January 20, 2006

جمعه- 30 دی ماه 1384

عشق تو
کبوتری سبز است،
کبوتری غریب و سبز،
ای یار!
عشق تو کبوتروار می بالد
بر انگشتان من،
بر پلک هام.
این کبوتر زیبا
چه سان آمد؟
از چه زمان آمد؟
ای یار!
من فکر نکرده ام
و کسی که عاشق شد فکر نمی کند.
عشق تو - تنها- می بالد،
چون باغچه ها
و چون شقایق سرخ بر دروازه ها
چون بادام و صنوبر بر دامنه ها
و چون شکر در دل هلو.
عشق تو مثل هواست،
ای یار!
در برم می گیرد از هر گوشه و کنار.
جزیرهء عشق تو را
خیال هم دست نمی یازد،
چون رویاست،
ناگفتنی... تفسیر ناپذیر.
ای یار!
عشق تو چیست؟
گل یا دشنه؟
شمعی روشن،
طوفانی کوبنده،
یا مشیت ناگزیر خداست؟

« نزار قبانی»
*******************
سلام!
ادامهء ترجمهء شعر « سه زن» ، سروده « سیلویا پلات».
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت چهارم:

صدای دوم:

ماه،
بر پنجره بلند،
نشسته است ...
رنگ می بازد .

چه زمستانی روحم را آکنده ست!
و این نور گچی
بر پنجره گام می گذارد،
پنجره اداره های خالی،
کلاسهای خالی،
کلیساهای خالی،
آه !
چقدر خالی!

این توقف وجود دارد،
ایستایی دهشتناک همه چیز.
و اینک
این اجساد
گرداگردم تلنبار می شوند ؛
این خفتگان قطبی!
کدامین پرتو مهتابی کبود
رویاهاشان را منجمد کرده است ؟!

حس می کنم
به درونم می خزد،
سرد،
بیگانه،
مثل یک وسیله ؛
و آن چهرهء عبوس و دیوانه،
در آنسویش
با آن دهان گشوده
به خمیازهء اندوه ابدیش !

اوست که دریای سیاه خون را به اطراف می کشاند
ماه به ماه،
با اصوات درمانده اش.
من بی پناهم،
چونان دریایی در منتهای امواجش!
بی قرارم ،
بی قرار و بی فایده.
من،
لاشه ها را
خلق می کنم.

رو به شمال خواهم رفت،
به بی نهایتی از تاریکی
چون سایه ای می بینم،
خود را ،
نه مردی و نه زنی!
نه چون زنی
شاد از دوست داشته شدن،
نه چون مردی،
چونان صاف و صیقلی
که هیچ نقصی را حس نمی کند.

من اما
نقصی را حس می کنم.
انگشتهایم را بالا می گیرم
ده میخ چوبی سپید !
ببین!
تاریکی از شکافها می تراود.
توان باز داشتنش را ندارم،
توان بازداشتن زندگی ام را ندارم.

من شیرزن پیرامونم خواهم شد،
متهم نخواهم شد
با دکمه های طاق و جفت ،
یا سوراخهای پاشنهء جورابها،
با چهره های گنگ و سفید نامه های بی پاسخ،
مدفون در جعبه نامه ها .
متهم نخواهم شد،
متهم نخواهم شد.
نه ساعت دیواری منتظرم خواهد دید،
نه ستاره ها
که در ژرفا ژرف آسمان پرچ شده اند.

صدای سوم:

در خواب می بینمش،
دختر هراسناک سرخم را ؛
می گرید از میان شیشهء حایل ؛
می گرید و عصبانی است.

گریه هاش،
قلابهایی است که چنگ می زند و می خراشد،
چونان گربه ای.
با این قلابهاست
که از توجه من بالا می رود.

در تاریکی می گرید،
یا زیر ستاره هایی
که درچنین فاصله ای از ما
می درخشند و می چرخند.

به گمانم سر کوچکش را از چوب تراشیده اند،
چوبی سخت و سرخ ،
چشمانی بسته و
دهانی باز
که از آن جیغ هایی تیز بیرون می زند
که چون پیکانی
خواب مرا می خراشند.

دخترم دندان ندارد،
دهانش گشاد است
با اصواتی سیاه !

چیز خوشایندی نیست !

صدای اول:

آن چیست
که این روانهای بی گناه را
به سوی ما روانه می کند؟

نگاه کن!
بسیار خسته اند ؛
همه صاف و صیقلی !
در پوشش های کرباسی شان ،
با نامهای بسته شده به مچ هاشان.

این هدایای نقره ای کوچک
که از راهی دور آمده اند.
بعضی با موهای سیاه پرپشت،
بعضی بی مو !
پِیرنگ پوستشان
صورتی یا زرد ،
قهوه ای یا سرخ .
متفاوت بودنشان را آغاز می کنند !

گویی از آب ساخته شده اند،
بی هیچ شکلی ،
اجزاء صورتشان خواب است،
چون نوری بر آبی آرام !
راهب ها و راهبه های حقیقی اند
در لباس هایی یکسان؛
فرو می ریزند
مثل ستارگان
در هند،
آفریقا،
آمریکا !

این اعجاز واره ها
تصاویر کوچک و ناب؛
بوی شیر می دهند،
کف پاهاشان بکر!
روی هوا راه می روند .

آبا عدم می تواند
چنین دست و دل باز باشد؟!

اینجاست پسرم...
چشمان درشتش ،
چون همه
یکدست آبی ست .
به سویم می چرخد،
چون گیاهی کوچک و
ناهشیوار و
درخشان !

یک جیغ !
این قلابی است که به آن می آویزم .
من
رودی از شیرم،
و تپه ای گرم ...


( ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 12:25 PM | Comments (29)