February 18, 2006

شنبه- 29بهمن ماه 1384

فریاد می کشم:
دوست دارمت،
شهر با همه مردان و زنانش
پیران و کودکانش
به استقبال تو می آیند،
کبوتران پرواز می کنند،
مارش نظامی زده می شود،
دستهای کودکان پر از نقل و شیرینی می شود،
گلدسته ها نورانی می شوند،
ناقوس ها به صدا در می آیند،
و تاجگذاری تو را اعلام می کنند،
و تو پادشاه قلب من می شوی!
فریاد می کشم :
دوست دارمت،
تمام کبوتران
سقف کلیساها را رها می کنند،
تا دوباره در لابلای گیسوان من
لانه بسازند!

« سعاد الصباح»

**************************
سلام!
با خواندن قسمت پنجم از ترجمهء شعر سه زن موافقید؟!

ax.jpg


" سه زن"
سروده ء سیلویا پلات
برگردان: گلاره جمشیدی

قسمت پنجم:

صدای سوم:

من
زشت نیستم،
زیبا هم هستم !

آینه
زنی را بی هیچ زشتی
باز می تاباند.
پرستاران
لباسهایم را پس می دهند
و یک هویت را.
می گویند اتفاقی عادی است،
در زندگی من
و زندگی دیگران؛
عادی است .
من یک از پنج ام ،
یا چیزی شبیه این !
ناامید نیستم .

کمابیش زیبایم !
رژ لبم اینجاست
بر دهان چروکیده ام می کشم اش
دهان سرخی که پس می زنمش
با هویتم.
یک روز پیش،
دو روز پیش،
سه روز پیش،
جمعه ای بود .
حتی به یک تعطیلی نیاز ندارم
می توانم امروز به سرکار بروم
می توانم به همسرم عشق بورزم
او که درک خواهد کرد؛
او که دوستم خواهد داشت
از میان غبار بد شکلی ام ؛
انگار که چشمی را از دست داده باشم،
یا پایی ،
یا زیانی را .

می ایستم پس،
اندکی محو !
راه می روم
روی چرخها،
به جای پاها،
خوب به کار می آیند
و می آموزم سخن گفتن را با انگشتان
و نه با زبان.

بدن گره گشاست !
تن ستارهء دریایی
می تواند بازوانش را باز برویاند
و مارمولکها بر پاهایشان
چوب حراج می زنند ،
و شاید من نیز
این چنین چوب حراجی زده ام
بر آنچه نداشته ام !

صدای سوم:

جزیره ای کوچک ست دخترک ،
خفته و بی آشوب ؛
و من
کشتی سفیدی سوت کشان !
خداحافظ ! خداحافظ !!

روز می افروزد ؛
روزی سرشار ماتم !
گلهای این اتاق
سرخ اند و گرمسیری .
عمرشان را
به تمامی
پشت شیشه ها سر کرده اند،
دلسوزانه مراقبت شده اند،
و اینک
با زمستانی از ملافه های سفید و چهره های سفید
رویرو می شوند .

اندک چیزی برای چمدانم دارم،
لباسهای زنی چاق که نمی شناسمش،
شانه و مسواکم ،
و یک بیهودگی.

به ناگهان آسیب پذیر شده ام.
زخمی هستم
که بیرون می رود از بیمارستان ؛
زخمی که مرخصش می کنند !
سلامتی ام را پس پشتم جا می گذارم،
جا می گذارم کسی را
که به من چسبیده بود !
انگشتهاش را
چون چسب زخمی
باز می کنم :
من
می روم.

صدای دوم:

من دوباره خودم هستم،
چیز مبهمی وجود ندارد !
پریده رنگ از خونریزی چون موم،
بی هیچ پیوستگی ،
هموار و باکره؛
انگار که هیج اتفاقی نیافتاده است ،
چیزی که نتواند پاک شود،
پاره پاره و تکه تکه شود،
و دوباره بیاغازد.

ابن شاخه های کوچک سیاه
به فکر جوانه زدن نیستند.
نه این تشنگان،
نه ناودانهای خشک
رویای باران را نمی بینند.

زنی که مرا در پنجره ها نظاره می کند:
پاکیزه است .
پاکیزه و شفاف،
چون یک روح.
چه خجولانه پاکیزگی اش را وامی نهد،
بر روی جهنم پرتقالهای آفریقایی،
و خوکهای آویخته از پا.
او تسلیم ِ حقیقت می شود.
این منم...
من!...
در حال چشیدن تلخی بین دندانهام،
تنفر بی حساب هرروزه .


(ادامه دارد...)

Posted by گلاره at 08:10 PM | Comments (35)