که باهاش خودشونو دار می زنن نیست... اونی هم که می اندازن گردن برده می کشن نیست...یعنی هر دوی اینها می تونه باشه ها، ولی می تونه هم نباشه... بستگی داره خودت چطوری بخوای... پیش خودمون بمونه، یکی رو میشناسم این حلقه براش شد همون حلقه دار، بستش به طناب ، گردنشو انداخت توش و چارپایه و ... بعد هم تموم... یکی رو هم میشناسم براش شده همون حلقه گردن برده ها... یک نفر انداخته گردن یکی دیگه و هرجا بخواد می کشدش... اینجوریه دیگه... ولی خوب، گفتم که... تا خودت چی بخوای....
خوب این هم از این... حالا برو جلو آینه خودتو ببین! گل شدی!خورشید هم اگه ببینتت دلش آب می شه... خورشید کیه؟! چطور خبر نداری! عرض کنم که... چطوری بگم برات... خورشید همونیه که یه کم چاقه... چشماش طلاییه، گونه هاش گندمی... همونیه که صبحها وقتی بیدار می شی اول از همه بهت چشمک می زنه، همونی که اینقدر مهربون و قشنگه که مدام دلت می خواد از شاخهء آسمون بچینیش و بوسش کنی... همونیه که ماه یه عمره دنبالش می دوه تا بتونه بشینه روی زانوش و باهاش یه قل دو قل بازی کنه، ولی طفلکی هنوز بهش نرسیده...
ماه هم که لابد می دونی دیگه... نمیدونی؟ ستاره رو چی؟! خوب عجله نکن زیاد... کم کم که بزرگ بشی می فهمی... بعد که فهمیدی ازش خوشت میاد... بعد که خوشت اومد عاشقش می شی... عاشق؟! ... اینم نمیدونی؟... راستش این دیگه یه کم سخته... یه کم که نه... خیلی سخته... اصلا اینطوری نمی شه... بیا جلوتر... آهان بیا... سرتو بذار روی پاهام، دستات رو هم بذار توی دستام... حالا شد... خوب، کجا بودیم... عاشق ... آره... چطوری بگم ...ببین! این کوهها رو می بینی جلوتن! اینا بیشتر وقتا قهوه ای هستن... گاهی هم سبز... چرا؟ چونکه عاشق نیستن... هروقت آلبالویی شدن بدون که حالا عاشقن... یا مثلا این آسمون... می بینی! خاکستریه... گاهی هم آبی.... ولی وقتی رنگ شفق شد، یعنی کار تمومه.... یه رنگهایی هستن که میشه باهاشون عشقو فهمید...

من؟! آره ... من هم ... خوب... یعنی... چه جوری بگم برات...یک روز صبح از خواب پاشدم... رفتم جلو آینه موهامو شونه کنم که دیدم... دیدم گونه هام قرمز شده... لبهام آلبالویی... اولش ترسیدم.... ولی بعد یادم افتاد دیشب خواب دیدم که یه نفر اومد و بوسه زد رو لبهام....اول لبهام سوخت... فکر کردم آتیش گرفته، ولی بعد دیدم طعم آلبالو می ده...آخه من آلبالو خیلی دوست دارم. بچه که بودم یه دختر دستفروش بهار که می شد آلبالو و توت فرنگی می آورد تو کوچه مون می فروخت... من همیشه کلی ذوق می کردم... می گفتم برات ... آره... اون روز صبح فهمیدم یه اتفاقهایی داره تو دلم می افته... یه کسی اونجا تو سرم، توی گلوم، توی گوشهام، تو انگشتهام داشت مثل نبض میزد... تالاپ، تالاپ... نمی دونم... اولش گفتم شاید الکیه... شاید کم کم از تپش بیافته، گونه هام دوباره سفید بشن و لبهام بیرنگ، مثل همون قبلترها ... فرداش شد... باز رفتم جلوی آینه... گونه هام قرمز بود... لبهام آلبالویی... پیشانیم صورتی... شقیقه هام حنایی... چانه ام گلبهی...
... و فرداش صدام، نفسم، عطرم... و بعد شعرم، صدای سازم.......
من داشتم سرتا پا رنگ عوض می کردم... جالب بود... نه؟! می دونستم همه چیز زیر سر همونیه که شب اومد تو خوابم و... چطوری بگم برات... باید خودت بودی و می دیدی....
دیگه رژ لب و لاک و ... هیچی به کارم نمی اومد... خودم به همه چیز رنگ می دادم، دست می کشیدم روی گلها و گلبرگهاشون قرمز می شدن... پا می ذاشتم تو خیابونها و درختها سرخ می پوشیدن... به آسمون که نگاه می کردم شنگرفی می شد... به صدای پرنده ها که گوش می دادم، همه شون سینه سرخ می شدن و آواز قرمز می خوندن...اینطوری همه چیز از احساس من رنگ می گرفت....اونوقت بود که فهمیدم چرا خون قرمزه... قرمزه چون عاشقه... عاشق اون کسی که خون بهش جون می ده، اگه عاشقش نبود که یکریز تو رگهاش بالا و پایین نمی دوید تا زنده بمونه و بتونه اونم عاشق بشه... فهمیدم چرا شقایق قرمزه... چون عاشق اون خاکیه که توش ریشه دوونده... فهمیدم چرا رز، چرا ماهی سفرهء عید، چرا سیب ... و چرا رنگ گونه ها ی " او "...
...فهمیدم که فقط در امان عشق، می شه نشست پشت میز و شیرینی های هلالی و شیر گرم خورد و خندید... هدیه های صبحگاهی را از زندگی پذیرفت و به پیرزن روستایی سلام گفت... توی غار نشست و آتیش روشن کرد آواز خواند... به قهوه زارها و خرمنهای گندم بوسه داد و راز تسبیح و رقص ستاره رو دانست و نخستین جرعهء سوزان اکسیر زندگی رو با شادی تمام فرو داد... اونوقته که همه چیز طعم دارچین می گیره و عطر رازیانه....
بعد من و او شدیم دو تا گیلاس! افتادیم مثل گوشواره تو گوش آسمون... آسمون صدای خنده هامونو شنید، برق زد، رعد کشید، بارون گرفت، ریز ریز زد به زمین، زمین سرخ شد... آدما سرخ شدن... عشق، همه دنیا رو رنگ کرد....
... و حالا .... " سخن از گیسوی خوشبخت من است... با شقایق های سوختهء بوسهء او " ...
