November 01, 2005

سه شنبه- 10 آبان 1384

سلام!
این متن، بخش دوم از ترجمهء شعر بلند "سه زن" سرودهء "سیلویا پلات" است که یخش اول آن را در پست قبل گذاشته بودم. قسمت های بعدی هم در پست های آینده...
متن انگلیسی شعر اینجاست.

قسمت دوم:

صدای دوم:

اینک
اینجا دنیایی ست برفی.
در خانه ام نیستم.
چقدر سفیدند این ملحفه ها !
صورت ها هیچ ترکیبی ندارند،
بی حالتند و بی مو!
چون چهره کودکان من،
کودکانی بیمار که از آغوش من طفره می روند؛
کودکانی که دهشتناکند و لمسم هم نمی کنند،
با رنگهایی فراوان و
جان هایی بسیار،
آرام نیستند،
آرام
مثل خلاء کوچکی
که حملش می کنم.

فرصت ها داشته ام،
تلاش کرده ام،
تلاش.
حيات ديگري را به خود پیوند زده ام
چون عضوی دیریاب.
و با دقت گام برداشته ام،
پر از واهمه ي
ازدست دادنش،
چون چیزی نایاب.
سعی کرده ام بسیار نیاندیشم،
سعی کرده ام طبیعی باشم،
سعی کرده ام کور باشم
در عشق،
چون دیگر زنان،
کور در بستر
با عزیز کور مهربانم.
بی نگاهی از میان تاریکی دیجور،
به رخسار دیگری.

نگاه نکردم.
اما
چهره آنجا بود هنوز،
چهره ای تولد نیافته
که شیفته تکمیل خود بود؛
چهره ای مُرده
که توان کامل شدنش بود
در آرامش بی تکلفش،
توان منزه ماندنش بود؛
و سپس چهره هایی دیگر،
چهره ملتها،
دولتها،
مجالس و جوامع،
چهره های بی چهرهء مشاهیر.

به اینها فکر می کنم:
آنانی که به هرچیز نا مسطح حسادت می کنند!
خدایانی حسود
که نمام دنیا را مسطح می کنند،
چرا که خود چنین اند !
« پدر» را دیدم که با « پسر » مذاکره می کرد،
این چنین تسطحی ممکن نیست
مگز با تقدس،
می گویند:
« بیا بهشتی بنا کنیم،
بیا هموارکنیم و مسطح
برجستگی های این همه روح را !

صدای اول:

آرام ام،
آرام.
آرامشی قبل از طوفان:
لحظه ای زرد فام
پیش از خیزش باد،
آنگاه که برگها
دستانشان را،
زردناکی شان را،
بالا می گیرند.

سرشار سکوت است اینجا.
ملحفه ها،
چهره ها
سپیدند و ساکن،
مثل ساعتها.
صداها پس می مانند و مسطح می شوند.
حروف مصور مرئی،
پهن شده بر پرده ای از پوست
برای پس راندن باد،
رموزی را نقش می زنند
به چینی و عربی!

گنگم و قهوه ای!
بذری در شرف شکافته شدن.
قهوه ای بودن
خویش مرگی من است و
چقدر عبوس!
: که خواهان افزونی و تفاوت نیست.

آنک
گرگ و میش هوا احاطه ام می کند
در کبودی
چونان چون مریمی...
آه، رنگ فاصله و فراموشی!

کدامین وقت خواهد بود،
آنگاه که زمان می شکند و
ابدیت فرا می گیردش،
و من
به تمامی غرق می شوم؟

با خودم حرف می زنم،
تنها با خودم،
تک افتاده ،
فرسوده و رنگ باخته از مواد گندزدا،
فداکارانه !
انتظار روی پلکهام،
سنگین سنگین
می لمد،
چونان خفتن دریایی بزرگ،
دورافتاده،
دوردست ...
حس می کنم
جست و خیز نخستین خیزابه را ؛
محمولهء رنج اش برای من
گریز ناپذیر،
چونان جزر و مد ؛
و من
صدفی پژواک گو
بر این ساحل سپید،
رو به اصواتی
که اساس هراس را
در هم می شکنند.

صدای سوم:

آنک
من کوه ام،
در میانه زنان کوه وار؛

پزشکان
لا به لای مان
می روند و می آیند ،
اگر چه خیال را به وحشت می اندازد
درشتی مان ؛

ابله وار می خندند و
قصد سرزنشم را دارند،
به خاطر آنجه هستم و
بر آن آگاهند .

تسطح خود را در آغوش می گیرند،
چون گونه ای از سلامتی؛
اگر خود را غافلگیر می یافتند چه،
آنچنانکه من؟
دیوانه می شدند، بی شک !

و اگر دو موجود زنده
از بین رانهام
می چکید ، چه؟

من اتاقی سفید و پاکیزه را دیده ام
با وسایلش ،
مکانی برای جیغها،
که شادمانه نیست.
« به اینجا می آیی،
هروقت که آماده شدی»

چراغهای شب،
ماههای سرخ ِ مسطح اند،
کدر شده با خون.
من آمادهء هیچ اتفاقی نیستم !
باید می کشتم،
آنرا که می کُشَدَم...

(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 12:28 PM | Comments (30)