سلام!
متن زیر بخشی ست از ترجمهء شعری زیبا و بلند به نام سه زن (Three Women) ، سرودهء شاعرهء انگلیسی، سیلویا پلات (Sylvia Plath). چون ترجمهء شعر هم خیلی طولانی است، تصمیم گرفتم آنرا در چند پست اینجا بگذارم. پستهای بعدی هم به زودی...
متن انگلیسی شعر اینجاست.
(با تشکر مخصوص از تو خوب خوب مهربونم!)
قسمت اول:

" سه زن "
سروده سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی
شعری برای سه صدا
مکان: زایشگاه و پیرامونش
صدای اول:
آرامم مثل دنیا،
صبور و شکیبا،
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم !
او مبهوت این باروری است،
همین!
آنگاه که دست از کار می کشم
پدیده ای بزرگم
نه ناچارم به اندیشیدن
نه ناگزیر از ممارست
آنچه در من رخ می دهد،
نیازمند توجه ای نیست .
قرقاول روی تپه می ایستد و
می آراید
پرهای قهوه ای اش را .
کاری از من ساخته نیست
جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم .
همراهی ام می کنند
برگها و گلبرگها،
و من آماده ام..
صدای دوم:
اولین بار که دیدم
لکه کوچک قرمز را،
باورش نکردم .
نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار
گرد من در رفت و آمد بودند.
همه شان مسطح بودند!
چیزی اطرافشان بود
مثل یک مقوا
تختِ تخت،
و حالا من آنرادریافته بودم.
آن مسطحهای مسطح سطحی،
برآمده از پندارها
ویرانی ها،
بلدوزرها،
گیوتین ها،
اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش،
وقوعی بی پایان...
و فرشته های مرگ و
پریشان خیالیها...
نشستم پشت میزم ،
با جورابهایی ساق دار و کفشهایی پاشنه های بلند.
و مردی که برایش کار می کنم خندید:
"چیز وحشتناکی دیده اید؟
رنگتان ناگهان پریده !"
و من چیزی نگفتم .
من
مرگ را دیدم
در میان درختان عریان ،
چون فقدانی.
نمی توانستم باورش کنم.
دشوار است آیا
تصور یک صورت یا دهان
برای یک روح ؟!
حروف
جاری شدند از این کلیدهای سیاه،
و این کلیدهای سیاه
از انگشتهای الفبایی من :
سفارش قطعات ،
قطعات،
خرده ریزها،
چرخ دنده ها ،
قطعات براق!
همچنان که نشسته ام ،
جان می کَنم و
بُعدی را از دست می دهم.
نعرهء ترن ها در گوشم :
کوچ!
کوچ!
رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود.
و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای.
اینها قدمهاي من اند، صداي گام من
این پژواكهاي بي روح
تاپ،
تاپ،
تاپ ...
چونان میخ های پولادین....
چيزي كم دارم...
این مرضی است که به خانه می برمش،
مرگی ست.
دیگر بار، مرگی ست.
آیا هواست این،
یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟
نبضی هستم آیا،
که می کاهد و می کاهد،
رو در روی فرشتهء سرما؟
نکند خاطرخواه من است این ؟!
این مرگ !
مرگ !
در کودکی
عاشق نامی خزه پوش بودم.
نکند عقوبت گناه ست این؟
این عشق دیرینهء مرده
به مرگ !
صدای سوم:
به یاد دارم،
لحظه ای را که به یقین دانستم.
بیدها می لرزیدند.
زیبا بود
چهرهء درون آبگیر ،
اما از آنِ من نبود...
نگاهی نافذ داشت ،
مثل هر چیز دیگر.
و تمام آنچه می دیدم خطرناک بود:
فاخته ها و واژه ها،
ستاره ها و رگبارهای طلا.
بارداری ها، باروریها!
به یاد می آورم
بالی سپید و سرد را
قویی بزرگ را،
با نگاهی هراسناک،
روانه به سوی من،
چونان دژی، بر فراز رودخانه.
ماری در میانه قوها بود،
می سُرید نرم نرمک،
چشمش معنایی سیاه داشت.
دنیا را دیدم در اندرونش:
کوچک ... پست
و سیاه !
هر خرده کلام ،
خرده کلامی را می ربود
و هر کنش
کنشی را !
روزی گرم و آبی شکفته بود
رو به چیزی ؛
و من
آماده نبودم .
ابرهای سپید ،
دوان از هر طرف،
مرا به هر سو می کشاندند.
آماده نبودم،
حرمتی نداشتم.
گمانم بود می توانم
حاشا کنم سرانجامش را
اما دیر شده بود،
خیلی دیر.
و چهره ،
خود را مي آراييد با عشق ،
به خيال اينكه
من آماده ام ...
(ادامه دارد...)