December 19, 2005

دوشنبه- 27 آذرماه 1384

سلام!
ممنون از دوستان عزیزی که ترجمهء شعر بلند و چند قسمتی « سه زن» را دنبال می کنند. به نظرم هرچه این شعر جلوتر می رود ، زیباتر می شود... نظر شما چیست؟! پس قسمت سوم آنرا هم بخوانید:

3102769-lg.jpg

" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت سوم:

صدای اول:

هیچ معجزه ای ظالمانه تر از این نیست.
مرا با اسبها می کشاندند،
سم هاشان آهنین.
دوام آوردم،
تمامش را دوام آوردم.
کاری را به انجام رساندم.
تونل تاریک،
که عیادت ها پیچ می خورند
در اندرونش.
عیادت ها،
اظهارفضلها،
چهره های وحشت زده؛
من کانون یک قساوتم
چه دردها،
چه مصیبتهایی باید بپرورندم؟

این چنین معصومیتی آیا
می تواند
بکُشد و بکُشد؟!
شیرهء هستی ام را می دوشد.

درختان در خیابان می پژمرند،
باران خورنده است.
بر زبانم
مزمزه می کنم آن را
و این هراسهای موثر را؛
هراس هایی که می ایستند و
این پا و آن پا می کنند ؛
مادر خوانده هایی نحیف،
با تیک تاک قلبهاشان،
با کیف بنددار وسایلشان.

من
دیواری خواهم بود و سقفی،
نگاهبان.
آسمانی خواهم بود و
کوهی از خوبی :
آه!
بگذار که باشم!

نیرویی در من قد می کشد،
سرسختی ای دیرسال.
چون جهان از هم می دَرم.
این سیاهی اینجاست،
این پتک سیاهی.

دستانم را به دور کوهی قلاب می کنم
هوا گرفته است،
گرفته از این رفتار.

من استفاده شده ام،
من با صدای طبلها
به سوی استفاده شدن رفته ام
چشمانم از این سیاهی فشرده شده....
هیچ چیز نمی بینم.

صدای دوم:

من متهم ام.
به کشتارها می اندیشم.
من
باغی از داغهای سیاه و سرخم،
می نوشمشان.
بیزارم از خودم،
بیزار و هراسان.

و اینک
دنیا پایان خویش را تخیل می کند
و به سویش می شتابد،
در حالیکه بازوانش
از عشق
تن می زنند.
این عشقی است برآمده از مرگ،
که همه چیز را بیمار می کند.
خورشیدِ مرده کاغذ روزنامه را لک می کند،
سرخ !

من
لحظه لحظه
زندگیها از کف می دهم.
زمین تیره می نوشدشان.
او
خون آشام تمامی ماست:
پناهمان می دهد،
پروارمان می کند.
مهربان است و دهانش سرخ،
می شناسمش،
پبرچهرهء زمستانی صمیمی اش را می شناسم
این عجوزه عقیم را
با بمب ساعتی کهنه اش .
انسانها
حقیرانه به کارش گرفته اند.
او آنها را خواهد خورد،
خواهد خورد شان،
سرانجام.
خواهد خورد !

خورشید
فرومی افتد،
من
می میرم،
و مرگی را بنیان می نهم.

صدای اول:

کیست این؟
این پسرک خشمگین کبود؟
درخشان و عجیب،
گویی فروافتاده از ستاره ای !
چه با خشم می نگرد!

فریادش از ته دل
در اتاق جاری می شود !
کبودی
رنگ می بازد .

و اینک او
انسان است .
نیلوفری سرخ بر جام خون اش می شکفد.

مرا با ابریشم بخیه می زنند،
چون پارچه ای .

چه می کردند انگشتانم
پیش از نگاه داشتن اش؟
قلبم چه می کرد
با عشق اش؟
هرگز ندیده ام
چیزی چنین آشکار .
پلک هاش
چون یاس کبود ،
نفس اش لطیف
چون پروانه....

نمی گذارم برود.

نه فریبی در اوست،
نه پیچ وتابی.
کاش
همینگونه بماند.

(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 12:53 PM | Comments (33)